قصه‌ها
[ ۲۰ شهریور ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

دایناماینا | شهر آی‌قصه | قسمت اول

این نخستین قسمت از شهر آی‌قصه است که می‌شنوید. در ۵ قسمت اولیه شخصیت‌ها معرفی می‌شوند و اولین شخصیت دایناماینا است.

💥 خانم‌ها… آقایان! این شما و این دایناسوری به نام دایناماینا!

یک دایناسور پیر با گردن خیلی خیلی خیلی دراز که پشت کوه‌ها زندگی می‌کند اما سرش را از بالای کوه تا این‌ور کوه می‌آورد و با بچه‌ها بازی می‌کند.

———————

کجا بشنویم؟

 💠  ساندکلودیوتیوبکست‌باکستلگراماینستاگرام  💠

———–

«دایناماینا» 🦕
شهر آی‌قصه | قسمت اول

💠 نویسنده و کارگردان: پوریا عالمی

🎙 راوی: لیلی رشیدی
🔸 سرپرست گویندگان: الکا هدایت

🎙 صداپیشگان: الکا هدایت، آزاده مویدی‌فرد، بهادر مالکی، پیمان فاطمی، یاشار ابراهیمی

👨‍🎨 طراحی شخصیت: سلمان طاهری
🎨 تصویرساز: مجتبی حیدرپناه

🎼 آهنگساز: نیوشا و نیلوفر قربانی
🎧 تنظیم: بامداد افشار
🎼 ترانه: پوریا عالمی

قصه‌ها
[ ۱۱ شهریور ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

قصه‌ی «گل تابستانی»

✍️ نوشته‌ی نفیسه نصیران
🎙 قصه‌گو: یاشار ابراهیمی
👩‍🎨 تصویرگر: مهدیه قاسمی


متن قصه:

توی یک دشت بزرگ و پرگل و سرسبز یک جوانه کوچولو زندگی می‌کرد. جوانه کوچولو، برگ‌های صورتی قشنگی داشت. وقت­هایی که گل‌ها و علف­های اطرافش، کنار می‌رفتند، نور آفتاب می­نشست روی برگ‌هایش و سایه­ی صورتی برگ‌هایش می­افتاد روی زمین. اما جوانه کوچولو همیشه غمگین بود. چون از وقتی به دنیا آمده بود همینطوری کوچک و ریزه میزه مانده بود. گاهی آدم‌ها که به دشت می‌آمدند به دیدن گل‌ها می‌رفتند و کلی از آنها عکس می‌گرفتند. جوانه کوچولو اما آنقدر ریز و کوچک بود که هیچکس او را نمی‌دید. از اینکه گل و گیاه­های بلند قدتر و بزرگ­تر با او حرف نمی­زدند و به او محل نمی­گذاشتند هم عصبانی بود. جوانه­ی صورتی کوچولو بعضی وقتها با خودش فکر می­کرد اگر فقط کمی بلندتر بودم، همه­ی گیاه و جانورهای دشت، متوجه برگ‌های زیبایم می­شدند و آدم­های مهربان ازمن عکس می­گرفتند و به همه نشانم می­دادند. مثل وقت‌هایی که از شقایق­های قرمز و نارنجی دشت عکس می­گیرند.

یک روز صبح جوانه­ی صورتی با سرو صدای دو تا آدم از خواب بیدار شد. خودش را کج و راست کرد و شاخه­های گل قدبلند کناریش را کمی این طرف و آن طرف کرد و بالاخره صورت آدم­ها را دید. یک مرد مهربان دید که ریشش کمی سفید شده بود و یک پسر کوچولو که موهای کوتاه‌اش را کج شانه کرده بود و کمی غمگین به نظر می­آمد. جوانه کوچولو شنید که گل زرد کناریش گفت: «دارن دنبال گل تابستانی می­گردن»

جوانه کوچولو با خودش گفت، با من که کاری ندارن و باز رفت زیر سایه­ی شاخه­ی گل زرد و چشم­هایش را بست. کمی بعد حس کرد که آفتاب افتاده روی برگ‌هایش. چشمهایش را باز کرد دید دست مرد، گل زرد را کنار زده.

مرد گفت:«ایناها پیداش کردم.»

