جدیدترین‌هاهزارقصه
[ ۰۸ فروردین ۱۳۹۹ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

هزارقصه | سوپِ هزارمزه

بچه‌ها شنیده‌اند در سوپ هرچیزی می‌شود ریخت! واقعا این‌طور است؟

جدیدترین‌هاهزارقصه
[ ۰۶ فروردین ۱۳۹۹ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

هزارقصه | بره‌های صبحانه

پوریا با رنک‌گردن چندتا گردو، یه گله بره‌ی کوچولو ساخته بود…

جدیدترین‌هاهزارقصه
[ ۰۳ فروردین ۱۳۹۹ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

هزارقصه | هری‌خرسه

یک روز هری‌خرسه از خونه‌ش زد بیرون و توی یه مسابقه‌ی خرسی شرکت کرد…

جدیدترین‌هاهزارقصه
[ ۲۸ اسفند ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

هزارقصه | سبزه خیاری

قصه کودکانه صوتی | آی قصه: این قصه از هزارقصه* ماجرای یک مراسم عید کوچک است. قصه از این قرار است که مامان عسل هر سال برای سال تحویل سبزه، سبز می‌کرد. اما یکسال که سرش شلوغ بود یادش رفت. عسل زد زیر گریه و گفت سفره‌ی هفت‌سین که بدون سبزه نمی‌شه. تا این‌که فکری به ذهن بابای عسل رسید. اون با خیار، سبزه درست کرده بود…

✍️ نوشته‌ی جابر تواضعی
🎙 قصه‌گو: الهه امینی
👩‍🎨 تصویرگر: لاله ضیایی


این قصه را کجا بشنویم؟

💠  اپلیکیشن آی‌قصهاپل پادکستکست باکس 💠


متن کامل قصه:

مامان عسل شب عید هر سال سبزه سبز می‌کرد. دوسه هفته به سال جدید، یک مشت گندم، ماش یا عدس می‌ریخت توی یک بشقاب سفالی و یک پارچه خیس روش می‌انداخت. چند روز پارچه را خیس نگه می‌داشت. بعد که دانه‌ها جوانه زد و ریشه کرد، پارچه را از روی بشقاب برمی‌داشت و به ریشه‌ها آب می‌داد. سبزه‌ها که سبز می‌شد و قد می‌کشید، شب سال تحویل، دور سبزه یک روبان قرمز می‌بست و می‌گذاشت سر سفره هفت سین. کنار آینه و سیب و سنجد و سمنو.  

اما یک سال، سر مامان عسل خیلی شلوغ بود. آن‌قدر زیاد که یادش رفت که سبزه سبز کند. عسل هم که درگیر درگیر درس و مشق و حال و هوای عید بود اصلا یاد سبزه نیفتاد. 

تا این که عید کم کم از راه رسید و مامان عسل زد روی دست خودش و گفت: «دیدی چی شد؟» 

بابا از جاش پرید: «چی شد؟!» 

مامان گفت: «هنوز سبزه سبز نکرده‌م.» 

بابا با تعجب گفت: «همین؟! خب حالا سبز کن!» 

بابا حواسش نبود که دیگر برای جوانه‌زدن و رشد سبزه خیلی دیر شده. 

مامان هم هیچی نگفت. 

شانس آورده بود عسل خانه نبود که این صحنه را ببیند و غصه بخورد. چون عسل عاشق سبزه سفره هفت سین بود. مامان با خودش فکر کرد حالا که کار به این جا رسیده و دیگر وقت نیست حتما از بازار یک سبزه خوب و ترو تازه خواهد خرید.  

اما یادش رفت! 

یکی دو ساعت به سال تحویل مانده بود که با عسل آمدند سفره هفت سین را بچینند، که یکهو مامان یادش آمد سبزه ندارند. عسل سیب و سیر و سرکه و سکه و سماق و سنجد و تنگ ماهی قرمز را که وسط سفره چید، زد روی دستش: «مامان…» 

مامان گفت: چیه؟ 

عسل گفت: سبزه یادمون رفت… 

بعد دوباره مامان زد روی دستش و گفت ای وای! چون سال تحویل آن سال، نصف شب بود و هیچ مغازه‌ای باز نبود. اگر هم بود، حتما دیگر سبزه خوب و شاداب و باطراوت پیدا نمی‌شد که آدم بخرد. 

