قصههزارقصه
[ ۰۸ دی ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 1 نظر ]

هزارقصه | ماموریت سپید ابری

قصه‌ی کودکانه | آی قصه

این قصه از هزارقصه* یک داستان زمستانی درباره‌ی بازی بچه‌ها است با ابرهایی که برف می‌بارند و با موتور محرکشان یعنی بادها این سو و آن‌سو می‌روند. این قصه را می‌توانید از این‌جا دانلود کنید و یا در پادگیرها مثل اپل‌پادکست، گوگل‌پادکست، کست‌باکس و… بشنوید.

✍️ نوشته‌ی فریناز مختاری
🎙 قصه‌گو: سینوره کفاش‌طلب
👩‍🎨 تصویرگر: نیلوفر برومند
💈 متحرک‌سازی: علی جوادی

 

قصه‌ی کودکانه | هزارقصه

ماموریت سپید ابری


آی‌قصه یک استارت‌آپ در حوزه‌ی قصه‌گویی و تولید قصه‌ی کودکانه امروز ۲ تا ۱۲ سال است. آی قصه جایی است برای و گفتن و شنیدن قصه‌هایی به زبان فارسی برای فارسی‌زبانان سراسر جهان. خصیت‌ها و قصه‌های جدیدی در آی‌ قصه خلق می‌شوند و تمرکز این تیم، تولید قصه‌ی کودکانه است. قصه‌های تولید شده در آی‌ قصه، تصویرگری می‌شود و صداپیشگان روی آن صحبت می‌کنند.
آی قصه در حال حاضر قصه‌های خود را در سایت، شبکه‌های اجتماعی و فضای مجازی و همچنین پادگیرهای متنوع منتشر می‌کند. مخاطبان آی‌ قصه می توانند به صورت رایگان قصه‌ها را بشنوند. آی قصه در فاز بعدی خود، نخستین نسخه‌ی اپلیکیشن خود را منتشر خواهد کرد.


کجا بشنویم؟

دانلود فایل صوتی –

 💠  ساندکلود | تلگرام | اینستاگرام | یوتیوب 💠

💠  کست‌باکس | گوگل‌پادکست | اپل‌پادکست  💠


قصه‌ی کودکانه | متن قصه:

لی‌لی، ابر مهربان و آرامی بود. درست برعکس سپید، دوستش که توی شهر ابرها، به بازیگوشی و شیطنت معروف بود.

یکی از روزهای زمستان که هوا سرد بود و برف، شهر را سفیدِ سفید کرده بود، لی‌لی خیلی آرام نشسته بود گوشه‌ی آسمان و داشت بچه‌ها را تماشا می‌کرد که مشغول برف بازی بودند.

سپید اما مشغول شیطنت بود. او سوار دوستش، باد شده بود و با صدای بلند فریاد می‌زد: «بروووو…. تندترررر…. آفریییییییییین…. تند‌تر حرکت کن».

سپید و باد آنقدر سرعت گرفته بودند که نزدیک لی‌لی شدند. باد با دیدن لی‌لی هرچه قدر تلاش کرد نتوانست سرعتش را کم کند و چون، آسمان به خاطر سرمای زیاد، یخ زده بود، سُر خورد و سپید محکم خورد به لی‌لی.

صدای فریاد و ناله‌ی لی‌لی و سپید بلند شد و به شهر رسید.

مردم شهر از آن پایین به آسمان نگاه کردند و با هم گفتند: «رعد و برق!»

همه‌ی بچه‌هایی که مشغول برف بازی بودند، ترسیدند و قایم شدند. تاراکوچولو که تازه می‌خواست آدم‌برفی درست کند زد زیر گریه و رفت توی خانه.

سپهر، مسئول رسیدگی به ابرهای توی آسمان بود. او با شنیدن صدای گریه‌ی بچه‌ها، همه‌ی اهالی آسمان را دور هم جمع کرد تا ببیند چه اتفاقی افتاده. آخر قانون این بود که موقع برف‌بازی بچه‌ها، ابرها آرام بنشینند و هیچ بچه‌ای را از صدای جیغ و دادشان نترسانند.

همه‌ی بادها و ابرها به جز سپید، به دستور سپهر مامور شدند که دوباره بچه‌ها را شاد کنند. هرکدام از ابرها سوار یک بچه‌ باد شدند و راه افتادند به سمت شهر. هرجا بچه‌ای مشغول گریه بود، باد می‌ایستاد و ابر دستش را بلند می‌کرد، لبخند می‌زد و با یک بشکن، دانه‌های برف را به روی زمین می‌ریخت و بچه‌ها غرق در شادی توی برف‌ها می‌ر‌قصیدند.

