شهر آی قصهقصه‌ها
[ ۲۵ مهر ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

آدام فاضایا | شهر آی‌قصه | قسمت پنجم

این پنجمین قسمت از شهر آی‌قصه است که می‌شنوید. در این ۵ قسمت شما با شخصیت‌های شهر آی‌قصه آشنا شدید و از هفته‌ی بعد قصه‌های شهر آی‌قصه آغاز می‌شوند.

پنجمین قسمت از داستان شهر آی‌قصه درباره «آدام فاضایا» است. آدم‌فضایی‌ای که با سفینه‌ی خیلی خوشگل و پر از چراغش یک روز روی پشت بوم خونه‌ی مینا و سینا سر و کله‌ش پیدا شد. آدم‌فضایی اولش اسم نداشت و برای همین بچه‌ها اسمش رو گذاشتن: «آدام فاضایا»!


کجا بشنویم؟

 💠  ساندکلودیوتیوبکست‌باکستلگراماینستاگرام  💠

 


«آدم فاضایا» 👽
شهر آی‌قصه | قسمت پنجم

💠 نویسنده و کارگردان: پوریا عالمی

🎙 راوی: لیلی رشیدی
🔸 سرپرست گویندگان: الکا هدایت

🎙 صداپیشگان: الکا هدایت، آزاده مویدی‌فرد، بهادر مالکی، پیمان فاطمی، یاشار ابراهیمی

👨‍🎨 طراحی شخصیت: سلمان طاهری
🎨 تصویرساز: مجتبی حیدرپناه

🎼 آهنگساز: نیوشا و نیلوفر قربانی
🎧 تنظیم: بامداد افشار
🎼 ترانه: پوریا عالمی

قصه‌ها
[ ۱۰ مهر ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

گربه‌ی شماره‌ی ۶ | شهر آی‌قصه | قسمت چهارم

این چهارمین قسمت از شهر آی‌قصه است که می‌شنوید. در ۵ قسمت نخست، شخصیت‌ها معرفی می‌شوند و چهارمین شخصیت این داستان «گربه‌ی شماره‌ی ۶» است.

قسمت چهارم شهر آی‌قصه درباره «گربه‌ی شماره‌ی ۶» است. در شهر آی‌قصه، هر گربه‌ای یک شماره داره که مینای قصه‌ی ما با استفاده از شماره‌ها گربه‌هاش رو پیدا می‌کنه. می‌دونید چرا؟ چون مینا با همه‌ی همه‌ی گربه‌های جهان دوسته 🙂


کجا بشنویم؟

 💠  ساندکلودیوتیوبکست‌باکستلگراماینستاگرام  💠

 


«گربه‌ی شماره‌ی ۶» 🐈
شهر آی‌قصه | قسمت چهارم

💠 نویسنده و کارگردان: پوریا عالمی

🎙 راوی: لیلی رشیدی
🔸 سرپرست گویندگان: الکا هدایت

🎙 صداپیشگان: الکا هدایت، آزاده مویدی‌فرد، بهادر مالکی، پیمان فاطمی، یاشار ابراهیمی

👨‍🎨 طراحی شخصیت: سلمان طاهری
🎨 تصویرساز: مجتبی حیدرپناه

🎼 آهنگساز: نیوشا و نیلوفر قربانی
🎧 تنظیم: بامداد افشار
🎼 ترانه: پوریا عالمی

قصه‌ها
[ ۰۱ مهر ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

کرگدنی به نام کرگدن | شهر آی‌قصه | قسمت سوم

این سومین قسمت از شهر آی‌قصه است که می‌شنوید. در ۵ قسمت نخست، شخصیت‌ها معرفی می‌شوند و سومین شخصیت این داستان «کرگدنی به نام کرگدن» است.

قسمت سوم شهر آی‌قصه درباره «کرگدنی به نام کرگدن» است. کرگدنی که بچه‌ها عاشقش هستند، بسیار بسیار بزرگ، بسیار بسیار مهربان و بسیار بسیار کتاب‌خوان است.


