قصه‌ها
[ ۲۵ آبان ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

قصه‌ی «بازی جدید عرفان»

قصه‌ی بازی جدید عرفان، درباره‌ی پسر کوچولویی است که حوصله‌اش در یک روز برفی سر رفته بود. عرفان‌کوچولو که هنوز به سن مدرسه‌رفتن نرسیده بود، توی خونه حوصله‌ش سر می‌رفت و دنبال یک بازی جدید بود. بچه‌های بزرگتر نمی‌ذاشتن عرفان باهاشون برف‌بازی کنه. برای همین با کمک مامانش نشست و شروع کرد به آدم برفی ساختن. کم‌کم همه‌ی بچه‌ها جمع شدن و از بازی جدید عرفان خوششون اومد.

✍️ نوشته‌ی نسیم مرعشی
🎙 قصه‌گو: منصوره صالحی
👩‍🎨 تصویرگر: مهدیه قاسمی


کجا بشنویم؟

 💠  ساندکلود | تلگرام | اینستاگرام | یوتیوب 💠

💠  کست‌باکس | گوگل‌پادکست | اپل‌پادکست  💠


 

متن قصه:

عرفان کوچولو حوصله‌اش سر رفته بود. همین‌جوری نشسته بود پشت پنجره و به برادر بزرگش آرمان نگاه می‌کرد که داشت توی پارک روبه‌روی خانه با دوستانش برف بازی می‌کرد. دو سه روز بود که پشت سر هم برف می‌آمد و دیشب اخبار گفته بود که آن روز مدرسه‌ها تعطیل است. عرفان هنوز مدرسه نمی‌رود و برایش فرقی نمی‌کرد که تعطیل باشد یا نه. اما آرمان یک عالمه خوشحال شده بود. زنگ زده بود به دوستانش و قرار گذاشته بود که فردا صبح با هم بروند توی پارک کوچک روبه‌روی خانه، برف بازی کنند.

عرفان اولش خوشحال شد و فکر کرد که می‌تواند با برادرش و دوستان برادرش برف بازی کند. اما وقتی آرمان صبح لباسش را پوشید که برود بیرون، عرفان را با خودش نبرد. مثل همیشه گفت: «تو کوچولویی و مزاحم بازی کردن من می‌شی.» عرفان از همه بچه‌های همسایه کوچولو‌تر بود و آن‌ها هیچ‌وقت او را بازی نمی‌دادند. کمی که گذشت عرفان از مامان خواست که لباس‌هایش را تنش کند و رفت توی پارک. اما آرمان و دوستانش او را بازی ندادند. تازه، چند تا گلوله برف هم به‌اش خورد و دردش گرفت. به خاطر همین دوباره برگشت بالا و نشست پشت پنجره که از دور به بازی بچه‌ها نگاه کند.

فایده‌ای نداشت. عرفان واقعا حوصله‌اش سر رفته بود. رفت توی هال و تلویزیون را روشن کرد. اما کارتونش را دوست نداشت. بعد رفت سراغ اسباب‌بازی‌ها. اما دوست نداشت با هیچ‌کدام بازی کند. مامان که دید عرفان حوصله‌اش سر رفته، گفت: «چرا نمی‌ری آدم‌برفی درست کنی؟» عرفان گفت: «آخه بلد نیستم.» مامان گفت: «من یادت می‌دم. باید اونقدر برف جمع کنی که یک گلوله بزرگ درست بشه. بعد باید یک گلوله کوچک‌تر درست کنی و بذاری روی گلوله بزرگ. اینطوری یه تن داری و یه سر. آخرش هم باید براش چشم و دهن بکشی.»

فکر خوبی بود. عرفان آماده شد که برود بیرون. کنار یک درخت و کمی دورتر از جایی که بچه‌ها بازی می‌کردند برف‌ها را مشت، مشت از روی چمن جمع می‌کرد و روی هم می‌گذاشت. بعد آن‌ها را می‌کوبید تا خوب به هم بچسند. اما کار سختی بود. کلی طول کشید تا یک گلوله کوچک درست شد.

عرفان داشت فکر می‌کرد چه‌طوری می‌تواند زودتر آدم‌برفی‌اش را درست کند که ناگهان دید یکی از دوست‌های آرمان دارد به سمتش می‌آید. دوست آرمان گفت: «من از جنگ بازی با برف خسته شدم. تو داری چیکار می‌کنی؟» عرفان گفت: «دارم آدم‌برفی درست می‌کنم. مامانم بهم یاد داده.». دوست آرمان گفت: «می‌ذاری من هم کمکت کنم؟» عرفان گفت: «آره» و دوتایی با هم شروع کردند به جمع کردن برف.

