هزارقصه
[ ۲۵ دی ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

هزارقصه | دوستان پیراهنی

قصه‌ی صوتی کودکانه | این قصه از هزارقصه* آی قصه، یک روایت جدید از ننه سرمایی است که بقچه‌ی برف‌اش را گم می‌کند. او اول فکر می‌کند بقچه‌اش را دزدیده‌اند اما بعد متوجه می‌شود چندتا حیوان‌ها مثل جغذ و پاندا، بقچه را برداشته‌اند تا ننه سرما برف نریزد روی جنگل‌ها. چرا که آن‌ها نگرانند بچه‌خرگوش‌های چشم‌قرمزی که تازه به دنیا آمده‌اند سردشان شود. ننه سرما کمی فکر می‌کند و بعد راه چاره‌ای پیدا می‌کند!

این قصه را می‌توانید از این‌جا دانلود کنید و یا در پادگیرها مثل اپل‌پادکست، گوگل‌پادکست، کست‌باکس و… بشنوید.

✍️ نوشته‌ی نفیسه نصیران
🎙 قصه‌گو: سمانه گلک
👩‍🎨 تصویرگر: محمدحسین توکلی
💈 متحرک‌سازی: علی جوادی

قصه‌ی کودکانه | #هزارقصه

دوستان پیراهنی

آی‌قصه یک استارت‌آپ در حوزه‌ی قصه‌گویی و تولید قصه‌ی صوتی کودکانه برای کودکان امروز ۲ تا ۱۲ سال است. آی قصه جایی است برای و گفتن و شنیدن قصه‌هایی به زبان فارسی برای فارسی‌زبانان سراسر جهان. خصیت‌ها و قصه‌های جدیدی در آی‌ قصه خلق می‌شوند و تمرکز این تیم، تولید قصه‌ی کودکانه است. قصه‌های تولید شده در آی‌ قصه، تصویرگری می‌شود و صداپیشگان روی آن صحبت می‌کنند.
آی قصه در حال حاضر قصه‌های خود را در سایت، شبکه‌های اجتماعی و فضای مجازی و همچنین پادگیرهای متنوع منتشر می‌کند. مخاطبان آی‌ قصه می توانند به صورت رایگان قصه‌ها را بشنوند. آی قصه در فاز بعدی خود، نخستین نسخه‌ی اپلیکیشن خود را منتشر خواهد کرد.


کجا بشنویم؟

دانلود فایل با لینک مستقیم

 💠  ساندکلود | تلگرام | اینستاگرام | یوتیوب 💠

💠  کست‌باکس | گوگل‌پادکست | اپل‌پادکست  💠


قصه‌ی کودکانه | متن قصه:

هنوز شب نشده بود اما هوا ابری بود و اتاق تاریک به نظر می‌­رسید. آخر هفته بود و ارسلان و مادرش لباس پوشیده بودند و آماده بودند تا وقتی پدر از سر کار برگشت؛ همه با هم به خانه‌­ی مادربزرگ بروند. ارسلان حوصله‌اش سر رفته بود. اول خواست تلویزیون نگاه کند اما بعد پشیمان شد. فکر خوبی به سرش زد. رفت سراغ جعبه‌ی ابزار بابا و چراغ قوه را از داخل آن برداشت. داد زد: «سایه بازی، بهترین بازی دنیا است.»

مامان داشت چیزی توی لپ‌تاپ می‌نوشت. ارسلان چراغ قوه به دست رفت توی اتاق. اول نور چراغ قوه را روی دیوار چرخاند. بعد شروع کرد با انگشت‌هاش سایه‌­ی حیوان‌های مختلف را درست کرد. خرگوش و روباه و کلاغ. دست‌هایش کل دیوار را گرفته بود و خودش از دیدن سایه‌ی دست‌های غول‌پیکرش به هیجان آمده بود. بعد پرده را کنار زد تا ببیند نور چراغ قوه روی شیشه چه شکلی می‌شود. اما تا نور را روی شیشه انداخت چیز عجیبی دید.

توی نور چراغ قوه، دانه‌های کوچک سفیدی می‌­رقصیدند، می‌­چرخیدند و پایین می‌­آمدند. ارسلان خوشحال داد زد: «مامان مامان داره برف میاد.» مامان خوشحال دوید توی اتاق. لامپ تراس را روشن کرد و گفت: «وای خدا چه برف خوشگل ریزه میزه‌ای.»

بعد هر دو ایستادند پشت شیشه و به برف نگاه کردند. مامان گفت: «ببار آسمون، یک دل سیر ببار.» ارسلان هم مثل مامان تکرار کرد: «ببار آسمون، یک دل سیر ببار» اما در همان لحظه متوجه چیزی شد.

چشم ارسلان به خانه­‌ی اهورا دوستش خیره ماند. خانه‌­ی اهورا درست رو به روی خانه ارسلان بود. اهورا دوست ارسلان بود و با هم به یک پیش‌­دبستانی م‌ی­رفتند. آن‌ها گاهی از روی تراس با هم حرف می‌­زدند وحتی بازی می‌کردند.

پنجره­­‌های خانه­‌ی اهورا خاموش و تاریک بود. ارسلان نور چراغ قوه را انداخت روی تراس اهورا. مامان گفت: «گوشیم داره زنگ می‌­زنه. حتما باباست.» و رفت توی اتاق. ارسلان درست نشنید مامان چه می­‌گوید. چون خیره شده بود به روپوش پیش دبستانی اهورا که تنها روی بند رخت خانه‌­شان آویزان بود. آستین‌­های روپوش اهورا یخ زده بود و روپوشش مثل مجسمه­‌ی یخی روی بند تکان تکان می­‌خورد. آن روز توی مهدکودک، دست بچه‌ها خورده بود به کاسه سوپ اهورا و سوپ ریخته بود روی پیراهنش.

 مامان از توی هال داد زد: « بدو بیا ارسلان بابا اومد» ارسلان هنوز داشت به پیراهن اهورا نگاه می‌کرد که دانه‌های برف آرام رویش می‌نشستند. بعد فکری به ذهنش رسید. بدو رفت توی اتاقش و از روی چوب­‌لباسی روپوش مهد کودکش را برداشت.

مامان دوباره گفت: «بدو دیر شد.» ارسلان به زحمت روپوشش را روی رخت‌آویز تراس پهن کرد و یک گیره روی آن زد و داد زد: «اومدم» ارسلان چراغ قوه را برداشت و خواست از اتاق بیرون بیاید که پشیمان شد، برگشت لامپ تراس را روشن کرد و از اتاق بیرون رفت. دانه‌های برف می‌چرخیدند، می‌رقصیدند و آرام روی دو پیراهن می­‌نشستند و هر دو پیراهن روی بند تکان می‌­خوردند و برای هم دست تکان می‌­دادند. حالا دیگر پیراهن اهورا تنها نبود.



* هزارقصه چیست؟

«هزارقصه» یکی از سری تولیدات صوتی آی‌قصه است که در هر فایل صوتی آن یک قصه‌ی مستقل کوتاه برای کودک روایت می‌شود. این قصه‌ها سریالی نیستند و تنها در همان یک قسمت جریان دارند. قصه‌های هزارقصه، تماما توسط تحریریه‌ی آی‌قصه تولید می‌شوند و تمامی حقوق مربوط به این قصه‌ها اعم از چاپی و نشر آنلاین آن برای آی‌قصه محفوظ است. دیگر قصه‌های آی‌قصه را این‌جا بیابید.