کجا بشنویم؟

 💠  ساندکلودیوتیوبکست‌باکستلگراماینستاگرام  💠

 


«کرگدنی به نام کرگدن» 🦏
شهر آی‌قصه | قسمت سوم

💠 نویسنده و کارگردان: پوریا عالمی

🎙 راوی: لیلی رشیدی
🔸 سرپرست گویندگان: الکا هدایت

🎙 صداپیشگان: الکا هدایت، آزاده مویدی‌فرد، بهادر مالکی، پیمان فاطمی، یاشار ابراهیمی

👨‍🎨 طراحی شخصیت: سلمان طاهری
🎨 تصویرساز: مجتبی حیدرپناه

🎼 آهنگساز: نیوشا و نیلوفر قربانی
🎧 تنظیم: بامداد افشار
🎼 ترانه: پوریا عالمی

قصه‌ها
[ ۲۰ شهریور ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

هاپ‌هاپ | شهر آی‌قصه | قسمت دوم

این دومین قسمت از شهر آی‌قصه است که می‌شنوید. در ۵ قسمت اولیه شخصیت‌ها معرفی می‌شوند و دومین شخصیت این داستان هاپ‌هاپ است.

قسمت دوم شهر آی‌قصه درباره «هاپ‌هاپ» است. یک سگ خسته‌ی خیلی خیلی بامزه که تلویزیون می‌بیند و گل‌ها را بو می‌کند و یک عالم چیزهای بی‌ربط بلد است.

 


کجا بشنویم؟

 💠  ساندکلودیوتیوبکست‌باکستلگراماینستاگرام  💠

 


«هاپ‌هاپ» 🐶
شهر آی‌قصه | قسمت دوم

💠 نویسنده و کارگردان: پوریا عالمی

🎙 راوی: لیلی رشیدی
🔸 سرپرست گویندگان: الکا هدایت

🎙 صداپیشگان: الکا هدایت، آزاده مویدی‌فرد، بهادر مالکی، پیمان فاطمی، یاشار ابراهیمی

👨‍🎨 طراحی شخصیت: سلمان طاهری
🎨 تصویرساز: مجتبی حیدرپناه

🎼 آهنگساز: نیوشا و نیلوفر قربانی
🎧 تنظیم: بامداد افشار
🎼 ترانه: پوریا عالمی

قصه‌ها
[ ۲۰ شهریور ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

دایناماینا | شهر آی‌قصه | قسمت اول

این نخستین قسمت از شهر آی‌قصه است که می‌شنوید. در ۵ قسمت اولیه شخصیت‌ها معرفی می‌شوند و اولین شخصیت دایناماینا است.

💥 خانم‌ها… آقایان! این شما و این دایناسوری به نام دایناماینا!

یک دایناسور پیر با گردن خیلی خیلی خیلی دراز که پشت کوه‌ها زندگی می‌کند اما سرش را از بالای کوه تا این‌ور کوه می‌آورد و با بچه‌ها بازی می‌کند.

———————

کجا بشنویم؟

 💠  ساندکلودیوتیوبکست‌باکستلگراماینستاگرام  💠

———–

«دایناماینا» 🦕
شهر آی‌قصه | قسمت اول

💠 نویسنده و کارگردان: پوریا عالمی

🎙 راوی: لیلی رشیدی
🔸 سرپرست گویندگان: الکا هدایت

🎙 صداپیشگان: الکا هدایت، آزاده مویدی‌فرد، بهادر مالکی، پیمان فاطمی، یاشار ابراهیمی

👨‍🎨 طراحی شخصیت: سلمان طاهری
🎨 تصویرساز: مجتبی حیدرپناه

🎼 آهنگساز: نیوشا و نیلوفر قربانی
🎧 تنظیم: بامداد افشار
🎼 ترانه: پوریا عالمی

قصه‌ها
[ ۳۱ مرداد ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

قصه‌ی «پرهام در سرزمین عجایب»

✍️ نوشته‌ی سپیده علی‌زاده
🎙 قصه‌گو: مرضیه پورمرشد
👩‍🎨 تصویرگر: سوسن آذری


متن قصه:

 

این چهارشنبه هم پرهام مثل همه‌ی چهارشنبه‌های دیگه پشت یکی از میزهای مهد کودک نشسته بود. دستشو گذاشته بود زیر چونه‌ش و فکر می‌کرد که چقدر غمگینه. چرا؟ چون چهارشنبه‌ها پرهام مجبور بود دو ساعت بیشتر همراه خاله‌پیره تو مهدکودک تنها بمونه تا مامانش از سر کار برسه.

خاله پیره برای پرهام یه کاغذ سفید و جعبه‌ی مدادرنگی‌هاشو آورد و روی میز گذاشت. پرهام اما از نقاشی کشیدن خسته شده بود.

پرهام گفت: تو اصلا کاری بلدی که منو سرگرم کنی؟

همون لحظه بود که خاله پیره فکری به ذهنش رسید. به پرهام گفت می‌تونن یه بازی خیلی جالب با هم بکنن. ولی پرهام بی‌حوصله بود.

خاله‌پیره گفت: چشماتو ببند تا بازی کنیم.