هنوز کار درست کردن تن آدم‌برفی تمام نشده بود که آرمان با دوستانش از راه رسیدند. زود یک گلوله برفی درست کردند و گذاشتند روی تن آدم برفی. کلاه را سرش کردند اما آدم‌برفی خیلی چیز کم داشت. دوست آرمان رفت خانه‌شان و از توی انباری چندتا زغال‌ آورد و برای آدم برفی دکمه گذاشت. یکی دیگر از بچه‌ها رفت و از مامانش یک هویج گرفت و آرمان که قدش از همه بلندتر بود هویج را به جای دماغ روی صورت آدم برفی گذاشت. یکی دیگر از بچه‌ها از خانه یک مشت کشمش آورد و همه با هم با کشمش‌ها برای آدم‌برفی یک دهان خوشگل کشیدند. حالا آدم برفی همه چیز داشت. فقط دست‌هایش مانده بود. آرمان و عرفان با هم رفتند توی پارک گشتند و دو تکه شاخه درخت پیدا کردند و با آن برای آدم برفی دست گذاشتند. نزدیک ظهر بود که آدم‌برفی تمام شد. بچه‌ها رفتند خانه که ناهار بخورند. آن‌قدر به‌شان خوش گذشته بود که با هم قرار گذاشتند بعد از ناهار بیایند توی پارک و یک آدم‌برفی دیگر درست کنند.

شهر آی قصهقصه‌ها
[ ۱۶ آبان ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

بارون اومد، چیکار کنیم؟ | شهر آی‌قصه | قسمت ۶

ششمین قسمت از شهر آی‌قصه درباره‌ی یک روز بارانی است. قصه‌ی یک روز بارانی که بچه‌های شهر عجیب و غریب آی‌قصه می‌خواهند همه از آن لذت ببرند. حتی مورچه‌ها و موجودات خیلی کوچک. برای همین قایق می‌سازند و با کمک دایناماینا برای همه‌ی موجودات شهر غذا می‌فرستند تا هیچ‌کس زیر باران گرسنه نماند. آن‌ها همیشه به فکر همدیگرند، حتی وقتی در شهر آی‌قصه سیل می‌آید!

 

قسمت ششم شهر آی‌قصه

بارون اومد چیکار کنیم؟


کجا بشنویم؟

 💠  ساندکلود | تلگرام | اینستاگرام | یوتیوب 💠

💠  کست‌باکس | گوگل‌پادکست | اپل‌پادکست  💠

دانلود فایل صوتی –

 



«بارون اومد، چیکار کنیم؟» ⛈
شهر آی‌قصه | قسمت ششم

💠 نویسنده و کارگردان: پوریا عالمی

🎙 راوی: لیلی رشیدی
🔸 سرپرست گویندگان: الکا هدایت

🎙 صداپیشگان: الکا هدایت، آزاده مویدی‌فرد، بهادر مالکی، پیمان فاطمی، یاشار ابراهیمی

👨‍🎨 طراحی شخصیت: سلمان طاهری
🎨 تصویرساز: مجتبی حیدرپناه

🎼 آهنگساز: نیوشا و نیلوفر قربانی
🎧 تنظیم: بامداد افشار
🎼 ترانه: پوریا عالمی

 


دیگر قصه‌های شهر آی‌قصه:

☀️ قسمت پنجم؛ آدام فاضایا

☀️ قسمت چهارم؛ گربه شماره ۶

☀️ قسمت سوم؛ کرگدنی به نام کرگدن

☀️ قسمت دوم؛ هاپ‌هاپ

☀️ قسمت اول؛ دایناماینا

 

رادیو آی‌قصهقصه‌ها
[ ۱۳ آبان ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

لالایی مادران کردستان | رادیو آی قصه

حتما یادتان هست که چند هفته پیش، کیهان کلهر، موسیقی‌دان بزرگ کشورمان، در اجرایی که در شهر لندن داشت یک لالایی قدیمی کردی را اجرا کرد. او در همین روزها کنسرت خود در استانبول را در اعتراض به حملاتی که به مناطق کردنشین شمال سوریه اتفاق افتاده بود، لغو کرد.

در این نوبت رادیو آی‌قصه، اسماعیل باستانی به بهانه‌ی این حرکت کیهان کلهر به سراغ «لالایی مادران کردستان» رفته است. لالایی‌ای که می‌گویند قدیمی‌ترین لالایی ثبت‌شده‌ی جهان است و مادران بسیاری در مناطق کردنشین، فارغ از مرزها آن را سینه‌به‌سینه برای کودکانشان خوانده‌اند.

در مناطق کردنشین، بیشتر لالایی‌ها جنبه‌ی حماسی دارند و کودکان را به شکار و سوارکاری تشویق می‌کنند تا قدرتمند باشند. مثلا در یک لالایی کردی گفته می‌شود «من می‌خواهم سوار بر اسب شوی و آهو شکار کنی» یا در جایی دیگر می‌گوید «بغداد مثل یک لیمو در دستان تو است، یعنی که قدرت داری».

این روح حماسی لالایی‌ها کردی، وجه تمایز آن با دیگر نواحی است. برای شنیدن لالایی‌های کردی دعوت می‌کنیم چهارمین قسمت از رادیو آی‌قصه را بشنوید؛ این قسمت تقدیم شده است به مادران کردستان.


