آی‌قصه‌ی شماجدیدترین‌ها
[ ۰۹ فروردین ۱۳۹۹ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

آی‌قصه شما | مامان ماهه و ستاره کوچولوها

ستاره کوچولوها تصمیم عجیبی درباره‌ٔ مامانشون گرفتن!

جدیدترین‌هاهزارقصه
[ ۰۸ فروردین ۱۳۹۹ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

هزارقصه | سوپِ هزارمزه

بچه‌ها شنیده‌اند در سوپ هرچیزی می‌شود ریخت! واقعا این‌طور است؟

آی‌قصه‌ی شماجدیدترین‌ها
[ ۰۷ فروردین ۱۳۹۹ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

آی‌قصه شما | چاه و منار

دو تا روستا کنار هم بودن که یکیشون پیشرفت می‌کرد و یکیشون پیشرفت نمی‌کرد…

جدیدترین‌هاهزارقصه
[ ۰۶ فروردین ۱۳۹۹ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

هزارقصه | بره‌های صبحانه

پوریا با رنک‌گردن چندتا گردو، یه گله بره‌ی کوچولو ساخته بود…

جدیدترین‌هاهزارقصه
[ ۰۳ فروردین ۱۳۹۹ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

هزارقصه | هری‌خرسه

یک روز هری‌خرسه از خونه‌ش زد بیرون و توی یه مسابقه‌ی خرسی شرکت کرد…

جدیدترین‌هاهزارقصه
[ ۲۸ اسفند ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

هزارقصه | سبزه خیاری

قصه کودکانه صوتی | آی قصه: این قصه از هزارقصه* ماجرای یک مراسم عید کوچک است. قصه از این قرار است که مامان عسل هر سال برای سال تحویل سبزه، سبز می‌کرد. اما یکسال که سرش شلوغ بود یادش رفت. عسل زد زیر گریه و گفت سفره‌ی هفت‌سین که بدون سبزه نمی‌شه. تا این‌که فکری به ذهن بابای عسل رسید. اون با خیار، سبزه درست کرده بود…

✍️ نوشته‌ی جابر تواضعی
🎙 قصه‌گو: الهه امینی
👩‍🎨 تصویرگر: لاله ضیایی


این قصه را کجا بشنویم؟

💠  اپلیکیشن آی‌قصهاپل پادکستکست باکس 💠


متن کامل قصه:

مامان عسل شب عید هر سال سبزه سبز می‌کرد. دوسه هفته به سال جدید، یک مشت گندم، ماش یا عدس می‌ریخت توی یک بشقاب سفالی و یک پارچه خیس روش می‌انداخت. چند روز پارچه را خیس نگه می‌داشت. بعد که دانه‌ها جوانه زد و ریشه کرد، پارچه را از روی بشقاب برمی‌داشت و به ریشه‌ها آب می‌داد. سبزه‌ها که سبز می‌شد و قد می‌کشید، شب سال تحویل، دور سبزه یک روبان قرمز می‌بست و می‌گذاشت سر سفره هفت سین. کنار آینه و سیب و سنجد و سمنو.  

اما یک سال، سر مامان عسل خیلی شلوغ بود. آن‌قدر زیاد که یادش رفت که سبزه سبز کند. عسل هم که درگیر درگیر درس و مشق و حال و هوای عید بود اصلا یاد سبزه نیفتاد. 

تا این که عید کم کم از راه رسید و مامان عسل زد روی دست خودش و گفت: «دیدی چی شد؟» 

بابا از جاش پرید: «چی شد؟!» 

مامان گفت: «هنوز سبزه سبز نکرده‌م.» 

بابا با تعجب گفت: «همین؟! خب حالا سبز کن!» 

بابا حواسش نبود که دیگر برای جوانه‌زدن و رشد سبزه خیلی دیر شده. 

مامان هم هیچی نگفت. 

شانس آورده بود عسل خانه نبود که این صحنه را ببیند و غصه بخورد. چون عسل عاشق سبزه سفره هفت سین بود. مامان با خودش فکر کرد حالا که کار به این جا رسیده و دیگر وقت نیست حتما از بازار یک سبزه خوب و ترو تازه خواهد خرید.  

اما یادش رفت! 

یکی دو ساعت به سال تحویل مانده بود که با عسل آمدند سفره هفت سین را بچینند، که یکهو مامان یادش آمد سبزه ندارند. عسل سیب و سیر و سرکه و سکه و سماق و سنجد و تنگ ماهی قرمز را که وسط سفره چید، زد روی دستش: «مامان…» 

مامان گفت: چیه؟ 

عسل گفت: سبزه یادمون رفت… 

بعد دوباره مامان زد روی دستش و گفت ای وای! چون سال تحویل آن سال، نصف شب بود و هیچ مغازه‌ای باز نبود. اگر هم بود، حتما دیگر سبزه خوب و شاداب و باطراوت پیدا نمی‌شد که آدم بخرد. 

