قصه‌ها
[ ۲۵ آبان ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

قصه‌ی «بازی جدید عرفان»

قصه‌ی بازی جدید عرفان، درباره‌ی پسر کوچولویی است که حوصله‌اش در یک روز برفی سر رفته بود. عرفان‌کوچولو که هنوز به سن مدرسه‌رفتن نرسیده بود، توی خونه حوصله‌ش سر می‌رفت و دنبال یک بازی جدید بود. بچه‌های بزرگتر نمی‌ذاشتن عرفان باهاشون برف‌بازی کنه. برای همین با کمک مامانش نشست و شروع کرد به آدم برفی ساختن. کم‌کم همه‌ی بچه‌ها جمع شدن و از بازی جدید عرفان خوششون اومد.

✍️ نوشته‌ی نسیم مرعشی
🎙 قصه‌گو: منصوره صالحی
👩‍🎨 تصویرگر: مهدیه قاسمی


کجا بشنویم؟

 💠  ساندکلود | تلگرام | اینستاگرام | یوتیوب 💠

💠  کست‌باکس | گوگل‌پادکست | اپل‌پادکست  💠


 

متن قصه:

عرفان کوچولو حوصله‌اش سر رفته بود. همین‌جوری نشسته بود پشت پنجره و به برادر بزرگش آرمان نگاه می‌کرد که داشت توی پارک روبه‌روی خانه با دوستانش برف بازی می‌کرد. دو سه روز بود که پشت سر هم برف می‌آمد و دیشب اخبار گفته بود که آن روز مدرسه‌ها تعطیل است. عرفان هنوز مدرسه نمی‌رود و برایش فرقی نمی‌کرد که تعطیل باشد یا نه. اما آرمان یک عالمه خوشحال شده بود. زنگ زده بود به دوستانش و قرار گذاشته بود که فردا صبح با هم بروند توی پارک کوچک روبه‌روی خانه، برف بازی کنند.

عرفان اولش خوشحال شد و فکر کرد که می‌تواند با برادرش و دوستان برادرش برف بازی کند. اما وقتی آرمان صبح لباسش را پوشید که برود بیرون، عرفان را با خودش نبرد. مثل همیشه گفت: «تو کوچولویی و مزاحم بازی کردن من می‌شی.» عرفان از همه بچه‌های همسایه کوچولو‌تر بود و آن‌ها هیچ‌وقت او را بازی نمی‌دادند. کمی که گذشت عرفان از مامان خواست که لباس‌هایش را تنش کند و رفت توی پارک. اما آرمان و دوستانش او را بازی ندادند. تازه، چند تا گلوله برف هم به‌اش خورد و دردش گرفت. به خاطر همین دوباره برگشت بالا و نشست پشت پنجره که از دور به بازی بچه‌ها نگاه کند.

فایده‌ای نداشت. عرفان واقعا حوصله‌اش سر رفته بود. رفت توی هال و تلویزیون را روشن کرد. اما کارتونش را دوست نداشت. بعد رفت سراغ اسباب‌بازی‌ها. اما دوست نداشت با هیچ‌کدام بازی کند. مامان که دید عرفان حوصله‌اش سر رفته، گفت: «چرا نمی‌ری آدم‌برفی درست کنی؟» عرفان گفت: «آخه بلد نیستم.» مامان گفت: «من یادت می‌دم. باید اونقدر برف جمع کنی که یک گلوله بزرگ درست بشه. بعد باید یک گلوله کوچک‌تر درست کنی و بذاری روی گلوله بزرگ. اینطوری یه تن داری و یه سر. آخرش هم باید براش چشم و دهن بکشی.»

فکر خوبی بود. عرفان آماده شد که برود بیرون. کنار یک درخت و کمی دورتر از جایی که بچه‌ها بازی می‌کردند برف‌ها را مشت، مشت از روی چمن جمع می‌کرد و روی هم می‌گذاشت. بعد آن‌ها را می‌کوبید تا خوب به هم بچسند. اما کار سختی بود. کلی طول کشید تا یک گلوله کوچک درست شد.