گذشته از این ها بابا سرش درد می کرد و دراز کشیده بود و به عسل و مامان گفته بود تا سال تحویل صداش نکنند تا کمی بخوابد. اما عسل بدون این که توضیحات مامان را بشنود، زد زیر گریه که سبزه نداریم… سبزه  نداریم. 

حالا گریه نکن، کی بکن. هرچی مامان براش توضیح داد و سعی کرد آرامش کند، فایده ای نداشت که نداشت. آخر کی تا حالا هفت‌سین بی‌سبزه چیده بود که عسل دومی‌اش باشد؟! 

آن قدر بلندبلند گریه کرد که بابا بیدار شد و از اتاق آمد بیرون. از زور سردرد بالش را به کله‌اش فشار می‌داد و حسابی اخم کرده بود. عسل تا بابا را با آن وضعیت دید، گریه نکرد. بابا پرسید: چی شده؟ 

عسل گفت: سبزه سبز نکردیم… مغازه‌ها هم بسته‌ان که سبزه  بخریم… 

بابا گفت: عجب.  

بعد رفت توی فکر. بعد همان‌طور رفت سمت آشپزخانه و از مامان پرسید: «قرص‌ها رو کجا گذاشتی؟»  

مامان گفت: «بالای یخچال.» 

بعد سر عسل را گذاشت روی سینه‌اش و موهاش را نوازش کرد. عسل هم آرام آرام اشک می‌ریخت و فکر می‌کرد بدبخت‌ترین دختر دنیا است. 

اما چند دقیقه گذشت و از بابا خبری نشد. 

مامان صدا رساند: «قرص‌ها رو پیدا کردی؟» 

بابا جواب نداد. مامان و عسل نگران شدند. با هم بلند شدند بروند آشپزخانه ببینند چه بلایی سر بابا آمده که جواب نمی‌دهد. اما درست دم در آشپزخانه بابا و مامان و عسل به هم رسیدند. 

بابا داشت می‌خندید و یک بشقاب سبزه دستش بود. 

چشم‌های عسل و مامان از تعجب گرد شد.  

عسل داد زد: آخ جووون سبزه… 

بعد گفت: ما که سبزه  نداشتیم… 

بعد به سبزه توی دست بابا نگاه کرد و یهو پقی زد زیر خنده. 

مامان هم خنده‌اش گرفت. 

هر سه با هم می‌خندیدند.  

چرا؟ 

چون بابا چندتا خیار قلمی را ایستاده توی یک کاسه گذاشته بود و دورش روبان قرمز بسته بود. جوری که در نگاه اول با سبزه مو نمی‌زد.  

خلاصه با خنده و شادی سبزه خیاری را گذاشتند سر سفره هفت سین و به خوبی و خوشی سال را تحویل کردند. 

بعد از عید سر زنگ انشا میشه بچه‌ها با موضوع تعطیلات خود را چگونه گذراندید یا موضوع آزاد انشا می‌نویسند، اما فکر می‌کنید عسل چه انشایی نوشت و اسم انشاش چی بود؟ 

موضوع انشا: سبزه خیاری! 

اختراع بابای عسل!  


آی‌قصه را کجا دنبال کنیم؟

💠  تلگرام | اینستاگرام | یوتیوب | توییتر 💠


پی‌نوشت: تا زمانی که نسخه وب‌اپ اپلیکیشن ما منتشر نشده است و با تمام موبایل‌ها دسترسی به اپلیکیشن آی‌قصه امکان‌پذیر نیست، هم‌زمان با انتشار قصه‌ها در اپلیکیشن، این قصه‌ها در کست‌باکس و اپل پادکست هم منتشر می‌شود.

هزارقصه
[ ۲۴ بهمن ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

هزارقصه | سوسمار و سونیا

سونیا در راه مدرسه با یک سوسمار دوست شد که مشغول استراحت بود!