پسر کوچولو خودش را به جوانه کوچولو و مرد رساند و گفت: «کو؟ کو؟ ببینم» مرد انگشت‌هایش را آرام گذاشت زیر برگ‌های صورتی جوانه و گفت: «ایناها، این گلیه که اینقدر دنبالش گشتیم» جوانه با تعجب به مرد و پسر نگاه کرد. مرد گفت: «وقتی که این گل بزرگ بشه برگ‌هاش پهن بشن و غنچه­های کوچک‌اش در بیان اونوقت یعنی تابستون رسیده». جوانه از اینکه مرد و پسر این ­همه به او توجه می­کردند خجالت کشید. مرد گفت: «این گل ریشه­های محکمی داره برای همین توی تابستانِ گرم می­تونه بیشتر توی خاک فرو بره و آب پیدا کنه و سرحال بمونه» پسر خندید و به جوانه کوچولو گفت: «دعا می­کنم زودتر زودتر بزرگ بشی.»

مرد از جا بلند شد و خودش را تکاند. جوانه کوچولو که خیلی خوشحال شده بود، تکانی به خودش داد و به سایه­ی صورتی برگ‌هایش نگاه کرد و خوشحال شد که کسی او را دیده. او آنقدر صبر کرد تا یک روز صبح وقتی از خواب بیدار شد، درد عجیبی توی ساقه و شاخه­هایش حس کرد. چشم­هایش را باز کرد و احساس کرد دارد از جای بلندی می­افتد. یکهو ترسید و داد زد. اما دید روی ساقه­ی خودش ایستاده­ و می‌تواند به راحتی اطراف دشت را ببیند. حتی آفتاب مستقیم به او می‌تابید. جوانه خوشحال شد و خندید. نگاهی به خورشید انداخت که پرنورتر شده بود. جوانه یاد حرف مرد پیر افتاد. تابستان از راه رسیده بود و جوانه حالا گل بزرگی شده بود.

قصه‌ها
[ ۳۱ مرداد ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

قصه‌ی «پرهام در سرزمین عجایب»

✍️ نوشته‌ی سپیده علی‌زاده
🎙 قصه‌گو: مرضیه پورمرشد
👩‍🎨 تصویرگر: سوسن آذری


متن قصه:

 

این چهارشنبه هم پرهام مثل همه‌ی چهارشنبه‌های دیگه پشت یکی از میزهای مهد کودک نشسته بود. دستشو گذاشته بود زیر چونه‌ش و فکر می‌کرد که چقدر غمگینه. چرا؟ چون چهارشنبه‌ها پرهام مجبور بود دو ساعت بیشتر همراه خاله‌پیره تو مهدکودک تنها بمونه تا مامانش از سر کار برسه.

خاله پیره برای پرهام یه کاغذ سفید و جعبه‌ی مدادرنگی‌هاشو آورد و روی میز گذاشت. پرهام اما از نقاشی کشیدن خسته شده بود.

پرهام گفت: تو اصلا کاری بلدی که منو سرگرم کنی؟

همون لحظه بود که خاله پیره فکری به ذهنش رسید. به پرهام گفت می‌تونن یه بازی خیلی جالب با هم بکنن. ولی پرهام بی‌حوصله بود.

خاله‌پیره گفت: چشماتو ببند تا بازی کنیم.

پرهام چشماشو بست و خیلی تند بازشون کرد. خاله‌پیره گفت: «تو دوست نداری الان کنار باب‌اسفنجی و پاتریک باشی؟ یا با اسپایدرمن حرف بزنی؟ یا اصلا بری تو دنیای عجایب آلیس؟»

پرهام با تعجب گفت: مگه پاتریک و آلیس و اسپایدرمن رو تو می‌شناسی؟

خاله‌پیره گفت: بله که می‌شناسم. منم یه نوه هم‌سن و سال تو دارم. هر روز هم باهم کارتون تماشا می‌کنیم. من خودم عاشق باب‌اسفنجی‌ام.

پرهام سر ذوق اومده بود. کم‌کم داشت از این بازی خوشش می‌اومد. بعد انگار ناراحت شد،‌گفت: اما من اگه بخوامم نمی‌تونم الان کنار این‌ها باشم.

خاله‌پیره گفت: چرا نمی‌شه؟ فقط باید چشماتو ببندی و خیال کنی پیش اونایی.

پرهام سر در نمی‌آورد. دوباره چشماشو بست و کمی ساکت شد. فکر کرد و بعد با هیجان گفت: من دوست دارم مثل آلیس کوچیک بشم و برم تو دنیای عجایب.