پرهام چشماشو بست و خیلی تند بازشون کرد. خاله‌پیره گفت: «تو دوست نداری الان کنار باب‌اسفنجی و پاتریک باشی؟ یا با اسپایدرمن حرف بزنی؟ یا اصلا بری تو دنیای عجایب آلیس؟»

پرهام با تعجب گفت: مگه پاتریک و آلیس و اسپایدرمن رو تو می‌شناسی؟

خاله‌پیره گفت: بله که می‌شناسم. منم یه نوه هم‌سن و سال تو دارم. هر روز هم باهم کارتون تماشا می‌کنیم. من خودم عاشق باب‌اسفنجی‌ام.

پرهام سر ذوق اومده بود. کم‌کم داشت از این بازی خوشش می‌اومد. بعد انگار ناراحت شد،‌گفت: اما من اگه بخوامم نمی‌تونم الان کنار این‌ها باشم.

خاله‌پیره گفت: چرا نمی‌شه؟ فقط باید چشماتو ببندی و خیال کنی پیش اونایی.

پرهام سر در نمی‌آورد. دوباره چشماشو بست و کمی ساکت شد. فکر کرد و بعد با هیجان گفت: من دوست دارم مثل آلیس کوچیک بشم و برم تو دنیای عجایب.

خاله‌پیره گفت: خب! پس آماده‌ای که بری؟

بعد هم دست‌های پرهام رو گرفت و دوباره گفت: هرچیزی که دیدی رو همزمان برای من تعریف کن. چون من که نمی‌تونم تو خیال تو باشم.

پرهام دوباره چشاشو بست. این دفعه لبخند زد و گفت: «آخ‌جون! دارم یه چیزایی می‌بینم.»

خاله‌پیره گفت: تعریف کن ببینم چی می‌بینی؟

پرهام گفت: این‌جا یه میز بزرگ ناهار خوریه. پر از غذاهای خوشمزه.

خاله‌پیره گفت: چه غذاهایی؟

پرهام گفت: زرشک‌پلو با مرغ. کباب‌تابه‌ای. پاستا و ماکارونی با سس قرمز. دور میز هم کلی مهمون منتظر مان.

خاله‌پیره گفت: مثلا کیا؟

پرهام کمی فکر کرد. چشماشو به هم فشار داد و بعد جواب داد: اسپایدرمن، بتمن، هالک، باب‌اسفنجی،‌ آقای اختاپوس و پاتریک، راپونزل، لوک خوش‌شانس، رابین‌هود، سفیدبرفی و هفت‌کوتوله، تازه مامان و بابا هم هستن. حالا که ما رسیدیم، همه می‌شینن دور میز. بعد از این‌که غذامون رو خوردیم، لوک خوش‌شانس برامون ساز می‌زنه. تازه بابا هم آواز می‌خونه.

پرهام همین‌طور در خیالاتش داشت پرواز می‌کرد. ذوق می‌کرد و بلند بلند تعریف می‌کرد. که بالاخره وقت رفتن رسید. مامان پرهام از در اومد تو و دید پرهام و خاله‌پیره چشماشونو بستن و دارن بلند بلند می‌خندن. همین که مامان پرهام «سلام» کرد،‌هر دو چشماشونو باز کردن و پرهام پرید توی بغل مامانش.

مامان پرهام گفت: مثل این‌که امروز خیلی خوش گذروندی. توی راه باید برام تعریف کنی که چه بازی‌ای کردی که این‌قدر خوشحالی. موقع خداحافظی، خاله‌پیره به پرهام چشمکی زد و گفت: «خوب فکراتو بکن که چهارشنبه‌ی هفته‌ی بعد کجا بریم؟»

قصه‌ها
[ ۳۱ مرداد ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

قصه‌ی «آتش‌فشان افسانه‌ای»

✍️ نوشته‌ی فریناز مختاری
🎙 قصه‌گو: مرضیه پورمرشد
👩‍🎨 تصویرگر: مجتبی حیدرپناه


متن قصه:

مونا یه دختر کوچولوی ۹ ساله است. اون تازه تو کتاب‌های درسی‌شون با کوه‌های آتش‌فشان آشنا شده و دوست داره یکی از اونا رو از نزدیک ببینه. اون روز وقتی مونا داشت از مدرسه به خونه برمی‌گشت، دست کرد توی جیب مانتوش و دو تا سکه درآورد، تا سوار تاکسی بشه و به خونه برگرده. اما ناگهان سکه‌ها از دست مونا افتادن و قل خوردن و رفتن توی گودال عمیق. مونا هرچی سعی کرد سکه‌ها رو از توی گودال دربیاره، موفق نشد.