هزارقصه
[ ۱۵ بهمن ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

هزارقصه | نقشه‌ی پسر جنگجو

آرین داشت با تبلتش بازی می‌کرد که ناگهان یک نفر از توی تبلت او را صدا کرد

هزارقصه
[ ۰۷ بهمن ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 3 نظرات ]

هزارقصه | گروه موسیقی سیاموش

گروه موسیقی سیاوش و موش کوچولو!

هزارقصه
[ ۲۵ دی ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

هزارقصه | دوستان پیراهنی

داستان هایی صوتی | این قصه از هزارقصه* آی قصه، یک روایت جدید از ننه سرمایی است که بقچه‌ی برف‌اش را گم می‌کند. او اول فکر می‌کند بقچه‌اش را دزدیده‌اند اما بعد متوجه می‌شود چندتا حیوان‌ها مثل جغذ و پاندا، بقچه را برداشته‌اند تا ننه سرما برف نریزد روی جنگل‌ها. چرا که آن‌ها نگرانند بچه‌خرگوش‌های چشم‌قرمزی که تازه به دنیا آمده‌اند سردشان شود. ننه سرما کمی فکر می‌کند و بعد راه چاره‌ای پیدا می‌کند!

این قصه را می‌توانید از این‌جا دانلود کنید و یا در پادگیرها مثل اپل‌پادکست، گوگل‌پادکست، کست‌باکس و… بشنوید.

✍️ نوشته‌ی نفیسه نصیران
🎙 قصه‌گو: سمانه گلک
👩‍🎨 تصویرگر: محمدحسین توکلی
💈 متحرک‌سازی: علی جوادی

قصه‌ی کودکانه | #هزارقصه | داستان هایی صوتی

دوستان پیراهنی

آی‌قصه یک استارت‌آپ در حوزه‌ی قصه‌گویی و تولید قصه‌ی صوتی کودکانه (داستان هایی صوتی) برای کودکان امروز ۲ تا ۱۲ سال است. آی قصه جایی است برای و گفتن و شنیدن قصه‌هایی به زبان فارسی برای فارسی‌زبانان سراسر جهان. خصیت‌ها و قصه‌های جدیدی در آی‌ قصه خلق می‌شوند و تمرکز این تیم، تولید قصه‌ی کودکانه است. قصه‌های تولید شده در آی‌ قصه، تصویرگری می‌شود و صداپیشگان روی آن صحبت می‌کنند.
آی قصه در حال حاضر قصه‌های خود را در سایت، شبکه‌های اجتماعی و فضای مجازی و همچنین پادگیرهای متنوع منتشر می‌کند. مخاطبان آی‌ قصه می توانند به صورت رایگان قصه‌ها را بشنوند. آی قصه در فاز بعدی خود، نخستین نسخه‌ی اپلیکیشن خود را منتشر خواهد کرد.


کجا بشنویم؟

دانلود فایل با لینک مستقیم

 💠  ساندکلود | تلگرام | اینستاگرام | یوتیوب 💠

💠  کست‌باکس | گوگل‌پادکست | اپل‌پادکست  💠


داستان هایی صوتی | متن قصه:

هنوز شب نشده بود اما هوا ابری بود و اتاق تاریک به نظر می‌­رسید. آخر هفته بود و ارسلان و مادرش لباس پوشیده بودند و آماده بودند تا وقتی پدر از سر کار برگشت؛ همه با هم به خانه‌­ی مادربزرگ بروند. ارسلان حوصله‌اش سر رفته بود. اول خواست تلویزیون نگاه کند اما بعد پشیمان شد. فکر خوبی به سرش زد. رفت سراغ جعبه‌ی ابزار بابا و چراغ قوه را از داخل آن برداشت. داد زد: «سایه بازی، بهترین بازی دنیا است.»

مامان داشت چیزی توی لپ‌تاپ می‌نوشت. ارسلان چراغ قوه به دست رفت توی اتاق. اول نور چراغ قوه را روی دیوار چرخاند. بعد شروع کرد با انگشت‌هاش سایه‌­ی حیوان‌های مختلف را درست کرد. خرگوش و روباه و کلاغ. دست‌هایش کل دیوار را گرفته بود و خودش از دیدن سایه‌ی دست‌های غول‌پیکرش به هیجان آمده بود. بعد پرده را کنار زد تا ببیند نور چراغ قوه روی شیشه چه شکلی می‌شود. اما تا نور را روی شیشه انداخت چیز عجیبی دید.