قصههزارقصه
[ ۱۷ دی ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

هزارقصه | بقچه برف ننه سرما

قصه‌ی صوتی کودکانه | این قصه از هزارقصه* آی قصه، یک روایت جدید از ننه سرمایی است که بقچه‌ی برف‌اش را گم می‌کند. او اول فکر می‌کند بقچه‌اش را دزدیده‌اند اما بعد متوجه می‌شود چندتا حیوان‌ها مثل جغذ و پاندا، بقچه را برداشته‌اند تا ننه سرما برف نریزد روی جنگل‌ها. چرا که آن‌ها نگرانند بچه‌خرگوش‌های چشم‌قرمزی که تازه به دنیا آمده‌اند سردشان شود. ننه سرما کمی فکر می‌کند و بعد راه چاره‌ای پیدا می‌کند!

این قصه را می‌توانید از این‌جا دانلود کنید و یا در پادگیرها مثل اپل‌پادکست، گوگل‌پادکست، کست‌باکس و… بشنوید.

✍️ نوشته‌ی الهه ایزدی‌خواه
🎙 قصه‌گو: غزل نهانی
👩‍🎨 تصویرگر: مهدیه قاسمی
💈 متحرک‌سازی: علی جوادی

قصه‌ی کودکانه | #هزارقصه

بقچه‌ی برف ننه سرما

آی‌قصه یک استارت‌آپ در حوزه‌ی قصه‌گویی و تولید قصه‌ی صوتی کودکانه برای کودکان امروز ۲ تا ۱۲ سال است. آی قصه جایی است برای و گفتن و شنیدن قصه‌هایی به زبان فارسی برای فارسی‌زبانان سراسر جهان. خصیت‌ها و قصه‌های جدیدی در آی‌ قصه خلق می‌شوند و تمرکز این تیم، تولید قصه‌ی کودکانه است. قصه‌های تولید شده در آی‌ قصه، تصویرگری می‌شود و صداپیشگان روی آن صحبت می‌کنند.
آی قصه در حال حاضر قصه‌های خود را در سایت، شبکه‌های اجتماعی و فضای مجازی و همچنین پادگیرهای متنوع منتشر می‌کند. مخاطبان آی‌ قصه می توانند به صورت رایگان قصه‌ها را بشنوند. آی قصه در فاز بعدی خود، نخستین نسخه‌ی اپلیکیشن خود را منتشر خواهد کرد.


کجا بشنویم؟

دانلود فایل صوتی –

 💠  ساندکلود | تلگرام | اینستاگرام | یوتیوب 💠

💠  کست‌باکس | گوگل‌پادکست | اپل‌پادکست  💠


قصه‌ی کودکانه | متن قصه:

ننه سرما تک و تنها، نصف برف‌ها را گوله کرده و در بقچه‌اش گذاشته بود تا صبح زود آنها را روی سر جنگل کاج بریزد. او بقچه‌ی پر از برف را در ایوان گذاشت و خودش که حسابی از کت و کول افتاده بود، به خواب رفت.

صبح خیلی خیلی زود، وقتی ننه سرما به ایوان رفت، بقچه‌ی برف‌ها را ندید. اینور گشت، اونور گشت اما خبری از بقچه نبود. ننه سرما با دستپاچگی به طرف کوچه دوید و داد زد: «آهای دزد، دزد اومده،کمک کنید، داره دیر میشه، برف‌ها الان آب میشن. ابرا سیاه شدن الان وقت ریختن گوله برفی‌هاس»

اما همه خواب بودند و صدای ننه سرما را نشنیدند. ننه سرما ناامید به سمت خانه‌اش رفت اما احساس کرد چیزی زیر پایش له شد. زیر پایش را نگاه کرد و ردی از گلوله برفها را دید که روی زمین ریخته شده. تندی سوار هواپیمای ابریش شد و رد گلوله‌های برف را دنبال کرد. او رفت و رفت و رفت، تا به جنگل کاج رسید. از هواپیمای ابری پیاده شد و زیر درخت‌ها و بوته‌ها را یکی یکی گشت، تا اینکه بقچه‌ی برفش را زیر تخته سنگ کنار رودخانه پیدا کرد. همه‌ی حیوانات جنگل دور بقچه‌ی برفی نشسته بودند.

ننه سرما با عصبانیت رو به آنها کرد و گفت: «پس شماها بقچه‌ی برف رو برداشتین. زود برید کنار باید به کارم برسم و برف‌ها رو روی جنگل بریزم. بعداً سر فرصت حساب شماها رو میرسم».

جغد دانا جلو رفت و گفت: «ننه سرما خواهش می‌کنم اول به حرف‌های ما گوش بده. ما بقچه رو ندزدیدیم. دیشب اومدیم همه چیزو برات بگیم اما اونقدر خوابت سنگین شده بود که صدای ما رو نشنیدی».

پاندای مهربان ادامه داد: «برای همین بقچه‌ی برفها را آوردیم اما ردی هم گذاشتیم تا بتونی ما رو پیدا کنی».

ننه سرما با تعجب پرسید: «خب برای چی این کارو کردین»؟!

خرگوش چشم قرمزی سرش را پایین انداخت و گفت: «به خاطر من این کارو کردند. آخه بچه‌های من تازه بدنیا اومدند و اگه برف می‌بارید من نمی‌تونستم غذایی پیدا کنم و بچه‌هام گرسنه می‌موندند و از سرما یخ می‌زدن».

ننه سرما گفت: «اما اگه الان برف نباره درخت‌های جنگل توی بهار گل نمی‌دن و میوه ندارن».

او به خرگوش کوچولوهای تازه بدنیا اومده نگاه کرد. ده تا خرگوش کوچولوی چشم‌قرمزی که مثل پنبه سفید و ریزه میزه بودند. ننه سرما پیش خودش گفت که باید کمکشان کند تا بزرگ شوند. کمی فکر کرد و گفت: «آهااا فهمیدم چکار کنیم. من خرگوش چشم قرمزی و بچه‌هاشو با خودم می‌برم خونه، اینطوری هم می‌تونم برفها رو روی سر جنگل بریزم، هم تا آخر زمستون مواظب خرگوشها باشم».

خرگوش چشم قرمزی که خیلی خوشحال شده بود گفت: «منم قول میدم توی گوله کردن برف‌ها کمکت کنم».

آن روز بچه خرگوش‌ها به ننه سرما کمک کردند و از توی هواپیمای ابری همه‌ی برف‌ها را روی سر جنگل کاج ریختند. اینطوری کار ننه سرما هم کمتر شده بود و زودتر به خانه برگشت و شب کنار شومینه‌ی توی هال یک سبد بزرگ گذاشت تا بچه خرگوش‌ها توی گرما بخوابند.



* هزارقصه چیست؟

«هزارقصه» یکی از سری تولیدات صوتی آی‌قصه است که در هر فایل صوتی آن یک قصه‌ی مستقل کوتاه برای کودک روایت می‌شود. این قصه‌ها سریالی نیستند و تنها در همان یک قسمت جریان دارند. قصه‌های هزارقصه، تماما توسط تحریریه‌ی آی‌قصه تولید می‌شوند و تمامی حقوق مربوط به این قصه‌ها اعم از چاپی و نشر آنلاین آن برای آی‌قصه محفوظ است. دیگر قصه‌های آی‌قصه را این‌جا بیابید.

قصههزارقصه
[ ۱۱ دی ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

هزارقصه | تولد زرافه

قصه‌ی صوتی کودکانه | این قصه از هزارقصه* آی قصه ، به شکل شعرگونه نوشته شده است و درباره‌ی بچه حیواناتی است که می‌خواهند برای زرافه شال‌گردن ببافند. آن‌ها آواز می‌خوانند و با یکدیگر گفتگو می‌کنند.