گذشته از این ها بابا سرش درد می کرد و دراز کشیده بود و به عسل و مامان گفته بود تا سال تحویل صداش نکنند تا کمی بخوابد. اما عسل بدون این که توضیحات مامان را بشنود، زد زیر گریه که سبزه نداریم… سبزه  نداریم. 

حالا گریه نکن، کی بکن. هرچی مامان براش توضیح داد و سعی کرد آرامش کند، فایده ای نداشت که نداشت. آخر کی تا حالا هفت‌سین بی‌سبزه چیده بود که عسل دومی‌اش باشد؟! 

آن قدر بلندبلند گریه کرد که بابا بیدار شد و از اتاق آمد بیرون. از زور سردرد بالش را به کله‌اش فشار می‌داد و حسابی اخم کرده بود. عسل تا بابا را با آن وضعیت دید، گریه نکرد. بابا پرسید: چی شده؟ 

عسل گفت: سبزه سبز نکردیم… مغازه‌ها هم بسته‌ان که سبزه  بخریم… 

بابا گفت: عجب.  

بعد رفت توی فکر. بعد همان‌طور رفت سمت آشپزخانه و از مامان پرسید: «قرص‌ها رو کجا گذاشتی؟»  

مامان گفت: «بالای یخچال.» 

بعد سر عسل را گذاشت روی سینه‌اش و موهاش را نوازش کرد. عسل هم آرام آرام اشک می‌ریخت و فکر می‌کرد بدبخت‌ترین دختر دنیا است. 

اما چند دقیقه گذشت و از بابا خبری نشد. 

مامان صدا رساند: «قرص‌ها رو پیدا کردی؟» 

بابا جواب نداد. مامان و عسل نگران شدند. با هم بلند شدند بروند آشپزخانه ببینند چه بلایی سر بابا آمده که جواب نمی‌دهد. اما درست دم در آشپزخانه بابا و مامان و عسل به هم رسیدند. 

بابا داشت می‌خندید و یک بشقاب سبزه دستش بود. 

چشم‌های عسل و مامان از تعجب گرد شد.  

عسل داد زد: آخ جووون سبزه… 

بعد گفت: ما که سبزه  نداشتیم… 

بعد به سبزه توی دست بابا نگاه کرد و یهو پقی زد زیر خنده. 

مامان هم خنده‌اش گرفت. 

هر سه با هم می‌خندیدند.  

چرا؟ 

چون بابا چندتا خیار قلمی را ایستاده توی یک کاسه گذاشته بود و دورش روبان قرمز بسته بود. جوری که در نگاه اول با سبزه مو نمی‌زد.  

خلاصه با خنده و شادی سبزه خیاری را گذاشتند سر سفره هفت سین و به خوبی و خوشی سال را تحویل کردند. 

بعد از عید سر زنگ انشا میشه بچه‌ها با موضوع تعطیلات خود را چگونه گذراندید یا موضوع آزاد انشا می‌نویسند، اما فکر می‌کنید عسل چه انشایی نوشت و اسم انشاش چی بود؟ 

موضوع انشا: سبزه خیاری! 

اختراع بابای عسل!  


آی‌قصه را کجا دنبال کنیم؟

💠  تلگرام | اینستاگرام | یوتیوب | توییتر 💠


پی‌نوشت: تا زمانی که نسخه وب‌اپ اپلیکیشن ما منتشر نشده است و با تمام موبایل‌ها دسترسی به اپلیکیشن آی‌قصه امکان‌پذیر نیست، هم‌زمان با انتشار قصه‌ها در اپلیکیشن، این قصه‌ها در کست‌باکس و اپل پادکست هم منتشر می‌شود.

هزارقصه
[ ۲۴ بهمن ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

هزارقصه | سوسمار و سونیا

سونیا در راه مدرسه با یک سوسمار دوست شد که مشغول استراحت بود!

هزارقصه
[ ۱۵ بهمن ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

هزارقصه | نقشه‌ی پسر جنگجو

آرین داشت با تبلتش بازی می‌کرد که ناگهان یک نفر از توی تبلت او را صدا کرد

هزارقصه
[ ۰۷ بهمن ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 3 نظرات ]

هزارقصه | گروه موسیقی سیاموش

گروه موسیقی سیاوش و موش کوچولو!

آی‌قصه‌ی شما
[ ۳۰ دی ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

ماجرای ابر درسا | آی‌قصه شما

قصه‌ی ابر سفید کوچکی که در دود سیاه ماشین‌ها گم شد!