رادیو آی‌قصه را کجا بشنویم؟

 💠  ساندکلود | تلگرام | اینستاگرام | انکر  💠

دانلود فایل لالایی مادران افغانستان | رادیو آی‌قصه

 


دیگر قسمت‌های رادیو آی‌قصه را در ساندکلود می‌توانید بشنوید:
🎯 قسمت سوم | لالایی مادران افغانستان
🎯 قسمت دوم | لالایی مادران کرمان
🎯 قسمت اول | لالایی مادران مازندران

قصه‌ها
[ ۰۸ مهر ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

قصه‌ی «فیل برقی»

✍️ نوشته‌ی سپیده علیزاده
🎙 قصه‌گو: یاشار ابراهیمی
👩‍🎨 تصویرگر: لاله ضیایی


کجا بشنویم؟

 💠  ساندکلودیوتیوبکست‌باکستلگراماینستاگرام  💠


 

متن قصه:

علی کوچولو چند روزی بود که شب‌ها تنها توی اتاقش می‌خوابید. یک شب، وقتی به اتاقش رفت، همین که چراغ اتاق را خاموش کرد و توی تختش دراز کشید، چشمش به یک چیز وحشت‌ناک افتاد! یک فیل بزرگ با خرطوم دراز و گوش‌های پهن گوشه اتاق علی توی تاریکی ایستاده بود! علی شروع کرد به جیغ کشیدن و صدا کردن پدر و مادرش: «فیل! فیل! مامان! بابا! فیل! توی اتاقم یه فیل قایم شده!»

پدر و مادر علی کوچولو با شنیدن صدای جیغ‌های علی تندی به طرف اتاق علی دویدند. پدر علی چراغ اتاق را روشن کرد و هردو روی تخت، کنار علی نشستند و پرسیدند: «چی شده؟ از چی ترسیدی؟ گفتی فیل؟ اینجا که فیل نیست!» .

علی که از ترس جرات نمی‌کرد چشم‌هایش را باز کند، به گوشه‌ی اتاق اشاره کرد و گفت: «اوناهاش اونجاست! یه فیل بزرگه با خرطوم دراز. خودم دیدمش.» پدر و مادر علی گوشه اتاق را نگاه کردند و تازه فهمیدند ماجرا از چه قرار است. مادر علی، صبح بعد از اینکه اتاق علی کوچولو را جاروبرقی کشیده بود، یادش رفته بود جارو را از گوشه اتاق بردارد و علی که از بیرون آمده بود کتش را روی جاروبرقی انداخته بود و جاروبرقی و کت رویش از صبح همانطور سرجایشان مانده بودند. پدر و مادر علی تازه فهمیدند قضیه از چه قرار است. جاروبرقی توی تاریکی شبیه به یک فیل چاق و گنده با یک خرطوم دراز شده بود. پدر علی به او گفت: «علی جون سرت رو بالا بگیر. ببین الان هم فیل رو گوشه اتاق می‌بینی؟» علی با ترس سرش را بالا گرفت و چشم‌هایش را باز کرد و وقتی دید که خبری از فیل نیست گفت: «حتما شما رو دیده ترسیده و فرار کرده. وگرنه خودم دیدم که اونجاست» .

مادر علی گفت: «خب بیا امتحان کنیم. ببینیم اگر چراغ‌ها رو خاموش کنیم و یک گوشه قایم بشیم، باز هم سر و کله فیله پیدا می‌شه؟ ما اینجا پیشتیم. نترس» پدر علی یواشکی سراغ چراغ اتاق رفت و آن را خاموش کرد. همین که چراغ خاموش شد، علی جیغ کشید و گفت: «ایناهاش! اومد! دیدید گفتم؟» همان موقع پدر علی دوباره چراغ را روشن کرد و علی دید جای فیله، یک جاروبرقی کنار اتاق است که روی لوله‌ی آن کت علی افتاده که توی تاریکی شبیه به گوش‌های بزرگ فیل شده بود. سه‌تایی همدیگر را نگاه کردند و پقی زدند زیر خنده. علی گفت: «این که جاروبرقیه! اونم که کُت منه. جدی جدی فکر کردم یک فیل گوشه اتاقه». مادر علی گفت: «هروقت توی تاریکی چیزی دیدی که ترسناک بود، سریع چراغ رو روشن کن و ببین چی جای اون می‌بینی؟» علی آن شب، قبل از آنکه بخوابد کلی به جاروبرقی فیل‌نما نگاه کرد و شب خواب یک گله فیل بزرگ خاکستری دید که با هم داشتند توی جنگل قدم می‌زدند.

 

قصه‌ها
[ ۲۷ شهریور ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

قصه‌ی «آنیتا و ستاره‌اش» | آی‌قصه شما

✍️🎙 نویسنده و قصه‌گو: شهرزاد رنجبر

📝 خلاصه قصه:
آنیتا دختر گیسوکمند قصه‌ است که دلش برای باباش خیلی تنگ شده. چون باباش روی دریاها و توی کشتی کار می‌کنه… تا این‌که بابای آنیتا برای این‌که دخترش دلتنگ نباشه برای اون یه ستاره دریایی فرستاد…


کجا بشنویم؟

 💠  ساندکلودیوتیوبکست‌باکستلگراماینستاگرام  💠


 

☑️ این قصه توسط مخاطبان آی‌قصه نوشته و ضبط شده است.