این قصه را می‌توانید از این‌جا دانلود کنید و یا در پادگیرها مثل اپل‌پادکست، گوگل‌پادکست، کست‌باکس و… بشنوید.

✍️ نوشته‌ی مرجان صادقی
🎙 قصه‌گو: یاشار ابراهیمی
👩‍🎨 تصویرگر: نیلوفر برومند
💈 متحرک‌سازی: لیلی شمس

 

قصه‌ی کودکانه | #هزارقصه

تولد زرافه


 

آی‌قصه یک استارت‌آپ در حوزه‌ی قصه‌گویی و تولید قصه‌ی صوتی کودکانه برای کودکان امروز ۲ تا ۱۲ سال است. آی قصه جایی است برای و گفتن و شنیدن قصه‌هایی به زبان فارسی برای فارسی‌زبانان سراسر جهان. خصیت‌ها و قصه‌های جدیدی در آی‌ قصه خلق می‌شوند و تمرکز این تیم، تولید قصه‌ی کودکانه است. قصه‌های تولید شده در آی‌ قصه، تصویرگری می‌شود و صداپیشگان روی آن صحبت می‌کنند.
آی قصه در حال حاضر قصه‌های خود را در سایت، شبکه‌های اجتماعی و فضای مجازی و همچنین پادگیرهای متنوع منتشر می‌کند. مخاطبان آی‌ قصه می توانند به صورت رایگان قصه‌ها را بشنوند. آی قصه در فاز بعدی خود، نخستین نسخه‌ی اپلیکیشن خود را منتشر خواهد کرد.


کجا بشنویم؟

دانلود فایل صوتی –

 💠  ساندکلود | تلگرام | اینستاگرام | یوتیوب 💠

💠  کست‌باکس | گوگل‌پادکست | اپل‌پادکست  💠


قصه‌ی کودکانه | متن قصه:

«روز تولد زرافه، کی شال‌گردن می‌بافه؟»

گنجشکه از همه پرسید. ازین شاخه به اون شاخه پرید.

کرگدن گفت:«برای گردن دراز زرافه، کسی هست شال‌گردن ببافه؟»

بعد شاخشو مالید به شاخه، گفت که حالشو نداره.

گنجشکه داد زد:

-زرافه که تندتند زکامه، کی براش شال‌گردن می‌بافه؟

خرسه گفت: «من یه وجب می‌بافم». کاموا رو از نوک گنجشکه گرفت و سر انداخت. یه انگشت و دو انگشت. قرمز و زرد و دونه درشت. خمیازه کشید و پشتشو مالید به درخت پشت.

داد زد:«برای گردن دراز زرافه، کی شال‌گردن می‌بافه؟»

خرگوشه داشت یه هویج درشت. کرده بودش قایم تو دو تا مُشت. گفت: «منم می‌بافم یه وجب دونه درشت».

هویجشو کرد توی کاسه نبات. شروع کرد به بافتن مثل بقیه حیوانات. بافت و بافت. شد دو وجب رنگ‌وارنگ با هزارجور گل قشنگ. بعد که خسته شد، داد زد:«برای گردن دراز زرافه، کی شال‌گردن می‌بافه؟»

مرغه با پرهای حنایی قدقدکنان گفت: «برای زرافه که تندتند زکامه؟ »

جوجه‌ها داد زدن پشت سرش: «کی شال‌گردن می‌بافه؟»

مرغه میل و بافتنی رو قاپید. تند و تند بافت. یه رو ریز و یه رو درشت. یه دونه رو یه دونه زیر. نوبت رسید به راسو. دمشو مالید به بازو. داد زد: «چند متره اون گردنش؟ ندیم بهش یه بالش؟»

میلُ گرفت، بافت‌وبافت. یه دونه رو یه دونه زیر. خسته شد و دادش به فیل. فیله گرفت زود دو تا میل. یه دونه رو یه دونه زیر. خرطومو گرفت بالا و داد زد: «برای گردن دراز زرافه، کی شال‌گردن می‌بافه؟»

گوسفنده کردش بع‌بع. میل رو گرفت به دندون. یه دونه رو یه دونه زیر، یه دونه رو یه دونه زیر، حوصله دادش به خرج. بدون هیچ مزد و ارج.

زرافه از راه رسید. ببره پریدش به رقص. کیکو کی رفت بیاره؟ ماری که دست نداره! کی بادکنک میاره؟ گورخر و کس دیگه راه نداره.

حالا گردن زرافه، شال درازی داره.

تو برف و توی کولاک، می‌دوئه تند و چالاک.



* هزارقصه چیست؟

«هزارقصه» یکی از سری تولیدات صوتی آی‌قصه است که در هر فایل صوتی آن یک قصه‌ی مستقل کوتاه برای کودک روایت می‌شود. این قصه‌ها سریالی نیستند و تنها در همان یک قسمت جریان دارند. قصه‌های هزارقصه، تماما توسط تحریریه‌ی آی‌قصه تولید می‌شوند و تمامی حقوق مربوط به این قصه‌ها اعم از چاپی و نشر آنلاین آن برای آی‌قصه محفوظ است. دیگر قصه‌های آی‌قصه را این‌جا بیابید.

قصههزارقصه
[ ۰۸ دی ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 1 نظر ]

هزارقصه | ماموریت سپید ابری

قصه‌ی کودکانه | آی قصه

این قصه از هزارقصه* یک داستان زمستانی درباره‌ی بازی بچه‌ها است با ابرهایی که برف می‌بارند و با موتور محرکشان یعنی بادها این سو و آن‌سو می‌روند. این قصه را می‌توانید از این‌جا دانلود کنید و یا در پادگیرها مثل اپل‌پادکست، گوگل‌پادکست، کست‌باکس و… بشنوید.

✍️ نوشته‌ی فریناز مختاری
🎙 قصه‌گو: سینوره کفاش‌طلب
👩‍🎨 تصویرگر: نیلوفر برومند
💈 متحرک‌سازی: علی جوادی

 

قصه‌ی کودکانه | هزارقصه

ماموریت سپید ابری


آی‌قصه یک استارت‌آپ در حوزه‌ی قصه‌گویی و تولید قصه‌ی کودکانه امروز ۲ تا ۱۲ سال است. آی قصه جایی است برای و گفتن و شنیدن قصه‌هایی به زبان فارسی برای فارسی‌زبانان سراسر جهان. خصیت‌ها و قصه‌های جدیدی در آی‌ قصه خلق می‌شوند و تمرکز این تیم، تولید قصه‌ی کودکانه است. قصه‌های تولید شده در آی‌ قصه، تصویرگری می‌شود و صداپیشگان روی آن صحبت می‌کنند.
آی قصه در حال حاضر قصه‌های خود را در سایت، شبکه‌های اجتماعی و فضای مجازی و همچنین پادگیرهای متنوع منتشر می‌کند. مخاطبان آی‌ قصه می توانند به صورت رایگان قصه‌ها را بشنوند. آی قصه در فاز بعدی خود، نخستین نسخه‌ی اپلیکیشن خود را منتشر خواهد کرد.


کجا بشنویم؟

دانلود فایل صوتی –

 💠  ساندکلود | تلگرام | اینستاگرام | یوتیوب 💠

💠  کست‌باکس | گوگل‌پادکست | اپل‌پادکست  💠


قصه‌ی کودکانه | متن قصه:

لی‌لی، ابر مهربان و آرامی بود. درست برعکس سپید، دوستش که توی شهر ابرها، به بازیگوشی و شیطنت معروف بود.