توی نور چراغ قوه، دانه‌های کوچک سفیدی می‌­رقصیدند، می‌­چرخیدند و پایین می‌­آمدند. ارسلان خوشحال داد زد: «مامان مامان داره برف میاد.» مامان خوشحال دوید توی اتاق. لامپ تراس را روشن کرد و گفت: «وای خدا چه برف خوشگل ریزه میزه‌ای.»

بعد هر دو ایستادند پشت شیشه و به برف نگاه کردند. مامان گفت: «ببار آسمون، یک دل سیر ببار.» ارسلان هم مثل مامان تکرار کرد: «ببار آسمون، یک دل سیر ببار» اما در همان لحظه متوجه چیزی شد.

چشم ارسلان به خانه­‌ی اهورا دوستش خیره ماند. خانه‌­ی اهورا درست رو به روی خانه ارسلان بود. اهورا دوست ارسلان بود و با هم به یک پیش‌­دبستانی م‌ی­رفتند. آن‌ها گاهی از روی تراس با هم حرف می‌­زدند وحتی بازی می‌کردند.

پنجره­­‌های خانه­‌ی اهورا خاموش و تاریک بود. ارسلان نور چراغ قوه را انداخت روی تراس اهورا. مامان گفت: «گوشیم داره زنگ می‌­زنه. حتما باباست.» و رفت توی اتاق. ارسلان درست نشنید مامان چه می­‌گوید. چون خیره شده بود به روپوش پیش دبستانی اهورا که تنها روی بند رخت خانه‌­شان آویزان بود. آستین‌­های روپوش اهورا یخ زده بود و روپوشش مثل مجسمه­‌ی یخی روی بند تکان تکان می­‌خورد. آن روز توی مهدکودک، دست بچه‌ها خورده بود به کاسه سوپ اهورا و سوپ ریخته بود روی پیراهنش.

 مامان از توی هال داد زد: « بدو بیا ارسلان بابا اومد» ارسلان هنوز داشت به پیراهن اهورا نگاه می‌کرد که دانه‌های برف آرام رویش می‌نشستند. بعد فکری به ذهنش رسید. بدو رفت توی اتاقش و از روی چوب­‌لباسی روپوش مهد کودکش را برداشت.

مامان دوباره گفت: «بدو دیر شد.» ارسلان به زحمت روپوشش را روی رخت‌آویز تراس پهن کرد و یک گیره روی آن زد و داد زد: «اومدم» ارسلان چراغ قوه را برداشت و خواست از اتاق بیرون بیاید که پشیمان شد، برگشت لامپ تراس را روشن کرد و از اتاق بیرون رفت. دانه‌های برف می‌چرخیدند، می‌رقصیدند و آرام روی دو پیراهن می­‌نشستند و هر دو پیراهن روی بند تکان می‌­خوردند و برای هم دست تکان می‌­دادند. حالا دیگر پیراهن اهورا تنها نبود.



* هزارقصه چیست؟

«هزارقصه» یکی از سری تولیدات صوتی (داستان هایی صوتی) آی‌قصه است که در هر فایل صوتی آن یک قصه‌ی مستقل کوتاه برای کودک روایت می‌شود. این قصه‌ها سریالی نیستند و تنها در همان یک قسمت جریان دارند. قصه‌های هزارقصه، تماما توسط تحریریه‌ی آی‌قصه تولید می‌شوند و تمامی حقوق مربوط به این قصه‌ها اعم از چاپی و نشر آنلاین آن برای آی‌قصه محفوظ است. دیگر قصه‌های آی‌قصه را این‌جا بیابید.

قصههزارقصه
[ ۱۷ دی ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

هزارقصه | بقچه برف ننه سرما

داستانهایی برای کودکان | این قصه از هزارقصه* آی قصه، یک روایت جدید از ننه سرمایی است که بقچه‌ی برف‌اش را گم می‌کند. او اول فکر می‌کند بقچه‌اش را دزدیده‌اند اما بعد متوجه می‌شود چندتا حیوان‌ها مثل جغذ و پاندا، بقچه را برداشته‌اند تا ننه سرما برف نریزد روی جنگل‌ها. چرا که آن‌ها نگرانند بچه‌خرگوش‌های چشم‌قرمزی که تازه به دنیا آمده‌اند سردشان شود. ننه سرما کمی فکر می‌کند و بعد راه چاره‌ای پیدا می‌کند!