قصه‌ها
[ ۲۳ شهریور ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

قصه‌ی «صدف‌های گم‌شده»

✍️ نوشته‌ی سپیده نیکرو
🎙 قصه‌گو: یاشار ابراهیمی
👩‍🎨 تصویرگر: نیلوفر برومند


کجا بشنویم؟

 💠  ساندکلودیوتیوبکست‌باکستلگراماینستاگرام  💠


 

متن قصه:

خرچنگ‌کوچولو داشت کنار دریا دنبال صدف می‌گشت تا از آنها یک گردنبند درست کند و برای مادرش هدیه ببرد. او صدف‌ها را جمع می‌کرد و یک گوشه می‌گذاشت و وقتی برمی‌گشت می‌دید صدف‌ها غیب شده‌اند. خرچنگ کوچولو که حسابی خسته شده بود خیلی عصبانی شد. رفت سراغ مرغ ماهی‌خوار که کمی جلوتر توی ساحل داشت آفتاب می‌گرفت و گفت: «سلام مرغ ماهی‌خوار، تو صدف‌‌های منو برداشتی؟»

مرغ ماهی‌خوار که داشت چرت می‌زد چشم‌هاش را باز کرد و گفت: «چرا باید من برشون دارم؟ من که مرغ صدف‌خوار نیستم. مرغ‌ماهی‌خوارم.»

خرچنگ کوچولو از حرف مرغ ماهی‌خوار خنده‌اش گرفت و بعد گفت: «ببخشید آقای ماهی‌خوار. منظورم که شما نبودین. من فقط دنبال صدف‌هام می‌گردم.»

ناگهان صدای یک سگ بازیگوش به گوش خرچنگ کوچولو رسید. زیر لبی گفت: «حتماً اون می‌دونه صدفای من کجان».

خودش را رساند به خانم سگه و پرسید:‌ «شما صدف‌های من رو ندیدین؟»

خانم سگه گفت: «وای بلا به دور!‌ مگه صدف‌ها صاحاب دارن؟»

خرچنگ کوچولو گفت:‌ «نه !‌ من یه عالمه صدف جمع کرده بودم و تا میام برشون دارم هی یکی اونا رو می‌بره»

خانم سگه گفت:‌«برو دوباره جمع کن این همه صدف.»

خرچنگ کوچولو هر چقدر فکر کرد چیزی به ذهنش نرسید. آخر کسی توی ساحل نبود که صدف‌ها را ببرد. تازه صدف‌ها که به درد کسی نمی‌خورد. یکهو صدای دوستش ماهی کوچولو را شنید که از توی دریا صدایش می‌کرد. خرچنگ کوچولو رفت پیش دوستش و ماجرا را برای او تعریف کرد. ماهی کوچولو گفت: «خب این که کاری نداره. تو باید کمین کنی.»

خرچنگ کوچولو گفت: «چی کار کنم؟»

ماهی کوچولو گفت: «برو صدف‌ها رو جمع کن و همونجا بذار. بعد برو قایم شو. من از توی دریا نگاه می‌کنم تو هم از اونجا که قایم شدی تا ببینیم کی صدف‌ها رو برمی‌داره.»

خرچنگ کوچولو رفت و صدف‌ها را جمع کرد و بعد پشت یک سنگ قایم شد. ماهی کوچولو هم از توی دریا حواسش به صدف‌ها بود که یک‌دفعه یک موج بزرگ از دریا اومد و صدف‌ها را برداشت و با خودش برد.

خرچنگ کوچولو و ماهی کوچولو اول تعجب کردند اما بعد دوتایی زدند زیر خنده. هیچ کس صدف‌ها را برنداشته بود. فقط دریا آن ها را برده بود. خرچنگ کوچولو این‌بار صدف‌ها را کمی دورتر گذاشت تا دست دریا به آن‌ها نرسد و مامان خرچنگ را با دادن هدیه‌ی صدفی خوشحال کرد.