یکی از روزهای زمستان که هوا سرد بود و برف، شهر را سفیدِ سفید کرده بود، لی‌لی خیلی آرام نشسته بود گوشه‌ی آسمان و داشت بچه‌ها را تماشا می‌کرد که مشغول برف بازی بودند.

سپید اما مشغول شیطنت بود. او سوار دوستش، باد شده بود و با صدای بلند فریاد می‌زد: «بروووو…. تندترررر…. آفریییییییییین…. تند‌تر حرکت کن».

سپید و باد آنقدر سرعت گرفته بودند که نزدیک لی‌لی شدند. باد با دیدن لی‌لی هرچه قدر تلاش کرد نتوانست سرعتش را کم کند و چون، آسمان به خاطر سرمای زیاد، یخ زده بود، سُر خورد و سپید محکم خورد به لی‌لی.

صدای فریاد و ناله‌ی لی‌لی و سپید بلند شد و به شهر رسید.

مردم شهر از آن پایین به آسمان نگاه کردند و با هم گفتند: «رعد و برق!»

همه‌ی بچه‌هایی که مشغول برف بازی بودند، ترسیدند و قایم شدند. تاراکوچولو که تازه می‌خواست آدم‌برفی درست کند زد زیر گریه و رفت توی خانه.

سپهر، مسئول رسیدگی به ابرهای توی آسمان بود. او با شنیدن صدای گریه‌ی بچه‌ها، همه‌ی اهالی آسمان را دور هم جمع کرد تا ببیند چه اتفاقی افتاده. آخر قانون این بود که موقع برف‌بازی بچه‌ها، ابرها آرام بنشینند و هیچ بچه‌ای را از صدای جیغ و دادشان نترسانند.

همه‌ی بادها و ابرها به جز سپید، به دستور سپهر مامور شدند که دوباره بچه‌ها را شاد کنند. هرکدام از ابرها سوار یک بچه‌ باد شدند و راه افتادند به سمت شهر. هرجا بچه‌ای مشغول گریه بود، باد می‌ایستاد و ابر دستش را بلند می‌کرد، لبخند می‌زد و با یک بشکن، دانه‌های برف را به روی زمین می‌ریخت و بچه‌ها غرق در شادی توی برف‌ها می‌ر‌قصیدند.

سپید اما به خاطر شیطنتی که کرده بود جریمه شد. سپهر باید آنقدر بشکن می‌زد و برف روی سر تاراکوچولو می‌ریخت تا او بتواند آدم برفی گنده‌ای که همیشه دوست داشت را بسازد.

سپید به سمت تارا رفت و از آن بالا هی بشکن زد…. بشکن زد…. و بشکن زد. تارا می‌خندید و شادی می‌کرد اما اصلا سراغ ساختن آدم برفی نمی‌رفت.

سپید خسته شده بود و نمی‌دانست چطور به تارا بگوید آدم برفی درست کند. سپید کمی فکر کرد و یکهو فکری به سرش زد. او یکی از دانه‌های برف‌ درشت را روی لُپ تارا انداخت. دانه‌ی برف با گرمای صورت تارا آب شد و صورت‌اش را خنک کرد. تارا تا برف را روی صورتش حس کرد، سرش را بالا آورد و با لبخند به آسمان نگاه کرد. سپید خیلی سریع خودش را شبیه به یک آدم برفی درست کرد.

تارا که حسابی ذوق کرده بود رو به پدرش فریاد زد: «باباااااااااااا… باباااااااااا… آدم برفی توی آسمونه».

سپید سریع خودش را به حالت اول برگرداند و شبیه یک ابر معمولی شد. پدر تارا که توی آسمان آدم برفی ندید دست تارا را گرفت و گفت: «می‌خوای با همدیگه یه آدم برفی گنده درست کنیم؟»

تارا با خوشحالی گفت: «آخ جووووووووووون. آرههههه.»

سپید که از بشکن زدن و باریدن خسته شده بود. بلاخره موفق شد ماموریتش را به خوبی انجام دهد و از آن بالا به آدم‌برفی تارا نگاه می‌کرد که داشت کامل می‌شد.


 


* هزارقصه چیست؟

«هزارقصه» یکی از سری تولیدات صوتی آی‌قصه است که در هر فایل صوتی آن یک قصه‌ی مستقل کوتاه برای کودک روایت می‌شود. این قصه‌ها سریالی نیستند و تنها در همان یک قسمت جریان دارند. قصه‌های هزارقصه، تماما توسط تحریریه‌ی آی‌قصه تولید می‌شوند و تمامی حقوق مربوط به این قصه‌ها اعم از چاپی و نشر آنلاین آن برای آی‌قصه محفوظ است. دیگر قصه‌های آی‌قصه را این‌جا بیابید.

قصههزارقصه
[ ۰۱ دی ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

قصه‌ی «کاموا ماموا»

قصه برای کودکان | در این قصه‌ی آی قصه ، یک مادربزرگ مهربان وجود دارد که چون خودش سردش می‌شود، قصد می‌کند برای خودش کلاه ببافد، اما دلش نمی‌آید و آن را به دیگران هدیه می‌دهد. او برای همه و همه کلاه بافته و کل شهر را بافتنی‌هایش قشنگ کرده است. این قصه را می‌توانید از این‌جا دانلود کنید و یا در پادگیرها مثل اپل‌پادکست، گوگل‌پادکست، کست‌باکس و… بشنوید.

✍️ نوشته‌ی مکرمه شوشتری
🎙 قصه‌گو: یاشار ابراهیمی
👩‍🎨 تصویرگر: نسیم بهاری

 

 

کاموا ماموا | قصه برای کودکان

کاموا ماموا

 

 

آی‌ قصه یک استارت‌آپ در حوزه‌ی قصه‌گویی و تولید قصه برای کودکان امروز ۲ تا ۱۲ سال است. آی‌ قصه جایی است برای و گفتن و شنیدن قصه‌هایی به زبان فارسی برای فارسی‌زبانان سراسر جهان. خصیت‌ها و قصه‌های جدیدی در آی‌ قصه خلق می‌شوند و تمرکز این تیم، تولید قصه برای کودکان امروز است. قصه‌های تولید شده در آی‌ قصه، تصویرگری می‌شود و صداپیشگان روی آن صحبت می‌کنند.
آی‌ قصه در حال حاضر قصه‌های خود را در سایت، شبکه‌های اجتماعی و فضای مجازی و همچنین پادگیرهای متنوع منتشر می‌کند. مخاطبان آی‌ قصه می توانند به صورت رایگان قصه‌ها را بشنوند. آی‌ قصه در فاز بعدی خود، نخستین نسخه‌ی اپلیکیشن خود را منتشر خواهد کرد.


کجا بشنویم؟

دانلود فایل صوتی –

 💠  ساندکلود | تلگرام | اینستاگرام | یوتیوب 💠

💠  کست‌باکس | گوگل‌پادکست | اپل‌پادکست  💠


متن قصه:

مادربزرگ خیلی سرمایی بود. زمستون که آمد با خودش گفت: «چه کار کنم چه کار نکنم؟ خوبه برم کاموا مامموا بخرم و بافتنی ببافم.» مادربزرگ کامموا مامموا خرید و یک کلاه بافت. گربه‌ی توی کوچه سردش بود. مادربزرگ کلاه رو سر گربه گذاشت. موش‌های توی جوب خیس بودند. مادربزرگ برای آنها کلاه‌های کوچولو موچولو بافت. درختِ پشت پنجره برگ‌هاش ریخته بود. مادربزرگ برای درخت، کلاه گل و گشاد بافت. ماشینِ همسایه صبح‌ها دیر روشن می‌شد. مادربزرگ بیشتر کاموا مامموا خرید و برای ماشین کلاه پت و پهن بافت. پلیسِ سر چهارراه با هر باد تکان می‌خورد. مادربزرگ کاموای سفید مفید خرید و برای پلیس کلاه قرص و محکم بافت.