خاله‌پیره گفت: خب! پس آماده‌ای که بری؟

بعد هم دست‌های پرهام رو گرفت و دوباره گفت: هرچیزی که دیدی رو همزمان برای من تعریف کن. چون من که نمی‌تونم تو خیال تو باشم.

پرهام دوباره چشاشو بست. این دفعه لبخند زد و گفت: «آخ‌جون! دارم یه چیزایی می‌بینم.»

خاله‌پیره گفت: تعریف کن ببینم چی می‌بینی؟

پرهام گفت: این‌جا یه میز بزرگ ناهار خوریه. پر از غذاهای خوشمزه.

خاله‌پیره گفت: چه غذاهایی؟

پرهام گفت: زرشک‌پلو با مرغ. کباب‌تابه‌ای. پاستا و ماکارونی با سس قرمز. دور میز هم کلی مهمون منتظر مان.

خاله‌پیره گفت: مثلا کیا؟

پرهام کمی فکر کرد. چشماشو به هم فشار داد و بعد جواب داد: اسپایدرمن، بتمن، هالک، باب‌اسفنجی،‌ آقای اختاپوس و پاتریک، راپونزل، لوک خوش‌شانس، رابین‌هود، سفیدبرفی و هفت‌کوتوله، تازه مامان و بابا هم هستن. حالا که ما رسیدیم، همه می‌شینن دور میز. بعد از این‌که غذامون رو خوردیم، لوک خوش‌شانس برامون ساز می‌زنه. تازه بابا هم آواز می‌خونه.

پرهام همین‌طور در خیالاتش داشت پرواز می‌کرد. ذوق می‌کرد و بلند بلند تعریف می‌کرد. که بالاخره وقت رفتن رسید. مامان پرهام از در اومد تو و دید پرهام و خاله‌پیره چشماشونو بستن و دارن بلند بلند می‌خندن. همین که مامان پرهام «سلام» کرد،‌هر دو چشماشونو باز کردن و پرهام پرید توی بغل مامانش.

مامان پرهام گفت: مثل این‌که امروز خیلی خوش گذروندی. توی راه باید برام تعریف کنی که چه بازی‌ای کردی که این‌قدر خوشحالی. موقع خداحافظی، خاله‌پیره به پرهام چشمکی زد و گفت: «خوب فکراتو بکن که چهارشنبه‌ی هفته‌ی بعد کجا بریم؟»

قصه‌ها
[ ۳۱ مرداد ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

قصه‌ی «آتش‌فشان افسانه‌ای»

✍️ نوشته‌ی فریناز مختاری
🎙 قصه‌گو: مرضیه پورمرشد
👩‍🎨 تصویرگر: مجتبی حیدرپناه


متن قصه:

مونا یه دختر کوچولوی ۹ ساله است. اون تازه تو کتاب‌های درسی‌شون با کوه‌های آتش‌فشان آشنا شده و دوست داره یکی از اونا رو از نزدیک ببینه. اون روز وقتی مونا داشت از مدرسه به خونه برمی‌گشت، دست کرد توی جیب مانتوش و دو تا سکه درآورد، تا سوار تاکسی بشه و به خونه برگرده. اما ناگهان سکه‌ها از دست مونا افتادن و قل خوردن و رفتن توی گودال عمیق. مونا هرچی سعی کرد سکه‌ها رو از توی گودال دربیاره، موفق نشد.

صدای عجیبی از توی گودال شنیده می‌شد. مونا ترسید و پا به فرار گذاشت. اما تمام شب فکرش درگیر اون صدا بود.

فردای اون روز مونا به همراه دوستش، سوفیا، از مدرسه برمی‌گشت. دوباره نزدیک همون گودال که رسیدن، سیبی که توی دست‌های سوفیا بود قل خورد و افتاد توی گودال. سوفیا خم شد تا سیب رو ورداره اما یه‌دفعه مونا فریاد زد و گفت: «نه! نزدیک نشو! اون یه آتش‌فشانه.»

سوفیا گفت: «چی می‌گی؟ آتش‌فشان که یک کوهه. اما این فقط یه گودال کوچولوئه.»

مونا با ترس گفت: «خب! شاید این آتش‌فشان از هنوز بزرگ نشده و تازه داره به دنیا میاد.»

سوفیا گفت: «از کجا می‌دونی؟»

مونا جواب داد: «آخه همین دیروز سکه‌های منو قورت داد و تا خواستم درشون بیارم یه صدای عجیبی شنیدم.»