قصه‌ها
[ ۱۱ شهریور ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

قصه‌ی «گل تابستانی»

✍️ نوشته‌ی نفیسه نصیران
🎙 قصه‌گو: یاشار ابراهیمی
👩‍🎨 تصویرگر: مهدیه قاسمی


متن قصه:

توی یک دشت بزرگ و پرگل و سرسبز یک جوانه کوچولو زندگی می‌کرد. جوانه کوچولو، برگ‌های صورتی قشنگی داشت. وقت­هایی که گل‌ها و علف­های اطرافش، کنار می‌رفتند، نور آفتاب می­نشست روی برگ‌هایش و سایه­ی صورتی برگ‌هایش می­افتاد روی زمین. اما جوانه کوچولو همیشه غمگین بود. چون از وقتی به دنیا آمده بود همینطوری کوچک و ریزه میزه مانده بود. گاهی آدم‌ها که به دشت می‌آمدند به دیدن گل‌ها می‌رفتند و کلی از آنها عکس می‌گرفتند. جوانه کوچولو اما آنقدر ریز و کوچک بود که هیچکس او را نمی‌دید. از اینکه گل و گیاه­های بلند قدتر و بزرگ­تر با او حرف نمی­زدند و به او محل نمی­گذاشتند هم عصبانی بود. جوانه­ی صورتی کوچولو بعضی وقتها با خودش فکر می­کرد اگر فقط کمی بلندتر بودم، همه­ی گیاه و جانورهای دشت، متوجه برگ‌های زیبایم می­شدند و آدم­های مهربان ازمن عکس می­گرفتند و به همه نشانم می­دادند. مثل وقت‌هایی که از شقایق­های قرمز و نارنجی دشت عکس می­گیرند.

یک روز صبح جوانه­ی صورتی با سرو صدای دو تا آدم از خواب بیدار شد. خودش را کج و راست کرد و شاخه­های گل قدبلند کناریش را کمی این طرف و آن طرف کرد و بالاخره صورت آدم­ها را دید. یک مرد مهربان دید که ریشش کمی سفید شده بود و یک پسر کوچولو که موهای کوتاه‌اش را کج شانه کرده بود و کمی غمگین به نظر می­آمد. جوانه کوچولو شنید که گل زرد کناریش گفت: «دارن دنبال گل تابستانی می­گردن»

جوانه کوچولو با خودش گفت، با من که کاری ندارن و باز رفت زیر سایه­ی شاخه­ی گل زرد و چشم­هایش را بست. کمی بعد حس کرد که آفتاب افتاده روی برگ‌هایش. چشمهایش را باز کرد دید دست مرد، گل زرد را کنار زده.

مرد گفت:«ایناها پیداش کردم.»

پسر کوچولو خودش را به جوانه کوچولو و مرد رساند و گفت: «کو؟ کو؟ ببینم» مرد انگشت‌هایش را آرام گذاشت زیر برگ‌های صورتی جوانه و گفت: «ایناها، این گلیه که اینقدر دنبالش گشتیم» جوانه با تعجب به مرد و پسر نگاه کرد. مرد گفت: «وقتی که این گل بزرگ بشه برگ‌هاش پهن بشن و غنچه­های کوچک‌اش در بیان اونوقت یعنی تابستون رسیده». جوانه از اینکه مرد و پسر این ­همه به او توجه می­کردند خجالت کشید. مرد گفت: «این گل ریشه­های محکمی داره برای همین توی تابستانِ گرم می­تونه بیشتر توی خاک فرو بره و آب پیدا کنه و سرحال بمونه» پسر خندید و به جوانه کوچولو گفت: «دعا می­کنم زودتر زودتر بزرگ بشی.»

مرد از جا بلند شد و خودش را تکاند. جوانه کوچولو که خیلی خوشحال شده بود، تکانی به خودش داد و به سایه­ی صورتی برگ‌هایش نگاه کرد و خوشحال شد که کسی او را دیده. او آنقدر صبر کرد تا یک روز صبح وقتی از خواب بیدار شد، درد عجیبی توی ساقه و شاخه­هایش حس کرد. چشم­هایش را باز کرد و احساس کرد دارد از جای بلندی می­افتد. یکهو ترسید و داد زد. اما دید روی ساقه­ی خودش ایستاده­ و می‌تواند به راحتی اطراف دشت را ببیند. حتی آفتاب مستقیم به او می‌تابید. جوانه خوشحال شد و خندید. نگاهی به خورشید انداخت که پرنورتر شده بود. جوانه یاد حرف مرد پیر افتاد. تابستان از راه رسیده بود و جوانه حالا گل بزرگی شده بود.

قصه‌ها
[ ۳۱ مرداد ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

قصه‌ی «پرهام در سرزمین عجایب»

✍️ نوشته‌ی سپیده علی‌زاده
🎙 قصه‌گو: مرضیه پورمرشد
👩‍🎨 تصویرگر: سوسن آذری


متن قصه:

 

این چهارشنبه هم پرهام مثل همه‌ی چهارشنبه‌های دیگه پشت یکی از میزهای مهد کودک نشسته بود. دستشو گذاشته بود زیر چونه‌ش و فکر می‌کرد که چقدر غمگینه. چرا؟ چون چهارشنبه‌ها پرهام مجبور بود دو ساعت بیشتر همراه خاله‌پیره تو مهدکودک تنها بمونه تا مامانش از سر کار برسه.

خاله پیره برای پرهام یه کاغذ سفید و جعبه‌ی مدادرنگی‌هاشو آورد و روی میز گذاشت. پرهام اما از نقاشی کشیدن خسته شده بود.