این قصه را می‌توانید از این‌جا دانلود کنید و یا در پادگیرها مثل اپل‌پادکست، گوگل‌پادکست، کست‌باکس و… بشنوید.

✍️ نوشته‌ی الهه ایزدی‌خواه
🎙 قصه‌گو: غزل نهانی
👩‍🎨 تصویرگر: مهدیه قاسمی
💈 متحرک‌سازی: علی جوادی

قصه‌ی کودکانه | #هزارقصه

بقچه‌ی برف ننه سرما

آی‌قصه یک استارت‌آپ در حوزه‌ی قصه‌گویی و تولید قصه‌ی صوتی کودکانه (داستانهایی برای کودکان) برای کودکان امروز ۲ تا ۱۲ سال است. آی قصه جایی است برای و گفتن و شنیدن قصه‌هایی به زبان فارسی برای فارسی‌زبانان سراسر جهان. خصیت‌ها و قصه‌های جدیدی در آی‌ قصه خلق می‌شوند و تمرکز این تیم، داستانهایی برای کودکان امروز است. قصه‌های تولید شده در آی‌ قصه، تصویرگری می‌شود و صداپیشگان روی آن صحبت می‌کنند.
آی قصه در حال حاضر قصه‌های خود را در سایت، شبکه‌های اجتماعی و فضای مجازی و همچنین پادگیرهای متنوع منتشر می‌کند. مخاطبان آی‌ قصه می توانند به صورت رایگان قصه‌ها را بشنوند. آی قصه در فاز بعدی خود، نخستین نسخه‌ی اپلیکیشن خود را منتشر خواهد کرد.


کجا بشنویم؟

دانلود فایل صوتی –

 💠  ساندکلود | تلگرام | اینستاگرام | یوتیوب 💠

💠  کست‌باکس | گوگل‌پادکست | اپل‌پادکست  💠


 

داستانهایی برای کودکان | متن قصه:

ننه سرما تک و تنها، نصف برف‌ها را گوله کرده و در بقچه‌اش گذاشته بود تا صبح زود آنها را روی سر جنگل کاج بریزد. او بقچه‌ی پر از برف را در ایوان گذاشت و خودش که حسابی از کت و کول افتاده بود، به خواب رفت.

صبح خیلی خیلی زود، وقتی ننه سرما به ایوان رفت، بقچه‌ی برف‌ها را ندید. اینور گشت، اونور گشت اما خبری از بقچه نبود. ننه سرما با دستپاچگی به طرف کوچه دوید و داد زد: «آهای دزد، دزد اومده،کمک کنید، داره دیر میشه، برف‌ها الان آب میشن. ابرا سیاه شدن الان وقت ریختن گوله برفی‌هاس»

اما همه خواب بودند و صدای ننه سرما را نشنیدند. ننه سرما ناامید به سمت خانه‌اش رفت اما احساس کرد چیزی زیر پایش له شد. زیر پایش را نگاه کرد و ردی از گلوله برفها را دید که روی زمین ریخته شده. تندی سوار هواپیمای ابریش شد و رد گلوله‌های برف را دنبال کرد. او رفت و رفت و رفت، تا به جنگل کاج رسید. از هواپیمای ابری پیاده شد و زیر درخت‌ها و بوته‌ها را یکی یکی گشت، تا اینکه بقچه‌ی برفش را زیر تخته سنگ کنار رودخانه پیدا کرد. همه‌ی حیوانات جنگل دور بقچه‌ی برفی نشسته بودند.

ننه سرما با عصبانیت رو به آنها کرد و گفت: «پس شماها بقچه‌ی برف رو برداشتین. زود برید کنار باید به کارم برسم و برف‌ها رو روی جنگل بریزم. بعداً سر فرصت حساب شماها رو میرسم».