ساختمان خونه قدیمی بود. مادربزرگ یک کلاه نو نوار برای ساختمان بافت. خلاصه مادربزرگ از ترسِ سرما همین طور کلاه می‌بافت و سر همه می‌کرد. همسایه‌ها، گربه‌ها، موش‌ها، درخت و ماشین منتظر بودند کی برف بیاد تا بتونند کلاه‌هایشان را سرشان بگذارند. اما ابرها می‌آمدند و می‌رفتند و نمی‌باریدند. یک روز صبح مادربزرگ فکری کرد. یه نردبان از همسایه قرض گرفت. از آن بالا رفت و یکی یکی کلاهِ رنگی رنگی روی سر ابرهای گُنده مُنده گذاشت. ابرها هی ریز ریز به هم خندیدند و از چشم‌هایشان گوله گوله برف آمد. همه کلاه‌هایشان را سرشان گذاشتند و آمدند توی خیابان و برف بازی کردند.

قصههزارقصه
[ ۲۶ آذر ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

قصه‌ی «آدم‌آهنی‌های ضد زنگ، برف‌بازی می‌کنند»

قصه ای برای کودکان آی قصه | قصه‌ی «آدم‌آهنی‌های ضدزنگ برف‌بازی می‌کنند» درباره‌ی آدم آهنی‌های کم و سن سالی است که دوست دارند برف بازی کنند اما می‌ترسند تن آهنی‌شان، زنگ بزند.

آن‌ها فکری می‌کنند و یک رنگ ضدزنگ می‌سازند و به خودشان می‌مالند تا برف‌ها تنشان را اذیت نکند. بعد با هم به حیاط می‌روند و با برف‌های سفیدی که جمع شده‌اند، مشغول برف‌بازی می‌شوند.

 

✍️ نوشته‌ی سپیده علیزاده
🎙 قصه‌گو: یاشار ابراهیمی
👩‍🎨 تصویرگر: مجتبی حیدرپناه

 

 

 

آی‌ قصه یک استارت‌آپ در حوزه‌ی قصه‌گویی و تولید قصه ای برای کودکان امروز ۲ تا ۱۲ سال است. آی‌ قصه جایی است برای و گفتن و شنیدن قصه‌هایی به زبان فارسی برای فارسی‌زبانان سراسر جهان. خصیت‌ها و قصه‌های جدیدی در آی‌ قصه خلق می‌شوند و تمرکز این تیم، تولید قصه ای برای کودکان امروز است. قصه‌های تولید شده در آی‌ قصه، تصویرگری می‌شود و صداپیشگان روی آن صحبت می‌کنند.
آی‌ قصه در حال حاضر قصه‌های خود را در سایت، شبکه‌های اجتماعی و فضای مجازی و همچنین پادگیرهای متنوع منتشر می‌کند. مخاطبان آی قصه می توانند به صورت رایگان قصه‌ها را بشنوند.

آی قصه در فاز بعدی خود، نخستین نسخه‌ی اپلیکیشن خود را منتشر خواهد کرد.


کجا بشنویم؟

 💠  ساندکلود | تلگرام | اینستاگرام | یوتیوب 💠

💠  کست‌باکس | گوگل‌پادکست | اپل‌پادکست  💠


 

متن قصه:

توی دنیای آدم‌آهنی‌ها هیچ‌کس از زمستان خوشش نمی‌آمد. چون زمستان‌ها یک عالمه برف می‌بارید و آدم‌آهنی‌ها اصلا خیسی برف را دوست نداشتند. آدم‌آهنی‌های بزرگ‌تر برای آدم‌آهنی‌های کوچک‌تر که برف ندیده بودند از برف‌ها می‌گفتند؛ که سفید و سردند و تا روی بدن می‌افتند آب می‌شوند.

آدم‌آهنی‌های کوچک‌تر از شنیدن این حرف ذوق‌زده می‌شدند و از بزرگ‌ترها می‌پرسیدند: «برف قشنگ است؟سرد است؟ سفید است؟» و آن‌ها جواب می‌دادند که «بلههههه. بله». به آنها می‌گفتند که برف آنقدر قشنگ است که آدم‌های غیرآهنی کلی با آن بازی می‌کنند، تویش غلت می‌زنند و با گوله‌هایش آدم‌برفی درست می‌کنند.

آدم‌آهنی‌های کوچک هیجان‌زده می‌شدند و هی می‌پرسیدند: «پس کی برف می‌آید؟ ما می‌خواهیم با برف‌ها بازی کنیم». اما آدم‌آهنی‌های بزرگ‌تر می‌گفتند که: «امکان ندارد. اگر برف بیاید، همه‌ی ما باید توی خانه‌هایمان بمانیم. چون برف‌ها خیس‌اند و اگر توی پیچ و مهره‌هایمان بروند، زنگ می‌زنیم و خراب می‌شویم و کارمان به تعمیرگاه می‌کشد». آدم‌آهنی‌های کوچک هم که هیچ دلِ خوشی از تعمیرگاه نداشتند، با غصه می‌رفتند سراغ بازی‌شان.

بالاخره آن سال زمستان رسید و هواشناسی شهرِآهنی اعلام کرد: «فردا برف می‌آید. همه‌ی کارهایتان را تعطیل کنید و بنشینید توی خانه‌هایتان که شهر چند روز تعطیل است». همه‌ی آدم‌آهنی‌ها به جنب و جوش افتادند و کارهایشان را تندتند انجام دادند و شب همه توی خانه‌هایشان دور آتش گرم جمع شدند و منتظر برف ماندند. فردا صبح، وقتی آدم‌آهنی‌ها از خواب بیدار شدند، از پشت پنجره دیدند که همه‌ی شهر از برف سفید شده. آدم‌آهنی‌های کوچک چشمانشان برق زد و از دیدن برف هیجان‌زده بودند. اما چه فایده؟ هیچ‌کس نمی‌توانست با این برف‌ها بازی کند.

اما اوضاع اینطور نماند. یک روز که همه‌ی آدم‌آهنی‌ها، برای مهمانی بزرگ شهر از راه‌های زیرزمینی گذشتند و توی خانه‌ی شهردار جمع شدند، یکی از آدم‌آهنی‌های کوچک گفت: «پس چطور سقف خانه‌ها و وسایل دیگرمان زیر برف و باران زنگ نمی‌زند؟ مگر آن‌ها هم آهنی نیستند؟». شهردار خندید و گفت: «بله آهنی هستند، اما آن‌ها همه‌شان ضدزنگ دارند».

آدم‌آهنی‌های کوچک پرسیدند: «ضدزنگ دیگر چیست؟» آدم‌آهنی شهردار من‌منی کرد و گفت: «ضدزنگ مثل رنگ می‌ماند. می‌زنی به چیزهای آهنی تا زیر باران و برف زنگ نزنند و خراب نشوند». یکی از آدم‌آهنی‌های کوچک‌تر گفت: «خب چرا به خودمان ضد زنگ نمی‌زنیم؟ اینطور می‌توانیم با خیال راحت برف بازی کنیم». بعد همه‌ی آدم‌آهنی‌های بزرگ زدند زیر خنده و او را مسخره کردند. اما هیچ‌کدامشان حرفی برای گفتن نداشتند. یکهو همهمه‌ای شد.