پرهام گفت: تو اصلا کاری بلدی که منو سرگرم کنی؟

همون لحظه بود که خاله پیره فکری به ذهنش رسید. به پرهام گفت می‌تونن یه بازی خیلی جالب با هم بکنن. ولی پرهام بی‌حوصله بود.

خاله‌پیره گفت: چشماتو ببند تا بازی کنیم.

پرهام چشماشو بست و خیلی تند بازشون کرد. خاله‌پیره گفت: «تو دوست نداری الان کنار باب‌اسفنجی و پاتریک باشی؟ یا با اسپایدرمن حرف بزنی؟ یا اصلا بری تو دنیای عجایب آلیس؟»

پرهام با تعجب گفت: مگه پاتریک و آلیس و اسپایدرمن رو تو می‌شناسی؟

خاله‌پیره گفت: بله که می‌شناسم. منم یه نوه هم‌سن و سال تو دارم. هر روز هم باهم کارتون تماشا می‌کنیم. من خودم عاشق باب‌اسفنجی‌ام.

پرهام سر ذوق اومده بود. کم‌کم داشت از این بازی خوشش می‌اومد. بعد انگار ناراحت شد،‌گفت: اما من اگه بخوامم نمی‌تونم الان کنار این‌ها باشم.

خاله‌پیره گفت: چرا نمی‌شه؟ فقط باید چشماتو ببندی و خیال کنی پیش اونایی.

پرهام سر در نمی‌آورد. دوباره چشماشو بست و کمی ساکت شد. فکر کرد و بعد با هیجان گفت: من دوست دارم مثل آلیس کوچیک بشم و برم تو دنیای عجایب.

خاله‌پیره گفت: خب! پس آماده‌ای که بری؟

بعد هم دست‌های پرهام رو گرفت و دوباره گفت: هرچیزی که دیدی رو همزمان برای من تعریف کن. چون من که نمی‌تونم تو خیال تو باشم.

پرهام دوباره چشاشو بست. این دفعه لبخند زد و گفت: «آخ‌جون! دارم یه چیزایی می‌بینم.»

خاله‌پیره گفت: تعریف کن ببینم چی می‌بینی؟

پرهام گفت: این‌جا یه میز بزرگ ناهار خوریه. پر از غذاهای خوشمزه.

خاله‌پیره گفت: چه غذاهایی؟

پرهام گفت: زرشک‌پلو با مرغ. کباب‌تابه‌ای. پاستا و ماکارونی با سس قرمز. دور میز هم کلی مهمون منتظر مان.

خاله‌پیره گفت: مثلا کیا؟

پرهام کمی فکر کرد. چشماشو به هم فشار داد و بعد جواب داد: اسپایدرمن، بتمن، هالک، باب‌اسفنجی،‌ آقای اختاپوس و پاتریک، راپونزل، لوک خوش‌شانس، رابین‌هود، سفیدبرفی و هفت‌کوتوله، تازه مامان و بابا هم هستن. حالا که ما رسیدیم، همه می‌شینن دور میز. بعد از این‌که غذامون رو خوردیم، لوک خوش‌شانس برامون ساز می‌زنه. تازه بابا هم آواز می‌خونه.

پرهام همین‌طور در خیالاتش داشت پرواز می‌کرد. ذوق می‌کرد و بلند بلند تعریف می‌کرد. که بالاخره وقت رفتن رسید. مامان پرهام از در اومد تو و دید پرهام و خاله‌پیره چشماشونو بستن و دارن بلند بلند می‌خندن. همین که مامان پرهام «سلام» کرد،‌هر دو چشماشونو باز کردن و پرهام پرید توی بغل مامانش.

مامان پرهام گفت: مثل این‌که امروز خیلی خوش گذروندی. توی راه باید برام تعریف کنی که چه بازی‌ای کردی که این‌قدر خوشحالی. موقع خداحافظی، خاله‌پیره به پرهام چشمکی زد و گفت: «خوب فکراتو بکن که چهارشنبه‌ی هفته‌ی بعد کجا بریم؟»

قصه‌ها
[ ۳۱ مرداد ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

قصه‌ی «آتش‌فشان افسانه‌ای»

✍️ نوشته‌ی فریناز مختاری
🎙 قصه‌گو: مرضیه پورمرشد
👩‍🎨 تصویرگر: مجتبی حیدرپناه


متن قصه:

مونا یه دختر کوچولوی ۹ ساله است. اون تازه تو کتاب‌های درسی‌شون با کوه‌های آتش‌فشان آشنا شده و دوست داره یکی از اونا رو از نزدیک ببینه. اون روز وقتی مونا داشت از مدرسه به خونه برمی‌گشت، دست کرد توی جیب مانتوش و دو تا سکه درآورد، تا سوار تاکسی بشه و به خونه برگرده. اما ناگهان سکه‌ها از دست مونا افتادن و قل خوردن و رفتن توی گودال عمیق. مونا هرچی سعی کرد سکه‌ها رو از توی گودال دربیاره، موفق نشد.

صدای عجیبی از توی گودال شنیده می‌شد. مونا ترسید و پا به فرار گذاشت. اما تمام شب فکرش درگیر اون صدا بود.