جغد دانا جلو رفت و گفت: «ننه سرما خواهش می‌کنم اول به حرف‌های ما گوش بده. ما بقچه رو ندزدیدیم. دیشب اومدیم همه چیزو برات بگیم اما اونقدر خوابت سنگین شده بود که صدای ما رو نشنیدی».

پاندای مهربان ادامه داد: «برای همین بقچه‌ی برفها را آوردیم اما ردی هم گذاشتیم تا بتونی ما رو پیدا کنی».

ننه سرما با تعجب پرسید: «خب برای چی این کارو کردین»؟!

خرگوش چشم قرمزی سرش را پایین انداخت و گفت: «به خاطر من این کارو کردند. آخه بچه‌های من تازه بدنیا اومدند و اگه برف می‌بارید من نمی‌تونستم غذایی پیدا کنم و بچه‌هام گرسنه می‌موندند و از سرما یخ می‌زدن».

ننه سرما گفت: «اما اگه الان برف نباره درخت‌های جنگل توی بهار گل نمی‌دن و میوه ندارن».

او به خرگوش کوچولوهای تازه بدنیا اومده نگاه کرد. ده تا خرگوش کوچولوی چشم‌قرمزی که مثل پنبه سفید و ریزه میزه بودند. ننه سرما پیش خودش گفت که باید کمکشان کند تا بزرگ شوند. کمی فکر کرد و گفت: «آهااا فهمیدم چکار کنیم. من خرگوش چشم قرمزی و بچه‌هاشو با خودم می‌برم خونه، اینطوری هم می‌تونم برفها رو روی سر جنگل بریزم، هم تا آخر زمستون مواظب خرگوشها باشم».

خرگوش چشم قرمزی که خیلی خوشحال شده بود گفت: «منم قول میدم توی گوله کردن برف‌ها کمکت کنم».

آن روز بچه خرگوش‌ها به ننه سرما کمک کردند و از توی هواپیمای ابری همه‌ی برف‌ها را روی سر جنگل کاج ریختند. اینطوری کار ننه سرما هم کمتر شده بود و زودتر به خانه برگشت و شب کنار شومینه‌ی توی هال یک سبد بزرگ گذاشت تا بچه خرگوش‌ها توی گرما بخوابند.



* هزارقصه چیست؟

«هزارقصه» یکی از سری تولیدات صوتی آی‌قصه است که در هر فایل صوتی آن یک قصه‌ی مستقل کوتاه برای کودک روایت می‌شود. این قصه‌ها سریالی نیستند و تنها در همان یک قسمت جریان دارند. قصه‌های هزارقصه، تماما توسط تحریریه‌ی آی‌قصه تولید می‌شوند و تمامی حقوق مربوط به این قصه‌ها اعم از چاپی و نشر آنلاین آن برای آی‌قصه محفوظ است. دیگر قصه‌های آی‌قصه را این‌جا بیابید.

قصههزارقصه
[ ۱۱ دی ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

هزارقصه | تولد زرافه

قصه‌ی صوتی کودکانه | این قصه از هزارقصه* آی قصه ، به شکل شعرگونه نوشته شده است و درباره‌ی بچه حیواناتی است که می‌خواهند برای زرافه شال‌گردن ببافند. آن‌ها آواز می‌خوانند و با یکدیگر گفتگو می‌کنند.

این قصه را می‌توانید از این‌جا دانلود کنید و یا در پادگیرها مثل اپل‌پادکست، گوگل‌پادکست، کست‌باکس و… بشنوید.

✍️ نوشته‌ی مرجان صادقی
🎙 قصه‌گو: یاشار ابراهیمی
👩‍🎨 تصویرگر: نیلوفر برومند
💈 متحرک‌سازی: لیلی شمس

 

قصه‌ی کودکانه | #هزارقصه

تولد زرافه


 

آی‌قصه یک استارت‌آپ در حوزه‌ی قصه‌گویی و تولید قصه‌ی صوتی کودکانه برای کودکان امروز ۲ تا ۱۲ سال است. آی قصه جایی است برای و گفتن و شنیدن قصه‌هایی به زبان فارسی برای فارسی‌زبانان سراسر جهان. خصیت‌ها و قصه‌های جدیدی در آی‌ قصه خلق می‌شوند و تمرکز این تیم، تولید قصه‌ی کودکانه است. قصه‌های تولید شده در آی‌ قصه، تصویرگری می‌شود و صداپیشگان روی آن صحبت می‌کنند.
آی قصه در حال حاضر قصه‌های خود را در سایت، شبکه‌های اجتماعی و فضای مجازی و همچنین پادگیرهای متنوع منتشر می‌کند. مخاطبان آی‌ قصه می توانند به صورت رایگان قصه‌ها را بشنوند. آی قصه در فاز بعدی خود، نخستین نسخه‌ی اپلیکیشن خود را منتشر خواهد کرد.