عرفان داشت فکر می‌کرد چه‌طوری می‌تواند زودتر آدم‌برفی‌اش را درست کند که ناگهان دید یکی از دوست‌های آرمان دارد به سمتش می‌آید. دوست آرمان گفت: «من از جنگ بازی با برف خسته شدم. تو داری چیکار می‌کنی؟» عرفان گفت: «دارم آدم‌برفی درست می‌کنم. مامانم بهم یاد داده.». دوست آرمان گفت: «می‌ذاری من هم کمکت کنم؟» عرفان گفت: «آره» و دوتایی با هم شروع کردند به جمع کردن برف.

هنوز کار درست کردن تن آدم‌برفی تمام نشده بود که آرمان با دوستانش از راه رسیدند. زود یک گلوله برفی درست کردند و گذاشتند روی تن آدم برفی. کلاه را سرش کردند اما آدم‌برفی خیلی چیز کم داشت. دوست آرمان رفت خانه‌شان و از توی انباری چندتا زغال‌ آورد و برای آدم برفی دکمه گذاشت. یکی دیگر از بچه‌ها رفت و از مامانش یک هویج گرفت و آرمان که قدش از همه بلندتر بود هویج را به جای دماغ روی صورت آدم برفی گذاشت. یکی دیگر از بچه‌ها از خانه یک مشت کشمش آورد و همه با هم با کشمش‌ها برای آدم‌برفی یک دهان خوشگل کشیدند. حالا آدم برفی همه چیز داشت. فقط دست‌هایش مانده بود. آرمان و عرفان با هم رفتند توی پارک گشتند و دو تکه شاخه درخت پیدا کردند و با آن برای آدم برفی دست گذاشتند. نزدیک ظهر بود که آدم‌برفی تمام شد. بچه‌ها رفتند خانه که ناهار بخورند. آن‌قدر به‌شان خوش گذشته بود که با هم قرار گذاشتند بعد از ناهار بیایند توی پارک و یک آدم‌برفی دیگر درست کنند.

شهر آی قصهقصه‌ها
[ ۲۵ مهر ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

آدام فاضایا | شهر آی‌قصه | قسمت پنجم

این پنجمین قسمت از شهر آی‌قصه است که می‌شنوید. در این ۵ قسمت شما با شخصیت‌های شهر آی‌قصه آشنا شدید و از هفته‌ی بعد قصه‌های شهر آی‌قصه آغاز می‌شوند.

پنجمین قسمت از داستان شهر آی‌قصه درباره «آدام فاضایا» است. آدم‌فضایی‌ای که با سفینه‌ی خیلی خوشگل و پر از چراغش یک روز روی پشت بوم خونه‌ی مینا و سینا سر و کله‌ش پیدا شد. آدم‌فضایی اولش اسم نداشت و برای همین بچه‌ها اسمش رو گذاشتن: «آدام فاضایا»!


کجا بشنویم؟

 💠  ساندکلودیوتیوبکست‌باکستلگراماینستاگرام  💠

 


«آدم فاضایا» 👽
شهر آی‌قصه | قسمت پنجم

💠 نویسنده و کارگردان: پوریا عالمی

🎙 راوی: لیلی رشیدی
🔸 سرپرست گویندگان: الکا هدایت

🎙 صداپیشگان: الکا هدایت، آزاده مویدی‌فرد، بهادر مالکی، پیمان فاطمی، یاشار ابراهیمی

👨‍🎨 طراحی شخصیت: سلمان طاهری
🎨 تصویرساز: مجتبی حیدرپناه

🎼 آهنگساز: نیوشا و نیلوفر قربانی
🎧 تنظیم: بامداد افشار
🎼 ترانه: پوریا عالمی

قصه‌ها
[ ۱۰ مهر ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

گربه‌ی شماره‌ی ۶ | شهر آی‌قصه | قسمت چهارم

این چهارمین قسمت از شهر آی‌قصه است که می‌شنوید. در ۵ قسمت نخست، شخصیت‌ها معرفی می‌شوند و چهارمین شخصیت این داستان «گربه‌ی شماره‌ی ۶» است.