فردای اون روز مونا به همراه دوستش، سوفیا، از مدرسه برمی‌گشت. دوباره نزدیک همون گودال که رسیدن، سیبی که توی دست‌های سوفیا بود قل خورد و افتاد توی گودال. سوفیا خم شد تا سیب رو ورداره اما یه‌دفعه مونا فریاد زد و گفت: «نه! نزدیک نشو! اون یه آتش‌فشانه.»

سوفیا گفت: «چی می‌گی؟ آتش‌فشان که یک کوهه. اما این فقط یه گودال کوچولوئه.»

مونا با ترس گفت: «خب! شاید این آتش‌فشان از هنوز بزرگ نشده و تازه داره به دنیا میاد.»

سوفیا گفت: «از کجا می‌دونی؟»

مونا جواب داد: «آخه همین دیروز سکه‌های منو قورت داد و تا خواستم درشون بیارم یه صدای عجیبی شنیدم.»

سوفیا که نمی‌تونست حرفای مونا رو باور کنه، خم شد تا سیبش رو ورداره، اما یهو اونم صدای عجیبی که مونا گفته بود رو شنید. یه دفعه هر دو پا به فرار گذاشتن. توی راه به این فکر می‌کردن که چطور می‌تونن شهر رو از شر این آتش‌فشان کوچولو نجات بدن. چطور جلوی رشدش رو بگیرن، چطور به بقیه بفهمونن چه خطری داره تهدیدشون می‌کنه.

فردای اون روز سر زنگ جغرافیا، سوفیا و مونا دستشون رو بلند کردن تا سوال‌هایی که در مورد آتش‌فشان افسانه‌ای‌شون داشتن، از خانم معلم بپرسن.

«چطور یه آتش‌فشان به وجود میاد؟»

«چطور می‌شه یه آتش‌فشان رو از بین برد؟»

«چطور می‌شه از یه آتش‌فشان مواظبت کرد؟»

«چطور می‌شه یه آتش‌فشان رو وسط یه کوچه چال کرد؟»

خانم معلم از سوال‌های مونا و سوفیا تعجب کرده بود. ولی برای بعضی از اون‌ها هیچ جوابی نداشت.

اون روز مونا و سوفیا سراغ آتش‌فشان کوچولوشون رفتن. دیدن دهانه‌ی اون بزرگتر از روزهای قبل شده. اونا ترسیدن و سریع خودشون رو به خونه رسوندن.

اون شب مونا از برادر بزرگترش پرسید: «اگه یه روزی بفهمی یه آتش‌فشان توی کوچه‌پشتی داره فعال می‌شه، چیکار می‌کنی؟»

برادرش که حرفش رو باور نکرده بود، خندید و گفت: «فوتش می‌کنم تا خاموش شه.»

مونا عصبانی شد و از برادرش خواست تا جدی باشه. برادرش هم گفت: «نمی‌دونم. شاید زنگ بزنم به آتش‌نشانی.»

مونا خوشحال شد. فردای اون روز مونا و سوفیا تصمیم گرفتن به ایستگاه آتش‌نشانی نزدیک مدرسه برن. اونا هرچقدر تلاش کردن، موفق نشدن مامورهای آتش‌نشانی رو متقاعد کنن که یه آتش‌فشان پیدا کردن. یکی از مامورهای آتش‌نشانی وقتی اصرارهای این دو نفر رو دید، راضی شد همراهشون بره و به آتش‌فشان کشف شده‌شون رسیدگی کنه.

اونا وقتی به گودال رسیدن، دیدن که گودال بزرگتر شده و آب با شدت از اون فوران می‌کنه. سوفیا و مونا فریاد کردن و گفتن: «آتش‌فشان فوران کرده.» بعد پشت مامور آتش‌نشانی قایم شدن.

مامور آتش‌نشانی با دیدن آتش‌فشان افسانه‌ای خندید و گفت: «نترسید! اون آتش‌فشان نیست. لوله‌ی آب ترکیده! اما شما با این کارتون شهر رو نجات دادید. نمی‌دونید چه کمک بزرگی کردید. من الان خیلی سریع این مشکل رو حل می‌کنم. نگران نباشید!»

مونا و سوفیا به هم نگاه کردن با تعجب به آتش‌فشانی که آب فوران می‌کرد، خیره شدن. بعد هم متوجه شدن آتش‌فشان از کوه میاد، نه از چاله‌ی وسط خیابون!

قصه‌ها
[ ۳۱ مرداد ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

قصه‌ی «اسبی که هیچ‌کس نمی‌دید»

✍️ نوشته‌ی رودابه کمالی
🎙 قصه‌گو: شهره روحی
👩‍🎨 تصویرگر: مجتبی حیدرپناه

متن قصه:

سپهر یه اسب خیالی داشت. هر روز از هرجایی بود خودشو می‌رسوند به خونه و می‌رفت توی اتاق تا پیش اسبش باشه. صداش می‌کرد. دست به یال‌هاش می‌کشید و باهاش حرف می‌زد. اگه چیزی خریده بود بهش نشون می‌داد. گاهی وقت‌ها حتی برای اسبش پاستیل و چوب‌شور هم کنار می‌ذاشت.