آدم‌آهنی تعمیرکار که به فکر فرو رفته بود گفت: «این کوچولو زیاد هم حرف بدی نمی‌زند. می‌توانیم حداقل امتحان کنیم».

یکی از آدم‌آهنی‌ها گفت: «اما ضدزنگ‌ها بدن‌مان را چرب می‌کنند و بوی بدی دارند».

آدم‌آهنی مغازه‌دار گفت: «من حاضرم بوی گند بگیرم اما کل زمستان را توی خانه ننشینم».

آدم‌آهنی تعمیرکار گفت: «شاید بتوانیم ضدزنگ‌های عطری هم بسازیم».

آدم‌آهنی پیر گفت: «توی این دوره زمانه همه‌کار می‌شود کرد».

آدم‌آهنی تعمیرکار گفت: «کی حاضر است اولین نفر با ضدزنگ برف‌بازی کند؟»

آدم‌آهنی‌های کوچک یک صدا گفتند: «من! من! من!»

فردای آن شب دیگر شهر آهنی تعطیل نبود. آدم‌آهنی‌های کوچک برف بازی می‌کردند و آدم‌آهنی‌های بزرگ سرکارهایشان یواشکی آدم‌آهنی‌های کوچک را نگاه می‌کردند و توی دل‌شان منتظر بودند کارشان تمام شود تا نوبت برف‌بازی آن‌ها هم برسد.

برای گوش دادن به قصه‌های بیشتر آی قصه کلیک کنید (قصه ای برای کودکان)

قصههزارقصه
[ ۲۵ آبان ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

قصه‌ی «بازی جدید عرفان»

قصه‌هایی برای کودکان آی قصه | قصه‌ی بازی جدید عرفان، درباره‌ی پسر کوچولویی است که حوصله‌اش در یک روز برفی سر رفته بود. عرفان‌کوچولو که هنوز به سن مدرسه‌رفتن نرسیده بود، توی خونه حوصله‌ش سر می‌رفت و دنبال یک بازی جدید بود. بچه‌های بزرگتر نمی‌ذاشتن عرفان باهاشون برف‌بازی کنه. برای همین با کمک مامانش نشست و شروع کرد به آدم برفی ساختن. کم‌کم همه‌ی بچه‌ها جمع شدن و از بازی جدید عرفان خوششون اومد.

✍️ نوشته‌ی نسیم مرعشی
🎙 قصه‌گو: منصوره صالحی
👩‍🎨 تصویرگر: مهدیه قاسمی

 

آی‌ قصه یک استارت‌آپ در حوزه‌ی قصه‌گویی و تولید قصه‌هایی برای کودکان امروز ۲ تا ۱۲ سال است. آی‌ قصه جایی است برای و گفتن و شنیدن قصه‌هایی به زبان فارسی برای فارسی‌زبانان سراسر جهان. خصیت‌ها و قصه‌های جدیدی در آی‌ قصه خلق می‌شوند و تمرکز این تیم، تولید قصه‌هایی برای کودکان امروز است. قصه‌های تولید شده در آی‌ قصه، تصویرگری می‌شود و صداپیشگان روی آن صحبت می‌کنند.
آی‌ قصه در حال حاضر قصه‌های خود را در سایت، شبکه‌های اجتماعی و فضای مجازی و همچنین پادگیرهای متنوع منتشر می‌کند. مخاطبان آی قصه می توانند به صورت رایگان قصه‌ها را بشنوند.

آی قصه در فاز بعدی خود، نخستین نسخه‌ی اپلیکیشن خود را منتشر خواهد کرد.


کجا بشنویم؟

 💠  ساندکلود | تلگرام | اینستاگرام | یوتیوب 💠

💠  کست‌باکس | گوگل‌پادکست | اپل‌پادکست  💠


 

متن قصه:

|عرفان کوچولو حوصله‌اش سر رفته بود. همین‌جوری نشسته بود پشت پنجره و به برادر بزرگش آرمان نگاه می‌کرد که داشت توی پارک روبه‌روی خانه با دوستانش برف بازی می‌کرد. دو سه روز بود که پشت سر هم برف می‌آمد و دیشب اخبار گفته بود که آن روز مدرسه‌ها تعطیل است. عرفان هنوز مدرسه نمی‌رود و برایش فرقی نمی‌کرد که تعطیل باشد یا نه. اما آرمان یک عالمه خوشحال شده بود. زنگ زده بود به دوستانش و قرار گذاشته بود که فردا صبح با هم بروند توی پارک کوچک روبه‌روی خانه، برف بازی کنند.

عرفان اولش خوشحال شد و فکر کرد که می‌تواند با برادرش و دوستان برادرش برف بازی کند. اما وقتی آرمان صبح لباسش را پوشید که برود بیرون، عرفان را با خودش نبرد. مثل همیشه گفت: «تو کوچولویی و مزاحم بازی کردن من می‌شی.» عرفان از همه بچه‌های همسایه کوچولو‌تر بود و آن‌ها هیچ‌وقت او را بازی نمی‌دادند. کمی که گذشت عرفان از مامان خواست که لباس‌هایش را تنش کند و رفت توی پارک. اما آرمان و دوستانش او را بازی ندادند. تازه، چند تا گلوله برف هم به‌اش خورد و دردش گرفت. به خاطر همین دوباره برگشت بالا و نشست پشت پنجره که از دور به بازی بچه‌ها نگاه کند.

فایده‌ای نداشت. عرفان واقعا حوصله‌اش سر رفته بود. رفت توی هال و تلویزیون را روشن کرد. اما کارتونش را دوست نداشت. بعد رفت سراغ اسباب‌بازی‌ها. اما دوست نداشت با هیچ‌کدام بازی کند. مامان که دید عرفان حوصله‌اش سر رفته، گفت: «چرا نمی‌ری آدم‌برفی درست کنی؟» عرفان گفت: «آخه بلد نیستم.» مامان گفت: «من یادت می‌دم. باید اونقدر برف جمع کنی که یک گلوله بزرگ درست بشه. بعد باید یک گلوله کوچک‌تر درست کنی و بذاری روی گلوله بزرگ. اینطوری یه تن داری و یه سر. آخرش هم باید براش چشم و دهن بکشی.»

فکر خوبی بود. عرفان آماده شد که برود بیرون. کنار یک درخت و کمی دورتر از جایی که بچه‌ها بازی می‌کردند برف‌ها را مشت، مشت از روی چمن جمع می‌کرد و روی هم می‌گذاشت. بعد آن‌ها را می‌کوبید تا خوب به هم بچسند. اما کار سختی بود. کلی طول کشید تا یک گلوله کوچک درست شد.

عرفان داشت فکر می‌کرد چه‌طوری می‌تواند زودتر آدم‌برفی‌اش را درست کند که ناگهان دید یکی از دوست‌های آرمان دارد به سمتش می‌آید. دوست آرمان گفت: «من از جنگ بازی با برف خسته شدم. تو داری چیکار می‌کنی؟» عرفان گفت: «دارم آدم‌برفی درست می‌کنم. مامانم بهم یاد داده.». دوست آرمان گفت: «می‌ذاری من هم کمکت کنم؟» عرفان گفت: «آره» و دوتایی با هم شروع کردند به جمع کردن برف.