سپید اما به خاطر شیطنتی که کرده بود جریمه شد. سپهر باید آنقدر بشکن می‌زد و برف روی سر تاراکوچولو می‌ریخت تا او بتواند آدم برفی گنده‌ای که همیشه دوست داشت را بسازد.

سپید به سمت تارا رفت و از آن بالا هی بشکن زد…. بشکن زد…. و بشکن زد. تارا می‌خندید و شادی می‌کرد اما اصلا سراغ ساختن آدم برفی نمی‌رفت.

سپید خسته شده بود و نمی‌دانست چطور به تارا بگوید آدم برفی درست کند. سپید کمی فکر کرد و یکهو فکری به سرش زد. او یکی از دانه‌های برف‌ درشت را روی لُپ تارا انداخت. دانه‌ی برف با گرمای صورت تارا آب شد و صورت‌اش را خنک کرد. تارا تا برف را روی صورتش حس کرد، سرش را بالا آورد و با لبخند به آسمان نگاه کرد. سپید خیلی سریع خودش را شبیه به یک آدم برفی درست کرد.

تارا که حسابی ذوق کرده بود رو به پدرش فریاد زد: «باباااااااااااا… باباااااااااا… آدم برفی توی آسمونه».

سپید سریع خودش را به حالت اول برگرداند و شبیه یک ابر معمولی شد. پدر تارا که توی آسمان آدم برفی ندید دست تارا را گرفت و گفت: «می‌خوای با همدیگه یه آدم برفی گنده درست کنیم؟»

تارا با خوشحالی گفت: «آخ جووووووووووون. آرههههه.»

سپید که از بشکن زدن و باریدن خسته شده بود. بلاخره موفق شد ماموریتش را به خوبی انجام دهد و از آن بالا به آدم‌برفی تارا نگاه می‌کرد که داشت کامل می‌شد.


 


* هزارقصه چیست؟

«هزارقصه» یکی از سری تولیدات صوتی آی‌قصه است که در هر فایل صوتی آن یک قصه‌ی مستقل کوتاه برای کودک روایت می‌شود. این قصه‌ها سریالی نیستند و تنها در همان یک قسمت جریان دارند. قصه‌های هزارقصه، تماما توسط تحریریه‌ی آی‌قصه تولید می‌شوند و تمامی حقوق مربوط به این قصه‌ها اعم از چاپی و نشر آنلاین آن برای آی‌قصه محفوظ است. دیگر قصه‌های آی‌قصه را این‌جا بیابید.

قصههزارقصه
[ ۳۱ مرداد ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

قصه‌ی «آتش‌فشان افسانه‌ای»