مامان سپهر بهش می‌گفت: «اسب‌ها واقعی هستن؛ نه یه دوست خیالی!»

سپهر می‌گفت: «این اسب دوست منه. من سوارش می‌شم و توی همه‌ی دشت‌ها پیتکوکنان می‌رم.»

مامان سپهر که می‌دید پسرش خیلی با دوست خیالیش گرم گرفته و خوش‌حال به نظر می‌رسه، به شوخی براش می‌خوند: «آقاسپهر افندی… اسبتو کجا می‌بندی؟… زیر درخت نرگس… داغتو نبینم هرگز…» و لبخندزنان می‌رفت.

سپهر اما هر روز با اسبش دوست و دوست‌تر می‌شد. اون‌قدری که گاهی فراموش می‌کرد با مامان و باباش حرف بزنه. تا این‌که مامان و بابای سپهر یه روز تصمیم گرفتن که برای سپهر یه کتاب بخرن که پر از عکس اسب بود.

سپهر با مامانش نشست و همه‌ی عکس‌ها رو یکی‌یکی با دقت تماشا کرد. دید که اسب‌ها چهار پا دارن. یال‌های بلندی دارن. حتی می‌شه سوارشون شد. با بعضی از اسب‌ها بار می‌برن. با بعضی‌ها مسابقه می‌دن. با بعضی‌ها جنگ می‌رن.

اما سپهر با دیدن همه‌ی این اسب‌ها پیش خودش می‌گفت که «اسب من با همه‌ی اینا فرق می‌کنه. اسب من، دوست منه. با من غذا می‌خوره. با من راه می‌ره و منو جاهایی می‌بره که هیچ اسب دیگه‌ای بلد نیست ببره.»

این‌جوری شد که مامان و بابای سپهر تصمیم گرفتن سپهر رو به جایی ببرن که از نزدیک با اسب‌های واقعی که یورتمه می‌رن، علف می‌خورن و نه پاستیل و چوب شور، آشنا بشه.

صبح روز بعد که سپهر از خواب بیدار شد، مامانش گفت که وسایلشو جمع کنه چون قراره به یه جای هیجان‌انگیز برن. سپهر هم پرید توی اتاق و به اسبش گفت که سوار ماشین بشه و بعدش با اون‌ها به گردش بره. اما بعد پیش خودش فکر کرد و از اسبش به خاطر این‌که توی ماشین جا نمی‌شه، معذرت‌خواهی کرد و خودش پرید توی ماشین.

مامان بابای سپهر اون‌قدر رفتن تا رسیدن به یه جای بزرگ که بهش می‌گفتن «باشگاه اسب‌سواری» اون‌جا پر بود از اسب‌های رنگی، اسب‌های سفید، اسب‌های پاکوتاه، اسب‌های طلایی، قهوه‌ای و… . مربی سوارکاری دست سپهر رو گرفت و همه‌ی اسب‌ها رو بهش نشون داد. بعضی اسب‌ها اسم‌های دخترونه داشتن و صداشون می‌زدن: دریا، عسل. بعضی‌ها اسم پسرها رو داشتن: سیاوش، سهراب. بعضی‌ها هم اسم‌های عجیب و غریبی مثل گراز داشتن.

سپهر همه‌ی اسب‌ها رو نگاه کرد و گفت که دلش می‌خواد سوار یه اسب سفید بشه. مربی هم یه اسب کوتاه آورد که یال‌های سفید کوتاه داشت. سپهر پیش خودش گفت که «اسب من یال‌های بلندتری داره و تازه قدش هم بلندتره.» اسب شیهه کشید و انگار به این حرف سپهر خندید. سپهر سوارش شد و فهمید اسم اسب، خزره. پیتکو پیتکوکنون با مربی حرکت کرد.

مربی بهش یاد داد که چجوری عرق اسب رو خشک کنه. چجوری باهاش قدم بزنه، چجوری نازش کنه. حتی چجوری روی اسب ورزش کنه و بهش غذا بده. آخر سر هم بهش یاد داد، دهنه‌ی خزر رو آروم بگیره و با خودش به اصطبل ببره.

کم‌کم داشت شب می‌شد. و سپهر به همراه مامان و باباش حرکت کردن به سمت خونه. مامان و بابای سپهر خوشحال بودن از این‌که سپهر برای همیشه با اسب‌های واقعی دوست شده.

شب، سپهر مامان و باباشو بوس کرد. بهشون شب‌بخیر گفت و رفت توی اتاقش. از توی اتاق صدای سپهر می‌اومد که داشت با آب و تاب داشت قصه‌ی روز خوبی که گذرونده بود رو تعریف می‌کرد. آخر سر هم چندتا گل که خودش اون‌ها رو چیده بود، به اسبش هدیه داد.