کجا بشنویم؟

دانلود فایل صوتی –

 💠  ساندکلود | تلگرام | اینستاگرام | یوتیوب 💠

💠  کست‌باکس | گوگل‌پادکست | اپل‌پادکست  💠


قصه‌ی کودکانه | متن قصه:

«روز تولد زرافه، کی شال‌گردن می‌بافه؟»

گنجشکه از همه پرسید. ازین شاخه به اون شاخه پرید.

کرگدن گفت:«برای گردن دراز زرافه، کسی هست شال‌گردن ببافه؟»

بعد شاخشو مالید به شاخه، گفت که حالشو نداره.

گنجشکه داد زد:

-زرافه که تندتند زکامه، کی براش شال‌گردن می‌بافه؟

خرسه گفت: «من یه وجب می‌بافم». کاموا رو از نوک گنجشکه گرفت و سر انداخت. یه انگشت و دو انگشت. قرمز و زرد و دونه درشت. خمیازه کشید و پشتشو مالید به درخت پشت.

داد زد:«برای گردن دراز زرافه، کی شال‌گردن می‌بافه؟»

خرگوشه داشت یه هویج درشت. کرده بودش قایم تو دو تا مُشت. گفت: «منم می‌بافم یه وجب دونه درشت».

هویجشو کرد توی کاسه نبات. شروع کرد به بافتن مثل بقیه حیوانات. بافت و بافت. شد دو وجب رنگ‌وارنگ با هزارجور گل قشنگ. بعد که خسته شد، داد زد:«برای گردن دراز زرافه، کی شال‌گردن می‌بافه؟»

مرغه با پرهای حنایی قدقدکنان گفت: «برای زرافه که تندتند زکامه؟ »

جوجه‌ها داد زدن پشت سرش: «کی شال‌گردن می‌بافه؟»

مرغه میل و بافتنی رو قاپید. تند و تند بافت. یه رو ریز و یه رو درشت. یه دونه رو یه دونه زیر. نوبت رسید به راسو. دمشو مالید به بازو. داد زد: «چند متره اون گردنش؟ ندیم بهش یه بالش؟»

میلُ گرفت، بافت‌وبافت. یه دونه رو یه دونه زیر. خسته شد و دادش به فیل. فیله گرفت زود دو تا میل. یه دونه رو یه دونه زیر. خرطومو گرفت بالا و داد زد: «برای گردن دراز زرافه، کی شال‌گردن می‌بافه؟»

گوسفنده کردش بع‌بع. میل رو گرفت به دندون. یه دونه رو یه دونه زیر، یه دونه رو یه دونه زیر، حوصله دادش به خرج. بدون هیچ مزد و ارج.

زرافه از راه رسید. ببره پریدش به رقص. کیکو کی رفت بیاره؟ ماری که دست نداره! کی بادکنک میاره؟ گورخر و کس دیگه راه نداره.

حالا گردن زرافه، شال درازی داره.

تو برف و توی کولاک، می‌دوئه تند و چالاک.



* هزارقصه چیست؟

«هزارقصه» یکی از سری تولیدات صوتی آی‌قصه است که در هر فایل صوتی آن یک قصه‌ی مستقل کوتاه برای کودک روایت می‌شود. این قصه‌ها سریالی نیستند و تنها در همان یک قسمت جریان دارند. قصه‌های هزارقصه، تماما توسط تحریریه‌ی آی‌قصه تولید می‌شوند و تمامی حقوق مربوط به این قصه‌ها اعم از چاپی و نشر آنلاین آن برای آی‌قصه محفوظ است. دیگر قصه‌های آی‌قصه را این‌جا بیابید.