هنوز کار درست کردن تن آدم‌برفی تمام نشده بود که آرمان با دوستانش از راه رسیدند. زود یک گلوله برفی درست کردند و گذاشتند روی تن آدم برفی. کلاه را سرش کردند اما آدم‌برفی خیلی چیز کم داشت. دوست آرمان رفت خانه‌شان و از توی انباری چندتا زغال‌ آورد و برای آدم برفی دکمه گذاشت. یکی دیگر از بچه‌ها رفت و از مامانش یک هویج گرفت و آرمان که قدش از همه بلندتر بود هویج را به جای دماغ روی صورت آدم برفی گذاشت. یکی دیگر از بچه‌ها از خانه یک مشت کشمش آورد و همه با هم با کشمش‌ها برای آدم‌برفی یک دهان خوشگل کشیدند. حالا آدم برفی همه چیز داشت. فقط دست‌هایش مانده بود. آرمان و عرفان با هم رفتند توی پارک گشتند و دو تکه شاخه درخت پیدا کردند و با آن برای آدم برفی دست گذاشتند. نزدیک ظهر بود که آدم‌برفی تمام شد. بچه‌ها رفتند خانه که ناهار بخورند. آن‌قدر به‌شان خوش گذشته بود که با هم قرار گذاشتند بعد از ناهار بیایند توی پارک و یک آدم‌برفی دیگر درست کنند.

 

برای گوش دادن به قصه‌های بیشتر آی قصه کلیک کنید (قصه‌هایی برای کودکان)

قصههزارقصه
[ ۰۸ مهر ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

قصه‌ی «فیل برقی»

✍️ نوشته‌ی سپیده علیزاده
🎙 قصه‌گو: یاشار ابراهیمی
👩‍🎨 تصویرگر: لاله ضیایی


کجا بشنویم؟

 💠  ساندکلودیوتیوبکست‌باکستلگراماینستاگرام  💠


 

متن قصه:

علی کوچولو چند روزی بود که شب‌ها تنها توی اتاقش می‌خوابید. یک شب، وقتی به اتاقش رفت، همین که چراغ اتاق را خاموش کرد و توی تختش دراز کشید، چشمش به یک چیز وحشت‌ناک افتاد! یک فیل بزرگ با خرطوم دراز و گوش‌های پهن گوشه اتاق علی توی تاریکی ایستاده بود! علی شروع کرد به جیغ کشیدن و صدا کردن پدر و مادرش: «فیل! فیل! مامان! بابا! فیل! توی اتاقم یه فیل قایم شده!»

پدر و مادر علی کوچولو با شنیدن صدای جیغ‌های علی تندی به طرف اتاق علی دویدند. پدر علی چراغ اتاق را روشن کرد و هردو روی تخت، کنار علی نشستند و پرسیدند: «چی شده؟ از چی ترسیدی؟ گفتی فیل؟ اینجا که فیل نیست!» .

علی که از ترس جرات نمی‌کرد چشم‌هایش را باز کند، به گوشه‌ی اتاق اشاره کرد و گفت: «اوناهاش اونجاست! یه فیل بزرگه با خرطوم دراز. خودم دیدمش.» پدر و مادر علی گوشه اتاق را نگاه کردند و تازه فهمیدند ماجرا از چه قرار است. مادر علی، صبح بعد از اینکه اتاق علی کوچولو را جاروبرقی کشیده بود، یادش رفته بود جارو را از گوشه اتاق بردارد و علی که از بیرون آمده بود کتش را روی جاروبرقی انداخته بود و جاروبرقی و کت رویش از صبح همانطور سرجایشان مانده بودند. پدر و مادر علی تازه فهمیدند قضیه از چه قرار است. جاروبرقی توی تاریکی شبیه به یک فیل چاق و گنده با یک خرطوم دراز شده بود. پدر علی به او گفت: «علی جون سرت رو بالا بگیر. ببین الان هم فیل رو گوشه اتاق می‌بینی؟» علی با ترس سرش را بالا گرفت و چشم‌هایش را باز کرد و وقتی دید که خبری از فیل نیست گفت: «حتما شما رو دیده ترسیده و فرار کرده. وگرنه خودم دیدم که اونجاست» .

مادر علی گفت: «خب بیا امتحان کنیم. ببینیم اگر چراغ‌ها رو خاموش کنیم و یک گوشه قایم بشیم، باز هم سر و کله فیله پیدا می‌شه؟ ما اینجا پیشتیم. نترس» پدر علی یواشکی سراغ چراغ اتاق رفت و آن را خاموش کرد. همین که چراغ خاموش شد، علی جیغ کشید و گفت: «ایناهاش! اومد! دیدید گفتم؟» همان موقع پدر علی دوباره چراغ را روشن کرد و علی دید جای فیله، یک جاروبرقی کنار اتاق است که روی لوله‌ی آن کت علی افتاده که توی تاریکی شبیه به گوش‌های بزرگ فیل شده بود. سه‌تایی همدیگر را نگاه کردند و پقی زدند زیر خنده. علی گفت: «این که جاروبرقیه! اونم که کُت منه. جدی جدی فکر کردم یک فیل گوشه اتاقه». مادر علی گفت: «هروقت توی تاریکی چیزی دیدی که ترسناک بود، سریع چراغ رو روشن کن و ببین چی جای اون می‌بینی؟» علی آن شب، قبل از آنکه بخوابد کلی به جاروبرقی فیل‌نما نگاه کرد و شب خواب یک گله فیل بزرگ خاکستری دید که با هم داشتند توی جنگل قدم می‌زدند.

 

قصههزارقصه
[ ۲۳ شهریور ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

قصه‌ی «صدف‌های گم‌شده»

قصههای کودکانه | آی قصه

✍️ نوشته‌ی سپیده نیکرو
🎙 قصه‌گو: یاشار ابراهیمی
👩‍🎨 تصویرگر: نیلوفر برومند

آی‌ قصه یک استارت‌آپ در حوزه‌ی قصه‌گویی و تولید قصههای کودکانه برای کودکان امروز ۲ تا ۱۲ سال است. آی‌قصه جایی است برای و گفتن و شنیدن قصه‌هایی به زبان فارسی برای فارسی‌زبانان سراسر جهان. خصیت‌ها و قصه‌های جدیدی در آی‌ قصه خلق می‌شوند و تمرکز این تیم، تولید قصههای کودکانه برای کودکان امروز است. قصه‌های تولید شده در آی قصه ، تصویرگری می‌شود و صداپیشگان روی آن صحبت می‌کنند.
آی قصه در حال حاضر قصه‌های خود را در سایت، شبکه‌های اجتماعی و فضای مجازی و همچنین پادگیرهای متنوع منتشر می‌کند. مخاطبان آی‌قصه می توانند به صورت رایگان قصه‌ها را بشنوند. آی قصه در فاز بعدی خود، نخستین نسخه‌ی اپلیکیشن خود را منتشر خواهد کرد.

 


کجا بشنویم؟

 💠  ساندکلودیوتیوبکست‌باکستلگراماینستاگرام  💠


 

متن قصه:

خرچنگ‌کوچولو داشت کنار دریا دنبال صدف می‌گشت تا از آنها یک گردنبند درست کند و برای مادرش هدیه ببرد. او صدف‌ها را جمع می‌کرد و یک گوشه می‌گذاشت و وقتی برمی‌گشت می‌دید صدف‌ها غیب شده‌اند. خرچنگ کوچولو که حسابی خسته شده بود خیلی عصبانی شد. رفت سراغ مرغ ماهی‌خوار که کمی جلوتر توی ساحل داشت آفتاب می‌گرفت و گفت: «سلام مرغ ماهی‌خوار، تو صدف‌‌های منو برداشتی؟»

مرغ ماهی‌خوار که داشت چرت می‌زد چشم‌هاش را باز کرد و گفت: «چرا باید من برشون دارم؟ من که مرغ صدف‌خوار نیستم. مرغ‌ماهی‌خوارم.»