قسمت چهارم شهر آی‌قصه درباره «گربه‌ی شماره‌ی ۶» است. در شهر آی‌قصه، هر گربه‌ای یک شماره داره که مینای قصه‌ی ما با استفاده از شماره‌ها گربه‌هاش رو پیدا می‌کنه. می‌دونید چرا؟ چون مینا با همه‌ی همه‌ی گربه‌های جهان دوسته 🙂


کجا بشنویم؟

 💠  ساندکلودیوتیوبکست‌باکستلگراماینستاگرام  💠

 


«گربه‌ی شماره‌ی ۶» 🐈
شهر آی‌قصه | قسمت چهارم

💠 نویسنده و کارگردان: پوریا عالمی

🎙 راوی: لیلی رشیدی
🔸 سرپرست گویندگان: الکا هدایت

🎙 صداپیشگان: الکا هدایت، آزاده مویدی‌فرد، بهادر مالکی، پیمان فاطمی، یاشار ابراهیمی

👨‍🎨 طراحی شخصیت: سلمان طاهری
🎨 تصویرساز: مجتبی حیدرپناه

🎼 آهنگساز: نیوشا و نیلوفر قربانی
🎧 تنظیم: بامداد افشار
🎼 ترانه: پوریا عالمی

قصه‌ها
[ ۰۸ مهر ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

قصه‌ی «فیل برقی»

✍️ نوشته‌ی سپیده علیزاده
🎙 قصه‌گو: یاشار ابراهیمی
👩‍🎨 تصویرگر: لاله ضیایی


کجا بشنویم؟

 💠  ساندکلودیوتیوبکست‌باکستلگراماینستاگرام  💠


 

متن قصه:

علی کوچولو چند روزی بود که شب‌ها تنها توی اتاقش می‌خوابید. یک شب، وقتی به اتاقش رفت، همین که چراغ اتاق را خاموش کرد و توی تختش دراز کشید، چشمش به یک چیز وحشت‌ناک افتاد! یک فیل بزرگ با خرطوم دراز و گوش‌های پهن گوشه اتاق علی توی تاریکی ایستاده بود! علی شروع کرد به جیغ کشیدن و صدا کردن پدر و مادرش: «فیل! فیل! مامان! بابا! فیل! توی اتاقم یه فیل قایم شده!»

پدر و مادر علی کوچولو با شنیدن صدای جیغ‌های علی تندی به طرف اتاق علی دویدند. پدر علی چراغ اتاق را روشن کرد و هردو روی تخت، کنار علی نشستند و پرسیدند: «چی شده؟ از چی ترسیدی؟ گفتی فیل؟ اینجا که فیل نیست!» .

علی که از ترس جرات نمی‌کرد چشم‌هایش را باز کند، به گوشه‌ی اتاق اشاره کرد و گفت: «اوناهاش اونجاست! یه فیل بزرگه با خرطوم دراز. خودم دیدمش.» پدر و مادر علی گوشه اتاق را نگاه کردند و تازه فهمیدند ماجرا از چه قرار است. مادر علی، صبح بعد از اینکه اتاق علی کوچولو را جاروبرقی کشیده بود، یادش رفته بود جارو را از گوشه اتاق بردارد و علی که از بیرون آمده بود کتش را روی جاروبرقی انداخته بود و جاروبرقی و کت رویش از صبح همانطور سرجایشان مانده بودند. پدر و مادر علی تازه فهمیدند قضیه از چه قرار است. جاروبرقی توی تاریکی شبیه به یک فیل چاق و گنده با یک خرطوم دراز شده بود. پدر علی به او گفت: «علی جون سرت رو بالا بگیر. ببین الان هم فیل رو گوشه اتاق می‌بینی؟» علی با ترس سرش را بالا گرفت و چشم‌هایش را باز کرد و وقتی دید که خبری از فیل نیست گفت: «حتما شما رو دیده ترسیده و فرار کرده. وگرنه خودم دیدم که اونجاست» .