داستان هایی صوتی برای کودکان | آی قصه ✍️ نوشته‌ی فریناز مختاری 🎙 قصه‌گو: مرضیه پورمرشد 👩‍🎨 تصویرگر: مجتبی حیدرپناه داستان هایی صوتی برای کودکان | متن قصه: مونا یه دختر کوچولوی ۹ ساله است. اون تازه تو کتاب‌های درسی‌شون با کوه‌های آتش‌فشان آشنا شده و دوست داره یکی از اونا رو از نزدیک ببینه. اون روز وقتی مونا داشت از مدرسه به خونه برمی‌گشت، دست کرد توی جیب مانتوش و دو تا سکه درآورد، تا سوار تاکسی بشه و به خونه برگرده. اما ناگهان سکه‌ها از دست مونا افتادن و قل خوردن و رفتن توی گودال عمیق. مونا هرچی سعی کرد سکه‌ها رو از توی گودال دربیاره، موفق نشد. صدای عجیبی از توی گودال شنیده می‌شد. مونا ترسید و پا به فرار گذاشت. اما تمام شب فکرش درگیر اون صدا بود. فردای اون روز مونا به همراه دوستش، سوفیا، از مدرسه برمی‌گشت. دوباره نزدیک همون گودال که رسیدن، سیبی که توی دست‌های سوفیا بود قل خورد و افتاد توی گودال. سوفیا خم شد تا سیب رو ورداره اما یه‌دفعه مونا فریاد زد و گفت: «نه! نزدیک نشو! اون یه آتش‌فشانه.» سوفیا گفت: «چی می‌گی؟ آتش‌فشان که یک کوهه. اما این فقط یه گودال کوچولوئه.» مونا با ترس گفت: «خب! شاید این آتش‌فشان از هنوز بزرگ نشده و تازه داره به دنیا میاد.» سوفیا گفت: «از کجا می‌دونی؟» مونا جواب داد: «آخه همین دیروز سکه‌های منو قورت داد و تا خواستم درشون بیارم یه صدای عجیبی شنیدم.» سوفیا که نمی‌تونست حرفای مونا رو باور کنه، خم شد تا سیبش رو ورداره، اما یهو اونم صدای عجیبی که مونا گفته بود رو شنید. یه دفعه هر دو پا به فرار گذاشتن. توی راه به این فکر می‌کردن که چطور می‌تونن شهر رو از شر این آتش‌فشان کوچولو نجات بدن. چطور جلوی رشدش رو بگیرن، چطور به بقیه بفهمونن چه خطری داره تهدیدشون می‌کنه. فردای اون روز سر زنگ جغرافیا، سوفیا و مونا دستشون رو بلند کردن تا سوال‌هایی که در مورد آتش‌فشان افسانه‌ای‌شون داشتن، از خانم معلم بپرسن. «چطور یه آتش‌فشان به وجود میاد؟» «چطور می‌شه یه آتش‌فشان رو از بین برد؟» «چطور می‌شه از یه آتش‌فشان مواظبت کرد؟» «چطور می‌شه یه آتش‌فشان رو وسط یه کوچه چال کرد؟» خانم معلم از سوال‌های مونا و سوفیا تعجب کرده بود. ولی برای بعضی از اون‌ها هیچ جوابی نداشت. اون روز مونا و سوفیا سراغ آتش‌فشان کوچولوشون رفتن. دیدن دهانه‌ی اون بزرگتر از روزهای قبل شده. اونا ترسیدن و سریع خودشون رو به خونه رسوندن. اون شب مونا از برادر بزرگترش پرسید: «اگه یه روزی بفهمی یه آتش‌فشان توی کوچه‌پشتی داره فعال می‌شه، چیکار می‌کنی؟» برادرش که حرفش رو باور نکرده بود، خندید و گفت: «فوتش می‌کنم تا خاموش شه.» مونا عصبانی شد و از برادرش خواست تا جدی باشه. برادرش هم گفت: «نمی‌دونم. شاید زنگ بزنم به آتش‌نشانی.» مونا خوشحال شد. فردای اون روز مونا و سوفیا تصمیم گرفتن به ایستگاه آتش‌نشانی نزدیک مدرسه برن. اونا هرچقدر تلاش کردن، موفق نشدن مامورهای آتش‌نشانی رو متقاعد کنن که یه آتش‌فشان پیدا کردن. یکی از مامورهای آتش‌نشانی وقتی اصرارهای این دو نفر رو دید، راضی شد همراهشون بره و به آتش‌فشان کشف شده‌شون رسیدگی کنه. اونا وقتی به گودال رسیدن، دیدن که گودال بزرگتر شده و آب با شدت از اون فوران می‌کنه. سوفیا و مونا فریاد کردن و گفتن: «آتش‌فشان فوران کرده.» بعد پشت مامور آتش‌نشانی قایم شدن. مامور آتش‌نشانی با دیدن آتش‌فشان افسانه‌ای خندید و گفت: «نترسید! اون آتش‌فشان نیست. لوله‌ی آب ترکیده! اما شما با این کارتون شهر رو نجات دادید. نمی‌دونید چه کمک بزرگی کردید. من الان خیلی سریع این مشکل رو حل می‌کنم. نگران نباشید!» مونا و سوفیا به هم نگاه کردن با تعجب به آتش‌فشانی که آب فوران می‌کرد، خیره شدن. بعد هم متوجه شدن آتش‌فشان از کوه میاد، نه از چاله‌ی وسط خیابون!    


داستان هایی صوتی برای کودکان | آی قصه را کجا بشنویم؟

💠  ساندکلود | تلگرام | اینستاگرام | یوتیوب 💠

💠  کست‌باکس | گوگل‌پادکست | اپل‌پادکست  💠


* هزارقصه چیست؟ «هزارقصه» یکی از سری تولیدات صوتی آی قصه است که در هر فایل صوتی آن یک قصه‌ی مستقل کوتاه برای کودک روایت می‌شود. این قصه‌ها سریالی نیستند و تنها در همان یک قسمت جریان دارند. قصه‌های هزارقصه، تماما توسط تحریریه‌ی آی‌قصه تولید می‌شوند و تمامی حقوق مربوط به این قصه‌ها اعم از چاپی و نشر آنلاین آن برای آی‌قصه محفوظ است. دیگر قصه‌های آی‌قصه را این‌جا بیابید.