سوفیا که نمی‌تونست حرفای مونا رو باور کنه، خم شد تا سیبش رو ورداره، اما یهو اونم صدای عجیبی که مونا گفته بود رو شنید. یه دفعه هر دو پا به فرار گذاشتن. توی راه به این فکر می‌کردن که چطور می‌تونن شهر رو از شر این آتش‌فشان کوچولو نجات بدن. چطور جلوی رشدش رو بگیرن، چطور به بقیه بفهمونن چه خطری داره تهدیدشون می‌کنه.

فردای اون روز سر زنگ جغرافیا، سوفیا و مونا دستشون رو بلند کردن تا سوال‌هایی که در مورد آتش‌فشان افسانه‌ای‌شون داشتن، از خانم معلم بپرسن.

«چطور یه آتش‌فشان به وجود میاد؟»

«چطور می‌شه یه آتش‌فشان رو از بین برد؟»

«چطور می‌شه از یه آتش‌فشان مواظبت کرد؟»

«چطور می‌شه یه آتش‌فشان رو وسط یه کوچه چال کرد؟»

خانم معلم از سوال‌های مونا و سوفیا تعجب کرده بود. ولی برای بعضی از اون‌ها هیچ جوابی نداشت.

اون روز مونا و سوفیا سراغ آتش‌فشان کوچولوشون رفتن. دیدن دهانه‌ی اون بزرگتر از روزهای قبل شده. اونا ترسیدن و سریع خودشون رو به خونه رسوندن.

اون شب مونا از برادر بزرگترش پرسید: «اگه یه روزی بفهمی یه آتش‌فشان توی کوچه‌پشتی داره فعال می‌شه، چیکار می‌کنی؟»

برادرش که حرفش رو باور نکرده بود، خندید و گفت: «فوتش می‌کنم تا خاموش شه.»

مونا عصبانی شد و از برادرش خواست تا جدی باشه. برادرش هم گفت: «نمی‌دونم. شاید زنگ بزنم به آتش‌نشانی.»

مونا خوشحال شد. فردای اون روز مونا و سوفیا تصمیم گرفتن به ایستگاه آتش‌نشانی نزدیک مدرسه برن. اونا هرچقدر تلاش کردن، موفق نشدن مامورهای آتش‌نشانی رو متقاعد کنن که یه آتش‌فشان پیدا کردن. یکی از مامورهای آتش‌نشانی وقتی اصرارهای این دو نفر رو دید، راضی شد همراهشون بره و به آتش‌فشان کشف شده‌شون رسیدگی کنه.

اونا وقتی به گودال رسیدن، دیدن که گودال بزرگتر شده و آب با شدت از اون فوران می‌کنه. سوفیا و مونا فریاد کردن و گفتن: «آتش‌فشان فوران کرده.» بعد پشت مامور آتش‌نشانی قایم شدن.

مامور آتش‌نشانی با دیدن آتش‌فشان افسانه‌ای خندید و گفت: «نترسید! اون آتش‌فشان نیست. لوله‌ی آب ترکیده! اما شما با این کارتون شهر رو نجات دادید. نمی‌دونید چه کمک بزرگی کردید. من الان خیلی سریع این مشکل رو حل می‌کنم. نگران نباشید!»

مونا و سوفیا به هم نگاه کردن با تعجب به آتش‌فشانی که آب فوران می‌کرد، خیره شدن. بعد هم متوجه شدن آتش‌فشان از کوه میاد، نه از چاله‌ی وسط خیابون!

قصه‌ها
[ ۳۱ مرداد ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

قصه‌ی «اسبی که هیچ‌کس نمی‌دید»

✍️ نوشته‌ی رودابه کمالی
🎙 قصه‌گو: شهره روحی
👩‍🎨 تصویرگر: مجتبی حیدرپناه

متن قصه:

سپهر یه اسب خیالی داشت. هر روز از هرجایی بود خودشو می‌رسوند به خونه و می‌رفت توی اتاق تا پیش اسبش باشه. صداش می‌کرد. دست به یال‌هاش می‌کشید و باهاش حرف می‌زد. اگه چیزی خریده بود بهش نشون می‌داد. گاهی وقت‌ها حتی برای اسبش پاستیل و چوب‌شور هم کنار می‌ذاشت.