مادر علی گفت: «خب بیا امتحان کنیم. ببینیم اگر چراغ‌ها رو خاموش کنیم و یک گوشه قایم بشیم، باز هم سر و کله فیله پیدا می‌شه؟ ما اینجا پیشتیم. نترس» پدر علی یواشکی سراغ چراغ اتاق رفت و آن را خاموش کرد. همین که چراغ خاموش شد، علی جیغ کشید و گفت: «ایناهاش! اومد! دیدید گفتم؟» همان موقع پدر علی دوباره چراغ را روشن کرد و علی دید جای فیله، یک جاروبرقی کنار اتاق است که روی لوله‌ی آن کت علی افتاده که توی تاریکی شبیه به گوش‌های بزرگ فیل شده بود. سه‌تایی همدیگر را نگاه کردند و پقی زدند زیر خنده. علی گفت: «این که جاروبرقیه! اونم که کُت منه. جدی جدی فکر کردم یک فیل گوشه اتاقه». مادر علی گفت: «هروقت توی تاریکی چیزی دیدی که ترسناک بود، سریع چراغ رو روشن کن و ببین چی جای اون می‌بینی؟» علی آن شب، قبل از آنکه بخوابد کلی به جاروبرقی فیل‌نما نگاه کرد و شب خواب یک گله فیل بزرگ خاکستری دید که با هم داشتند توی جنگل قدم می‌زدند.

 

قصه‌ها
[ ۰۱ مهر ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

کرگدنی به نام کرگدن | شهر آی‌قصه | قسمت سوم

این سومین قسمت از شهر آی‌قصه است که می‌شنوید. در ۵ قسمت نخست، شخصیت‌ها معرفی می‌شوند و سومین شخصیت این داستان «کرگدنی به نام کرگدن» است.

قسمت سوم شهر آی‌قصه درباره «کرگدنی به نام کرگدن» است. کرگدنی که بچه‌ها عاشقش هستند، بسیار بسیار بزرگ، بسیار بسیار مهربان و بسیار بسیار کتاب‌خوان است.


کجا بشنویم؟

 💠  ساندکلودیوتیوبکست‌باکستلگراماینستاگرام  💠

 


«کرگدنی به نام کرگدن» 🦏
شهر آی‌قصه | قسمت سوم

💠 نویسنده و کارگردان: پوریا عالمی

🎙 راوی: لیلی رشیدی
🔸 سرپرست گویندگان: الکا هدایت

🎙 صداپیشگان: الکا هدایت، آزاده مویدی‌فرد، بهادر مالکی، پیمان فاطمی، یاشار ابراهیمی

👨‍🎨 طراحی شخصیت: سلمان طاهری
🎨 تصویرساز: مجتبی حیدرپناه

🎼 آهنگساز: نیوشا و نیلوفر قربانی
🎧 تنظیم: بامداد افشار
🎼 ترانه: پوریا عالمی

قصه‌ها
[ ۲۷ شهریور ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

قصه‌ی «آنیتا و ستاره‌اش» | آی‌قصه شما

✍️🎙 نویسنده و قصه‌گو: شهرزاد رنجبر

📝 خلاصه قصه:
آنیتا دختر گیسوکمند قصه‌ است که دلش برای باباش خیلی تنگ شده. چون باباش روی دریاها و توی کشتی کار می‌کنه… تا این‌که بابای آنیتا برای این‌که دخترش دلتنگ نباشه برای اون یه ستاره دریایی فرستاد…


کجا بشنویم؟

 💠  ساندکلودیوتیوبکست‌باکستلگراماینستاگرام  💠


 

☑️ این قصه توسط مخاطبان آی‌قصه نوشته و ضبط شده است.