صدای عجیبی از توی گودال شنیده می‌شد. مونا ترسید و پا به فرار گذاشت. اما تمام شب فکرش درگیر اون صدا بود.

فردای اون روز مونا به همراه دوستش، سوفیا، از مدرسه برمی‌گشت. دوباره نزدیک همون گودال که رسیدن، سیبی که توی دست‌های سوفیا بود قل خورد و افتاد توی گودال. سوفیا خم شد تا سیب رو ورداره اما یه‌دفعه مونا فریاد زد و گفت: «نه! نزدیک نشو! اون یه آتش‌فشانه.»

سوفیا گفت: «چی می‌گی؟ آتش‌فشان که یک کوهه. اما این فقط یه گودال کوچولوئه.»

مونا با ترس گفت: «خب! شاید این آتش‌فشان از هنوز بزرگ نشده و تازه داره به دنیا میاد.»

سوفیا گفت: «از کجا می‌دونی؟»

مونا جواب داد: «آخه همین دیروز سکه‌های منو قورت داد و تا خواستم درشون بیارم یه صدای عجیبی شنیدم.»

سوفیا که نمی‌تونست حرفای مونا رو باور کنه، خم شد تا سیبش رو ورداره، اما یهو اونم صدای عجیبی که مونا گفته بود رو شنید. یه دفعه هر دو پا به فرار گذاشتن. توی راه به این فکر می‌کردن که چطور می‌تونن شهر رو از شر این آتش‌فشان کوچولو نجات بدن. چطور جلوی رشدش رو بگیرن، چطور به بقیه بفهمونن چه خطری داره تهدیدشون می‌کنه.

فردای اون روز سر زنگ جغرافیا، سوفیا و مونا دستشون رو بلند کردن تا سوال‌هایی که در مورد آتش‌فشان افسانه‌ای‌شون داشتن، از خانم معلم بپرسن.

«چطور یه آتش‌فشان به وجود میاد؟»

«چطور می‌شه یه آتش‌فشان رو از بین برد؟»

«چطور می‌شه از یه آتش‌فشان مواظبت کرد؟»

«چطور می‌شه یه آتش‌فشان رو وسط یه کوچه چال کرد؟»

خانم معلم از سوال‌های مونا و سوفیا تعجب کرده بود. ولی برای بعضی از اون‌ها هیچ جوابی نداشت.

اون روز مونا و سوفیا سراغ آتش‌فشان کوچولوشون رفتن. دیدن دهانه‌ی اون بزرگتر از روزهای قبل شده. اونا ترسیدن و سریع خودشون رو به خونه رسوندن.

اون شب مونا از برادر بزرگترش پرسید: «اگه یه روزی بفهمی یه آتش‌فشان توی کوچه‌پشتی داره فعال می‌شه، چیکار می‌کنی؟»

برادرش که حرفش رو باور نکرده بود، خندید و گفت: «فوتش می‌کنم تا خاموش شه.»

مونا عصبانی شد و از برادرش خواست تا جدی باشه. برادرش هم گفت: «نمی‌دونم. شاید زنگ بزنم به آتش‌نشانی.»

مونا خوشحال شد. فردای اون روز مونا و سوفیا تصمیم گرفتن به ایستگاه آتش‌نشانی نزدیک مدرسه برن. اونا هرچقدر تلاش کردن، موفق نشدن مامورهای آتش‌نشانی رو متقاعد کنن که یه آتش‌فشان پیدا کردن. یکی از مامورهای آتش‌نشانی وقتی اصرارهای این دو نفر رو دید، راضی شد همراهشون بره و به آتش‌فشان کشف شده‌شون رسیدگی کنه.

اونا وقتی به گودال رسیدن، دیدن که گودال بزرگتر شده و آب با شدت از اون فوران می‌کنه. سوفیا و مونا فریاد کردن و گفتن: «آتش‌فشان فوران کرده.» بعد پشت مامور آتش‌نشانی قایم شدن.

مامور آتش‌نشانی با دیدن آتش‌فشان افسانه‌ای خندید و گفت: «نترسید! اون آتش‌فشان نیست. لوله‌ی آب ترکیده! اما شما با این کارتون شهر رو نجات دادید. نمی‌دونید چه کمک بزرگی کردید. من الان خیلی سریع این مشکل رو حل می‌کنم. نگران نباشید!»

مونا و سوفیا به هم نگاه کردن با تعجب به آتش‌فشانی که آب فوران می‌کرد، خیره شدن. بعد هم متوجه شدن آتش‌فشان از کوه میاد، نه از چاله‌ی وسط خیابون!