مامان سپهر بهش می‌گفت: «اسب‌ها واقعی هستن؛ نه یه دوست خیالی!»

سپهر می‌گفت: «این اسب دوست منه. من سوارش می‌شم و توی همه‌ی دشت‌ها پیتکوکنان می‌رم.»

مامان سپهر که می‌دید پسرش خیلی با دوست خیالیش گرم گرفته و خوش‌حال به نظر می‌رسه، به شوخی براش می‌خوند: «آقاسپهر افندی… اسبتو کجا می‌بندی؟… زیر درخت نرگس… داغتو نبینم هرگز…» و لبخندزنان می‌رفت.

سپهر اما هر روز با اسبش دوست و دوست‌تر می‌شد. اون‌قدری که گاهی فراموش می‌کرد با مامان و باباش حرف بزنه. تا این‌که مامان و بابای سپهر یه روز تصمیم گرفتن که برای سپهر یه کتاب بخرن که پر از عکس اسب بود.

سپهر با مامانش نشست و همه‌ی عکس‌ها رو یکی‌یکی با دقت تماشا کرد. دید که اسب‌ها چهار پا دارن. یال‌های بلندی دارن. حتی می‌شه سوارشون شد. با بعضی از اسب‌ها بار می‌برن. با بعضی‌ها مسابقه می‌دن. با بعضی‌ها جنگ می‌رن.

اما سپهر با دیدن همه‌ی این اسب‌ها پیش خودش می‌گفت که «اسب من با همه‌ی اینا فرق می‌کنه. اسب من، دوست منه. با من غذا می‌خوره. با من راه می‌ره و منو جاهایی می‌بره که هیچ اسب دیگه‌ای بلد نیست ببره.»

این‌جوری شد که مامان و بابای سپهر تصمیم گرفتن سپهر رو به جایی ببرن که از نزدیک با اسب‌های واقعی که یورتمه می‌رن، علف می‌خورن و نه پاستیل و چوب شور، آشنا بشه.

صبح روز بعد که سپهر از خواب بیدار شد، مامانش گفت که وسایلشو جمع کنه چون قراره به یه جای هیجان‌انگیز برن. سپهر هم پرید توی اتاق و به اسبش گفت که سوار ماشین بشه و بعدش با اون‌ها به گردش بره. اما بعد پیش خودش فکر کرد و از اسبش به خاطر این‌که توی ماشین جا نمی‌شه، معذرت‌خواهی کرد و خودش پرید توی ماشین.

مامان بابای سپهر اون‌قدر رفتن تا رسیدن به یه جای بزرگ که بهش می‌گفتن «باشگاه اسب‌سواری» اون‌جا پر بود از اسب‌های رنگی، اسب‌های سفید، اسب‌های پاکوتاه، اسب‌های طلایی، قهوه‌ای و… . مربی سوارکاری دست سپهر رو گرفت و همه‌ی اسب‌ها رو بهش نشون داد. بعضی اسب‌ها اسم‌های دخترونه داشتن و صداشون می‌زدن: دریا، عسل. بعضی‌ها اسم پسرها رو داشتن: سیاوش، سهراب. بعضی‌ها هم اسم‌های عجیب و غریبی مثل گراز داشتن.

سپهر همه‌ی اسب‌ها رو نگاه کرد و گفت که دلش می‌خواد سوار یه اسب سفید بشه. مربی هم یه اسب کوتاه آورد که یال‌های سفید کوتاه داشت. سپهر پیش خودش گفت که «اسب من یال‌های بلندتری داره و تازه قدش هم بلندتره.» اسب شیهه کشید و انگار به این حرف سپهر خندید. سپهر سوارش شد و فهمید اسم اسب، خزره. پیتکو پیتکوکنون با مربی حرکت کرد.

مربی بهش یاد داد که چجوری عرق اسب رو خشک کنه. چجوری باهاش قدم بزنه، چجوری نازش کنه. حتی چجوری روی اسب ورزش کنه و بهش غذا بده. آخر سر هم بهش یاد داد، دهنه‌ی خزر رو آروم بگیره و با خودش به اصطبل ببره.

کم‌کم داشت شب می‌شد. و سپهر به همراه مامان و باباش حرکت کردن به سمت خونه. مامان و بابای سپهر خوشحال بودن از این‌که سپهر برای همیشه با اسب‌های واقعی دوست شده.