خرچنگ کوچولو از حرف مرغ ماهی‌خوار خنده‌اش گرفت و بعد گفت: «ببخشید آقای ماهی‌خوار. منظورم که شما نبودین. من فقط دنبال صدف‌هام می‌گردم.»

ناگهان صدای یک سگ بازیگوش به گوش خرچنگ کوچولو رسید. زیر لبی گفت: «حتماً اون می‌دونه صدفای من کجان».

خودش را رساند به خانم سگه و پرسید:‌ «شما صدف‌های من رو ندیدین؟»

خانم سگه گفت: «وای بلا به دور!‌ مگه صدف‌ها صاحاب دارن؟»

خرچنگ کوچولو گفت:‌ «نه !‌ من یه عالمه صدف جمع کرده بودم و تا میام برشون دارم هی یکی اونا رو می‌بره»

خانم سگه گفت:‌«برو دوباره جمع کن این همه صدف.»

خرچنگ کوچولو هر چقدر فکر کرد چیزی به ذهنش نرسید. آخر کسی توی ساحل نبود که صدف‌ها را ببرد. تازه صدف‌ها که به درد کسی نمی‌خورد. یکهو صدای دوستش ماهی کوچولو را شنید که از توی دریا صدایش می‌کرد. خرچنگ کوچولو رفت پیش دوستش و ماجرا را برای او تعریف کرد. ماهی کوچولو گفت: «خب این که کاری نداره. تو باید کمین کنی.»

خرچنگ کوچولو گفت: «چی کار کنم؟»

ماهی کوچولو گفت: «برو صدف‌ها رو جمع کن و همونجا بذار. بعد برو قایم شو. من از توی دریا نگاه می‌کنم تو هم از اونجا که قایم شدی تا ببینیم کی صدف‌ها رو برمی‌داره.»

خرچنگ کوچولو رفت و صدف‌ها را جمع کرد و بعد پشت یک سنگ قایم شد. ماهی کوچولو هم از توی دریا حواسش به صدف‌ها بود که یک‌دفعه یک موج بزرگ از دریا اومد و صدف‌ها را برداشت و با خودش برد.

خرچنگ کوچولو و ماهی کوچولو اول تعجب کردند اما بعد دوتایی زدند زیر خنده. هیچ کس صدف‌ها را برنداشته بود. فقط دریا آن ها را برده بود. خرچنگ کوچولو این‌بار صدف‌ها را کمی دورتر گذاشت تا دست دریا به آن‌ها نرسد و مامان خرچنگ را با دادن هدیه‌ی صدفی خوشحال کرد.

 

برای گوش دادن به قصه های صوتی برای کودکان و همچنین شنیدن قصه های بیشتر از آی قصه شما کلیک کنید.

قصههزارقصه
[ ۱۱ شهریور ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

قصه‌ی «گل تابستانی»

✍️ نوشته‌ی نفیسه نصیران
🎙 قصه‌گو: یاشار ابراهیمی
👩‍🎨 تصویرگر: مهدیه قاسمی


متن قصه:

توی یک دشت بزرگ و پرگل و سرسبز یک جوانه کوچولو زندگی می‌کرد. جوانه کوچولو، برگ‌های صورتی قشنگی داشت. وقت­هایی که گل‌ها و علف­های اطرافش، کنار می‌رفتند، نور آفتاب می­نشست روی برگ‌هایش و سایه­ی صورتی برگ‌هایش می­افتاد روی زمین. اما جوانه کوچولو همیشه غمگین بود. چون از وقتی به دنیا آمده بود همینطوری کوچک و ریزه میزه مانده بود. گاهی آدم‌ها که به دشت می‌آمدند به دیدن گل‌ها می‌رفتند و کلی از آنها عکس می‌گرفتند. جوانه کوچولو اما آنقدر ریز و کوچک بود که هیچکس او را نمی‌دید. از اینکه گل و گیاه­های بلند قدتر و بزرگ­تر با او حرف نمی­زدند و به او محل نمی­گذاشتند هم عصبانی بود. جوانه­ی صورتی کوچولو بعضی وقتها با خودش فکر می­کرد اگر فقط کمی بلندتر بودم، همه­ی گیاه و جانورهای دشت، متوجه برگ‌های زیبایم می­شدند و آدم­های مهربان ازمن عکس می­گرفتند و به همه نشانم می­دادند. مثل وقت‌هایی که از شقایق­های قرمز و نارنجی دشت عکس می­گیرند.

یک روز صبح جوانه­ی صورتی با سرو صدای دو تا آدم از خواب بیدار شد. خودش را کج و راست کرد و شاخه­های گل قدبلند کناریش را کمی این طرف و آن طرف کرد و بالاخره صورت آدم­ها را دید. یک مرد مهربان دید که ریشش کمی سفید شده بود و یک پسر کوچولو که موهای کوتاه‌اش را کج شانه کرده بود و کمی غمگین به نظر می­آمد. جوانه کوچولو شنید که گل زرد کناریش گفت: «دارن دنبال گل تابستانی می­گردن»

جوانه کوچولو با خودش گفت، با من که کاری ندارن و باز رفت زیر سایه­ی شاخه­ی گل زرد و چشم­هایش را بست. کمی بعد حس کرد که آفتاب افتاده روی برگ‌هایش. چشمهایش را باز کرد دید دست مرد، گل زرد را کنار زده.

مرد گفت:«ایناها پیداش کردم.»

پسر کوچولو خودش را به جوانه کوچولو و مرد رساند و گفت: «کو؟ کو؟ ببینم» مرد انگشت‌هایش را آرام گذاشت زیر برگ‌های صورتی جوانه و گفت: «ایناها، این گلیه که اینقدر دنبالش گشتیم» جوانه با تعجب به مرد و پسر نگاه کرد. مرد گفت: «وقتی که این گل بزرگ بشه برگ‌هاش پهن بشن و غنچه­های کوچک‌اش در بیان اونوقت یعنی تابستون رسیده». جوانه از اینکه مرد و پسر این ­همه به او توجه می­کردند خجالت کشید. مرد گفت: «این گل ریشه­های محکمی داره برای همین توی تابستانِ گرم می­تونه بیشتر توی خاک فرو بره و آب پیدا کنه و سرحال بمونه» پسر خندید و به جوانه کوچولو گفت: «دعا می­کنم زودتر زودتر بزرگ بشی.»

مرد از جا بلند شد و خودش را تکاند. جوانه کوچولو که خیلی خوشحال شده بود، تکانی به خودش داد و به سایه­ی صورتی برگ‌هایش نگاه کرد و خوشحال شد که کسی او را دیده. او آنقدر صبر کرد تا یک روز صبح وقتی از خواب بیدار شد، درد عجیبی توی ساقه و شاخه­هایش حس کرد. چشم­هایش را باز کرد و احساس کرد دارد از جای بلندی می­افتد. یکهو ترسید و داد زد. اما دید روی ساقه­ی خودش ایستاده­ و می‌تواند به راحتی اطراف دشت را ببیند. حتی آفتاب مستقیم به او می‌تابید. جوانه خوشحال شد و خندید. نگاهی به خورشید انداخت که پرنورتر شده بود. جوانه یاد حرف مرد پیر افتاد. تابستان از راه رسیده بود و جوانه حالا گل بزرگی شده بود.