قصه‌ها
[ ۲۳ شهریور ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

قصه‌ی «صدف‌های گم‌شده»

✍️ نوشته‌ی سپیده نیکرو
🎙 قصه‌گو: یاشار ابراهیمی
👩‍🎨 تصویرگر: نیلوفر برومند


کجا بشنویم؟

 💠  ساندکلودیوتیوبکست‌باکستلگراماینستاگرام  💠


 

متن قصه:

خرچنگ‌کوچولو داشت کنار دریا دنبال صدف می‌گشت تا از آنها یک گردنبند درست کند و برای مادرش هدیه ببرد. او صدف‌ها را جمع می‌کرد و یک گوشه می‌گذاشت و وقتی برمی‌گشت می‌دید صدف‌ها غیب شده‌اند. خرچنگ کوچولو که حسابی خسته شده بود خیلی عصبانی شد. رفت سراغ مرغ ماهی‌خوار که کمی جلوتر توی ساحل داشت آفتاب می‌گرفت و گفت: «سلام مرغ ماهی‌خوار، تو صدف‌‌های منو برداشتی؟»

مرغ ماهی‌خوار که داشت چرت می‌زد چشم‌هاش را باز کرد و گفت: «چرا باید من برشون دارم؟ من که مرغ صدف‌خوار نیستم. مرغ‌ماهی‌خوارم.»

خرچنگ کوچولو از حرف مرغ ماهی‌خوار خنده‌اش گرفت و بعد گفت: «ببخشید آقای ماهی‌خوار. منظورم که شما نبودین. من فقط دنبال صدف‌هام می‌گردم.»

ناگهان صدای یک سگ بازیگوش به گوش خرچنگ کوچولو رسید. زیر لبی گفت: «حتماً اون می‌دونه صدفای من کجان».

خودش را رساند به خانم سگه و پرسید:‌ «شما صدف‌های من رو ندیدین؟»

خانم سگه گفت: «وای بلا به دور!‌ مگه صدف‌ها صاحاب دارن؟»

خرچنگ کوچولو گفت:‌ «نه !‌ من یه عالمه صدف جمع کرده بودم و تا میام برشون دارم هی یکی اونا رو می‌بره»

خانم سگه گفت:‌«برو دوباره جمع کن این همه صدف.»

خرچنگ کوچولو هر چقدر فکر کرد چیزی به ذهنش نرسید. آخر کسی توی ساحل نبود که صدف‌ها را ببرد. تازه صدف‌ها که به درد کسی نمی‌خورد. یکهو صدای دوستش ماهی کوچولو را شنید که از توی دریا صدایش می‌کرد. خرچنگ کوچولو رفت پیش دوستش و ماجرا را برای او تعریف کرد. ماهی کوچولو گفت: «خب این که کاری نداره. تو باید کمین کنی.»

خرچنگ کوچولو گفت: «چی کار کنم؟»

ماهی کوچولو گفت: «برو صدف‌ها رو جمع کن و همونجا بذار. بعد برو قایم شو. من از توی دریا نگاه می‌کنم تو هم از اونجا که قایم شدی تا ببینیم کی صدف‌ها رو برمی‌داره.»

خرچنگ کوچولو رفت و صدف‌ها را جمع کرد و بعد پشت یک سنگ قایم شد. ماهی کوچولو هم از توی دریا حواسش به صدف‌ها بود که یک‌دفعه یک موج بزرگ از دریا اومد و صدف‌ها را برداشت و با خودش برد.

خرچنگ کوچولو و ماهی کوچولو اول تعجب کردند اما بعد دوتایی زدند زیر خنده. هیچ کس صدف‌ها را برنداشته بود. فقط دریا آن ها را برده بود. خرچنگ کوچولو این‌بار صدف‌ها را کمی دورتر گذاشت تا دست دریا به آن‌ها نرسد و مامان خرچنگ را با دادن هدیه‌ی صدفی خوشحال کرد.