شب، سپهر مامان و باباشو بوس کرد. بهشون شب‌بخیر گفت و رفت توی اتاقش. از توی اتاق صدای سپهر می‌اومد که داشت با آب و تاب داشت قصه‌ی روز خوبی که گذرونده بود رو تعریف می‌کرد. آخر سر هم چندتا گل که خودش اون‌ها رو چیده بود، به اسبش هدیه داد.

قصه‌ها
[ ۳۰ مرداد ۱۳۹۸ توسط آی‌قصه 0 نظرات ]

قصه‌ی «فیل کوچولو و سنگ جادو»

✍️ نوشته‌ی معصومه پیریایی
🎙 قصه‌گو: نرگس آهازان
👩‍🎨 تصویرگر: نیلوفر برومند

متن قصه:

یکی بود یکی نبود، فیل کوچولو با مامان و باباش، توی یه جنگل سرسبز و قشنگ، همراه با فیل‌های دیگه به خوبی و خوشی زندگی می‌کردند. گله‌ی فیل‌ها، نزدیک محل زندگی‌شون برکه‌ی آبی داشتند که توی فصل بهار و پاییز که بارون زیاد می‌بارید، پر از آب می‌شد و فیل‌ها توی روزهای گرم تابستون توی برکه آب‌تنی می‌کردن.

بچه‌ها توی برکه بازی می‌کردن و بزرگترها خرطوم‌هاشون رو از آب پر می‌کردن و رو سرشون آب می‌پاشیدن. اما بچه‌ها! فیل کوچولوی قصه‌ی ما یه مشکلی داشت! فیل کوچولو از آب می‌ترسید و دوست نداشت توی برکه بازی کنه. اون همه‌ش فکر می‌کرد برکه عمیقه و ممکنه توی برکه غرق بشه. هرچی بابا و مامان بهش می‌گفتن که «اشتباه می‌کنی، آب ترس نداره…» باز هم فیل کوچولو می‌ترسید و حاضر نمی‌شد بره تو آب.

یه روز دوست‌های فیل کوچولو، همه‌باهم تصمیم گرفتن که با هم به برکه برن و با هم بازی کنن. فیل کوچولو هم همراهشون رفت. اما چون از آب خوشش نمی‌اومد، کنار برکه نشست و نرفت توی آب. دوستای فیل کوچولو همه با هم پریدن توی آب و شروع به بازی کردن. اونا روی هم آب می‌پاشیدن و با خرطوم‌هاشون همدیگه رو خیس می‌کردن؛ اما فیل کوچولو همین‌جوری کنار برکه نشسته بود و غصه می‌خورد. در همین لحظه چند تا برگ گل نیلوفر که روی آب ولو بودن تکون خوردن و از زیر اون‌ها، یه قورباغه‌ی سبز بامزه پرید بیرون و گفت: «قوررر… قوررر…»

فیل کوچولو به قورباغه‌ی سبز نگاه کرد و هیچی نگفت. آخه داشت غصه می‌خورد!

قورباغه‌ی سبز گفت: «آقا فیله! پاشو بیا با هم بازی کنیم.»

فیل کوچولو گفت: «من می‌ترسم! تو چطوری از آب نمی‌ترسی؟»

قورباغه گفت: «من یه سنگ جادویی دارم که هرکی اونو داشته باشه از هیچی نمی‌ترسه!»

بعد قورباغه پرید توی آب و چنددقیقه‌ی بعد، با یه سنگ براق فیروزه‌ای‌رنگ برگشت بالا. سگ رو نشون فیل کوچولو داد و گفت: «اگه تو هم می‌خوای نترسی، باید سنگ خودتو پیدا کنی.»

فیل کوچولو گفت: «از کجا؟»

قورباغه گفت: «از همین‌جا…»

فیل کوچولو آروم‌آروم اولین قدم رو توی آب گذاشت و رفت جلو. کمی که رفت جلو، یهو دید قورباغه‌ی سبز داره بهش می‌خنده. فیل کوچولو گفت: «آقا قورباغه! چرا داری می‌خندی؟»

قورباغه گفت: «قوررر… قوررر… دیدی ترس نداشت؟! تو که سنگ جادویی احتیاج نداری! همین الانم وسط برکه‌ای و آب فقط تا زانوهاته!»

فیل کوچولو هم قاه قاه خندید و با خرطومش یه عالمه آب پاشید روی قورباغه و کلی آب‌بازی کردند.