قصه‌ها
[ ۲۰ شهریور ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

هاپ‌هاپ | شهر آی‌قصه | قسمت دوم

این دومین قسمت از شهر آی‌قصه است که می‌شنوید. در ۵ قسمت اولیه شخصیت‌ها معرفی می‌شوند و دومین شخصیت این داستان هاپ‌هاپ است.

قسمت دوم شهر آی‌قصه درباره «هاپ‌هاپ» است. یک سگ خسته‌ی خیلی خیلی بامزه که تلویزیون می‌بیند و گل‌ها را بو می‌کند و یک عالم چیزهای بی‌ربط بلد است.

 


کجا بشنویم؟

 💠  ساندکلودیوتیوبکست‌باکستلگراماینستاگرام  💠

 


«هاپ‌هاپ» 🐶
شهر آی‌قصه | قسمت دوم

💠 نویسنده و کارگردان: پوریا عالمی

🎙 راوی: لیلی رشیدی
🔸 سرپرست گویندگان: الکا هدایت

🎙 صداپیشگان: الکا هدایت، آزاده مویدی‌فرد، بهادر مالکی، پیمان فاطمی، یاشار ابراهیمی

👨‍🎨 طراحی شخصیت: سلمان طاهری
🎨 تصویرساز: مجتبی حیدرپناه

🎼 آهنگساز: نیوشا و نیلوفر قربانی
🎧 تنظیم: بامداد افشار
🎼 ترانه: پوریا عالمی

قصه‌ها
[ ۲۰ شهریور ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

دایناماینا | شهر آی‌قصه | قسمت اول

این نخستین قسمت از شهر آی‌قصه است که می‌شنوید. در ۵ قسمت اولیه شخصیت‌ها معرفی می‌شوند و اولین شخصیت دایناماینا است.

💥 خانم‌ها… آقایان! این شما و این دایناسوری به نام دایناماینا!

یک دایناسور پیر با گردن خیلی خیلی خیلی دراز که پشت کوه‌ها زندگی می‌کند اما سرش را از بالای کوه تا این‌ور کوه می‌آورد و با بچه‌ها بازی می‌کند.

———————

کجا بشنویم؟

 💠  ساندکلودیوتیوبکست‌باکستلگراماینستاگرام  💠

———–

«دایناماینا» 🦕
شهر آی‌قصه | قسمت اول

💠 نویسنده و کارگردان: پوریا عالمی

🎙 راوی: لیلی رشیدی
🔸 سرپرست گویندگان: الکا هدایت

🎙 صداپیشگان: الکا هدایت، آزاده مویدی‌فرد، بهادر مالکی، پیمان فاطمی، یاشار ابراهیمی

👨‍🎨 طراحی شخصیت: سلمان طاهری
🎨 تصویرساز: مجتبی حیدرپناه

🎼 آهنگساز: نیوشا و نیلوفر قربانی
🎧 تنظیم: بامداد افشار
🎼 ترانه: پوریا عالمی

قصه‌ها
[ ۱۱ شهریور ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

قصه‌ی «گل تابستانی»

✍️ نوشته‌ی نفیسه نصیران
🎙 قصه‌گو: یاشار ابراهیمی
👩‍🎨 تصویرگر: مهدیه قاسمی


متن قصه:

توی یک دشت بزرگ و پرگل و سرسبز یک جوانه کوچولو زندگی می‌کرد. جوانه کوچولو، برگ‌های صورتی قشنگی داشت. وقت­هایی که گل‌ها و علف­های اطرافش، کنار می‌رفتند، نور آفتاب می­نشست روی برگ‌هایش و سایه­ی صورتی برگ‌هایش می­افتاد روی زمین. اما جوانه کوچولو همیشه غمگین بود. چون از وقتی به دنیا آمده بود همینطوری کوچک و ریزه میزه مانده بود. گاهی آدم‌ها که به دشت می‌آمدند به دیدن گل‌ها می‌رفتند و کلی از آنها عکس می‌گرفتند. جوانه کوچولو اما آنقدر ریز و کوچک بود که هیچکس او را نمی‌دید. از اینکه گل و گیاه­های بلند قدتر و بزرگ­تر با او حرف نمی­زدند و به او محل نمی­گذاشتند هم عصبانی بود. جوانه­ی صورتی کوچولو بعضی وقتها با خودش فکر می­کرد اگر فقط کمی بلندتر بودم، همه­ی گیاه و جانورهای دشت، متوجه برگ‌های زیبایم می­شدند و آدم­های مهربان ازمن عکس می­گرفتند و به همه نشانم می­دادند. مثل وقت‌هایی که از شقایق­های قرمز و نارنجی دشت عکس می­گیرند.

یک روز صبح جوانه­ی صورتی با سرو صدای دو تا آدم از خواب بیدار شد. خودش را کج و راست کرد و شاخه­های گل قدبلند کناریش را کمی این طرف و آن طرف کرد و بالاخره صورت آدم­ها را دید. یک مرد مهربان دید که ریشش کمی سفید شده بود و یک پسر کوچولو که موهای کوتاه‌اش را کج شانه کرده بود و کمی غمگین به نظر می­آمد. جوانه کوچولو شنید که گل زرد کناریش گفت: «دارن دنبال گل تابستانی می­گردن»

جوانه کوچولو با خودش گفت، با من که کاری ندارن و باز رفت زیر سایه­ی شاخه­ی گل زرد و چشم­هایش را بست. کمی بعد حس کرد که آفتاب افتاده روی برگ‌هایش. چشمهایش را باز کرد دید دست مرد، گل زرد را کنار زده.

مرد گفت:«ایناها پیداش کردم.»

پسر کوچولو خودش را به جوانه کوچولو و مرد رساند و گفت: «کو؟ کو؟ ببینم» مرد انگشت‌هایش را آرام گذاشت زیر برگ‌های صورتی جوانه و گفت: «ایناها، این گلیه که اینقدر دنبالش گشتیم» جوانه با تعجب به مرد و پسر نگاه کرد. مرد گفت: «وقتی که این گل بزرگ بشه برگ‌هاش پهن بشن و غنچه­های کوچک‌اش در بیان اونوقت یعنی تابستون رسیده». جوانه از اینکه مرد و پسر این ­همه به او توجه می­کردند خجالت کشید. مرد گفت: «این گل ریشه­های محکمی داره برای همین توی تابستانِ گرم می­تونه بیشتر توی خاک فرو بره و آب پیدا کنه و سرحال بمونه» پسر خندید و به جوانه کوچولو گفت: «دعا می­کنم زودتر زودتر بزرگ بشی.»

مرد از جا بلند شد و خودش را تکاند. جوانه کوچولو که خیلی خوشحال شده بود، تکانی به خودش داد و به سایه­ی صورتی برگ‌هایش نگاه کرد و خوشحال شد که کسی او را دیده. او آنقدر صبر کرد تا یک روز صبح وقتی از خواب بیدار شد، درد عجیبی توی ساقه و شاخه­هایش حس کرد. چشم­هایش را باز کرد و احساس کرد دارد از جای بلندی می­افتد. یکهو ترسید و داد زد. اما دید روی ساقه­ی خودش ایستاده­ و می‌تواند به راحتی اطراف دشت را ببیند. حتی آفتاب مستقیم به او می‌تابید. جوانه خوشحال شد و خندید. نگاهی به خورشید انداخت که پرنورتر شده بود. جوانه یاد حرف مرد پیر افتاد. تابستان از راه رسیده بود و جوانه حالا گل بزرگی شده بود.